یادی از ابراهیم صاحب اختیاری

اردیبهشت ماه امسال ، خبر ِ مرگ ِ یک هنرمند ِ نقّاش در کرمان ، توسّط ِ بسیاری از خبرگزاریهای داخلی و خارجی گزارش گردید و بسیاری از آنها که هنر نقاشی را به طور ِ مداوم پی گیری می کنند و هنرمندان نقّاشی ایران و آثار این هنرمندان را می شناسند در غم ِ از دست دادن ِ این هنرمند، سوگوار شدند.
زنده یاد "ابراهیم صاحب اختیاری" ، یک نقّاش ِ بزرگ و کم نظیر بود که همکار ِ مرکز ِ هنرهای ِ تجسّمی ِ حوزۀ هنری ِ سازمان ِ تبلیغات ِ اسلامی به شمار میامد و تابلوهای او، به خصوص آنها که مضامین ِ مذهبی دارند، در سایت این مرکز قابل ِ دسترسی هستند و شاهدی بر ارادت ِ بی پایان ِاین هنرمند ِ بزرگ نسبت به خاندان ِ عصمت و طهارت(س) محسوب می شوند.
برای دیدن برخی از این آثار به "گنجینۀ آثار ِمرکز ِ هنرهای تجسمی" به این آدرس مراجعه فرمائید : http://www.tajasomi.net/artist.php?id=27

                       تابلو عبور از مرزها اثر ابراهیم صاحب اختیاری

زنده یاد"ابراهیم صاحب اختیاری" یک هنرمند ِ اهل ِ "دل ِ عالَم" بود، اهل ِ "کرمان ِ کُهنسال"... و تمام ویژگیهای ِ یک کرمانی ِ اصیل و قدیمی را دارا بود...
این مرد ِ بزرگ ، که بسیاری از مردم و حتّی برخی از اعضای ِ خانوادۀ او، از گذشتۀ پُرنشیب و فراز و پُرماجرایش کوچکترین اطلاعی نداشتند، سالهای پایانی عُمر ِ پُربار ِ خویش را، (پس از اقامتی طولانی در پایتخت ِ غول پیکر ِایران، تهران)  در شهر ِ آباء و اجدادیش، کرمان، سپری کرد و نهایتا ً هم در همین شهر ِ رؤیائی سر بر سر ِ خاک نهاد تا همچون "همایون صنعتی زاده" و بسیاری از کرمانی های دیگری که پس از سیر ِآفاق و انفس در اقصی نقاط جهان و دنیاگردی های بسیار ، در کرمان آرام گرفتند، ثابت کند که : «سر همانجا  نِه  که  باده  خورده ای!»
خاندان ِ او، یعنی ِ خاندان ِ بزرگ ِ "صاحب اختیاری"های ِ کرمان، از احفاد ونوادگان ِ "تقی خان ِ دُرّانی" ، حاکم ِ پُرآوازۀ کرمان در عهد ِ پادشاهی ِ "کریمخان زند" به شمار می آیند که وقایع ِ عجیب و حیرت انگیز دوران ِ حکومتش در کرمان یکی از خواندنی ترین و تکان دهنده ترین فرازهای تاریخ کرمان را تشکیل می دهد.

[توضیح اینکه "تقی خان دُرّانی"  نخست با عنوان "تقی ذغالفروش" یک ذغالفروش ِ ساده در کوهپایۀ "حُرجُند" واقع در حوالی کرمان بود که سابقۀ سالها جنگیدن در رکاب ِ "نادرشاه افشار"  علیه افغانها و همینطور در جنگ با هندوستان را  بعنوان تفنگچی داشت و تیرش هرگز خطا نمی رفت و در جنگ با افغانها و هندوان رشادتها کرده بود.
امّا پس از پایان جنگ با افغانها و بیرون راندن ِ مقتدرانۀ آنان از کشور و همینطور پس از پایان لشگرکشی به هندوستان، "تقی خان" هم (مثل قهرمانهای فیلم "آژانس شیشه ای" که بعد از پایان جنگ تحمیلی ِ اخیر، سراغ مسافرکشی و کشاورزی و تراکتورسواری خودشون برگشتن!؟) به سراغ ذغالفروشی خودش در کرمان باز میگردد، یعنی به بیابان های اطراف کرمان می رود و از سوزاندن بوته های مناسب ، زغال تولید میکند و به شهر می آورد و میفروشد. امّا تفنگی که از عهد ِ خدمت در سپاه ِ نادر دارد نیز، همیشه همراه ِ اوست و گاهی شکاری هم میزند.
یک بار که او یک بُزکوهی تنومند را ، شکار می کند، تصمیم می گیرد آن را  بعنوان پیشکش به حاکم وقت ِ کرمان، که نمایندۀ "کریمخان زند" در این ایالت بوده، تقدیم بکند، امّا نوکران حاکم به وی ظلم می کنند و ضمن ِ گرفتن ِ لاشۀ بزکوهی، انعامی هم به او نمی دهند و به او کتک مفصّلی هم میزنند!؟...
دادخواهی های او از حاکم ِ مغرور هم به نتیجه نمی رسد و اصرار ِ او برای گرفتن حقّش به کتک خوردنها و تحقیرهای مکرّرش منجر میشود!...
البته حاکم لُر و وابسته به زندیۀ کرمان، خبر نداشته که تحقیر یک کرمانی و ظلم به او میتواند چه عواقب ِ شوم و خطرناکی بدنبال داشته باشد و ازین جهت، ظلم به "تقی زغالفروش" را ادامه میدهد!... و این ظلم  آنقدر ادامه پیدا می کند تا کاسۀ صبر ِ "تقی" لبریز می شود.
"تقی" به "کوهپایۀ حُرجُند" باز می گردد و ضمن شرح ِ ماوقع از همدهاتی ها واقوام و خویشانش یاری میطلبد و آنان را به شورش و انتقام از حاکم فرامیخواند.
.... سرانجام "تقی" و عده ای از یارانش شبانه به  دارالحکومۀ  کرمان  شبیخون میزنند و ضمن انتقام از حاکم و نوکرانش، خود رأساً  امور ِ حکومت کرمان را  عُهده دار میگردند!!...
علیرغم تلاشهای پی گیر و دامنه دار "کریمخان زند" برای سرکوب ِ قیام ِ "تقی ذغالفروش" و پائین کشیدن ِ او از اریکۀ حکومت ِ کرمان، "تقی" با عنوان ِ "تقی خان دُرّانی" بیش از دو سال، با اقتدار ِ بسیار و ضمن ِ عدل و داد با مردم، بر کرمان حکومت میکند و چندین بار سپاهیان ِ تا دندان مسلّح ِ "کریمخان" را، که به سرکوب و خلع ِ او آمده بودند را،  با بهره از حمایت ِ مردم و نیز با  فنون و حُقّه های جنگی که در سپاه ِ نادری آموخته بوده ، در هم می کوبد!...
از جمله یک بار، که "کریمخان" هزاران هزار مرد ِ جنگی را، به سرکردگی دلیرترین و جنگجوترین سردار خویش،"نظرعلی خان زند" ، از "شیراز"به سرکوب ِ "تقی خان" در کرمان فرستاده بود ، "تقی خان" با  یادآوری ِ حُقّۀ مشهور ِ "نادرشاه" در جنگ با هندوستان (که بوتۀ جاز، بار شتران کرده و آن بوته ها را شبانه آتش زده بود، و شترهای خشمگین و سوزان را ، در دل ِ شب، به سمت قوای هند، پی کرده بود تا هندی ها به تصور هجوم هزاران مرد ِ جنگی ِ بیباک ِ مشعل بدست، فرار را بر قرار ترجیح دهند!!) ، اقدام به آتش زدن  بوتۀ جاز بر پشت ِ پشم آلود ِ هزاران گوسفند ِ بدبخت و بینوا کرده بود، و آنها را در تاریکی شب به طرف ِ اردوی "نظرعلی خان" دوانده بود ، تا  اعضای این اردو با تصوّر ِ شبیخون ِ شبانۀ هزاران مرد ِ کرمانی که مشعل ِ آتشین بدست دارند و خشمگین به سوی سپاه شیراز می تازند، روحیّۀ خویش را از دست بدهند و به راحتی از قوای ناچیز ِ "تقی خان" شکست بخورند!...
در واقع پیروزی های مکرّر ِ "تقی خان" نهایتا ً  کریمخان زند  را  وادار به  متوسل شدن به خُدعه و نیرنگ کرد و بدین ترتیب "تقی خان" دستگیر وغرق در غُل و زنجیر به شیراز منتقل شد و در "ارگ کریمخانی شیراز" (جایی که هم اکنون آرامگاه ِ اوست) به امر ِ کریمخان، به طرز بسیار فجیعی کشته شد...
گفتنی است که "تقی خان دُرّانی" که به نوعی، جدّ اعلای ِ "صاحب اختیاری" های کرمان  و همین "ابراهیم صاحب اختیاری" محسوب میشود، به خاطر خاستگاه ِ صددرصد مردمی اش ،یکی از عادلترین و دوست داشتنی ترین حاکمان ِ کُلّ تاریخ ِ کُهن ِ کرمان، محسوب می شود.]

                            تابلوئی از ابراهیم

البته من با اینکه به هنر نقّاشی و بویژه نقّاشی های ِ همشهری عزیزم، زنده یاد "ابراهیم صاحب اختیاری" عشق می ورزم، امّا هرگز در حدّی نیستم که بتوانم دربارۀ ارزش هنری کارهای او، و مراتب ِ والای ِ هنرش  اظهار نظر کنم. ضمن اینکه یک سرچ ِ کوچک در همین اینترنت یا نگاهی به آرشیو مطبوعات در سالها و بخصوص ماههای اخیر و همینطور یادآوری چند ویژه برنامۀ پخش شده در مورد ِ او و آثارش از "صدا و سیمای جناب ضرغامی" (بخصوص شبکۀ دو و شبکۀ چهار، که البته با  توجّه به تعدّد ِ تابلوهای مذهبی ِ مرحوم صاحب اختیاری و بدون توجّه به دیگر تابلوهای زیبا و چشم نواز ِ وی، و نه در دوران ِ حیات ِ او، بلکه به شیوه ای مُرده پرستانه و پس از مرگ ِ زودهنگامش ،به وی و آثارش پرداختند!) ، کافیست تا  اطلاعات ِ نسبتا ً زیادی پیرامون ِ هنر ِ وی، بدست ِ علاقمندان ِ هنر نقاشی و بویژه شیفتگان ِ "ابراهیم صاحب اختیاری" و آثارش برساند.

امّا جنبه ای از شخصیت ِ "ابراهیم صاحب اختیاری" که من قصد ِ پرداختن اجمالی بدان را دارم ، و تاکنون تقریبا ً در هیچ جا بدان اشاره ای نشده است و شاید حتّی بسیاری از نزدیکان او، از جمله حتّی دختر ِ جوان و هنرمند ِ او، "نرگس" (نقّاش ِ هنرمند و ادامه دهندۀ راه ِ هنری ِ پدر، که خود لیسانسیۀ گرافیک می باشد و علاوه بر خلق ِ تابلوهای بسیار زیبا ، به تعلیم هنرجویان ِ نقّاشی مشغول است و همو پس از فقدان ِ جانسوز ِ پدر، در یادمان ها و بزرگداشتهای او، حضور ِ پُررنگ داشت و علاقمندان پدرش را به تداوم ِ راه ِ او، امیدوار ساخت) ، از این جنبه از شخصیّت ِ این مرد ِ بزرگ و چندبُعدی، اطلاع نداشته باشند!...

زندگی ِ سیاسی و مبارزاتی ِ "ابراهیم"  و مجاهدات و تلاشهایی که او در عنفوان ِ نوجوانی و جوانیش در راه ِ آزادی ِ ملّت ِ مظلوم ِ ایران، به انجام رسانیده  و رنجها و محنت های بی شماری که در این مسیر متحمّل شده بود، یکی از جنبه های مُبهم و ناگفتۀ زندگی این مرد ِ بزرگ است، که کمتر کسی از آن آگاه است و حتّی خود او، به خاطر پرهیز از یادآوری دوبارۀ  خاطرات ِ تلخ ِ روزگار ِ مبارزه  با رژیم ِ ستمشاهی و همینطور شاید به خاطر ِ ناراحتی از به یاد آوردن ِ آن همه اخلاص و آن همه ایثار و آن همه جانفشانی خودش و برادر بزرگش (زنده یاد "غلامحسین صاحب اختیاری") و جمع ِ کثیری از دوستان و همفکران ِ پاکش، که همۀ این اخلاص ها و ایثارها و جانفشانی ها  را، با  جایگزینی ظالمانی به جای ِ ظالمان ِ دیگر، به باد ِ فنا رفته می دید، هرگز از این جنبه از زندگی ِ پُربار ِ خویش، سخن نمی گفت....

حتّی خود ِ من هم، آنچه از مبارزات و جانفشانی ها و ایثارهای "ابراهیم" و خانوادۀ  مبارز او ،در این پُست ِ وبلاگم نقل خواهم کرد را، هرگز از خود او، یا دوستان و نزدیکان و آشنایان ِ وی نشنیده ام و اطلاعات ِ من در این زمینه، مُنحصر به اطلاعات ِ بسیار جسته و گریخته ایست که از مطالعۀ  منابع ِ متعدد و متنوعی همچون انتشارات ِ"مرکز اسناد انقلاب اسلامی" ، انتشارات "مرکز بررسی اسناد تاریخی" وابسته به "وزارت اطلاعات" و برخی منابع ِ دیگر دربارۀ نیروهای مبارز ضدّ رژیم ِ شاه  بدست آورده ام و بدین ترتیب تقریبا ً مُطمئنم که حتّی نزدیکترین نزدیکان ِ "ابراهیم صاحب اختیاری" نیز، اگر چنین نوشته ای را، در مورد ِ او بخوانند،   بسیاری از اطلاعات ِ موجود در آن به نظرشان  تازه خواهد آمد و از برخی از این اطلاعات ،شگفت زده و متعجّب خواهند شد!!...
در واقع ، من به سان ِ فردی که در حال ِ درست کردن و جور کردن ِ قطعات ِ یک  پاذل است و مجبور شده تا هر قطعه از این پاذل ِ چهل تکّه را، از گوشه ای پیدا کند، هریک از اطلاعات ِ ارائه شده در این پُست ِ وبلاگم (و احیانا ً یکی دو پُست ِ دیگر در همین ارتباط) را، از منابع ِ بسیار مختلف و متعدّد  گردآوری کرده ام و ضمن ِ بررسی اجمالی ِ صحّت و سُقم ِ هرکُدام از این اطلاعات، هریک را در جای مناسب ِ خودش قرار داده ام و نهایتا ً از یک بُعد ِ کاملا ً ناگفته امّا بسیار مُهم از زندگی ِ پُربار ِ "ابراهیم" و برخی از اعضای خانواده اش پرده برداشته ام، که خود ِ آنها ، بزرگوارانه و خاضعانه و فروتنانه از بیان ِ این بُعد، خودداری ورزیده اند و هرگز حتّی خود "ابراهیم" (که محور ِ اصلی این روایت است) ، در دوران ِ حیاتش از این بُعد ِ زندگی خود و خانوادۀ کرمانی اصلش ، آنطور که باید و شاید، سخن نگفته است!...
بنابراین با تمام ِ وجود امیدوارم که اشارۀ اجمالی و گذرا به این بُعد از زندگی "ابراهیم صاحب اختیاری" ، با توجّه به شرایط ِ کنونی ِ جامعۀ ما، تلاشی از جانب ِ یک کرمانی علاقمند به تاریخ کرمان و یا یک ایرانی ِ شیفتۀ مبارزان ِ کم توقّع و گمنام ِ راه ِ آزادی ِ وطن، برای تجلیل و تکریم و تحسین از امثال ِ "ابراهیم" (که در برابر مبارزات ِ مُخلصانه و ایثارگرانه اش، حتّی توقّع یک تشکر ِ خشک و خالی هم نداشت و به همین دلیل هرگز و حتی در جمع  صمیمی خانواده اش، کوچکترین اشاره ای به گذشته ی پُرنشیب و فراز ِ سیاسی و مبارزاتی ِ خویش نمی کرد) ، تلقی شود و خدای نکرده و زبانم لال، نوعی پرده دری و افشای راز، به شمار نیاید!؟...

     تابلوی نماز عاشورا  

 

* * *

«... تاریخ  ثابت کرده است  و همۀ ما میدانیم که در همۀ انقلاباتی که در ایران شده است ، نخستین  مبارزات ِ جدّی و نخستین کُشته ها  از "کرمان" بوده اند، از نوع ِ "جُدیع ِ کرمانی" در عهد ِ "ابومسلم خراسانی" و...و "میرزا رضای کرمانی" [ضارب "ناصرالدین شاه" که قتلش نقطۀ شروعی بر مبارزات ِ آزادیخواهانه و مشروطه طلبانۀ ملّت ِ قهرمان ِ ایران بود] ، "میرزا آقاخان کرمانی"  و "شیخ احمد روحی" [که قتل و سر بُریدن آنان، به امر ِ"مظفرالدینشاه" و بدست"محمدعلی میرزا ولیعهد" (محمدعلیشاه بعدی) در تبریز، نخستین خون ها را نثار ِ نهال ِ نوپای مشروطیت ِ ایران کرد] در عصر ِقاجاریه ،  و حتی غوغای "مسجد جامع کرمان" [و کشتار جمعی از فرزندان ِ دلیر ِ کرمان، در پائیز57 توسط ِ دژخیمان ِ رژیم ستمشاهی] در انقلاب اخیر اسلامی نیز، جزو اولین کشتارهای دست جمعی محسوب می شد....
یک سال قبل از مشروطه (1323ه.ق/1904میلادی) نیز، نخستین حرکت ِ تمام عیار ِ ملّی ، در کرمان آغاز گردید و جمعیّت در "مسجد ِ محلّۀ  بازارشاه" [که هنوز هم خوشبختانه باقی است]، مورد ِ حملۀ عُمّال ِ حکومت قرار گرفتند و ... و قریب چهل نفر مجروح و چند نفری به قتل رسیدند که اکثر ِ مقتولین از اطفال و جوانان ِ نورس بودند....
امّا  با این وجود، برخی بدلیل ِ جهل و ناآگاهی، نقش کرمان و کرمانی ها را در مبارزه با ظلم ِ رژیم گذشته زیر سئوال می برند و حتّی [زبانم لال!؟] کرمانی ها را به بی حالی در مبارزات ِ ظلم ستیزانه و آزادیخواهانۀ اخیر متهم می کنند!!... همچون یکی از شماره های اخیر ِ روزنامۀ "گاردین"  که مُدعی شده کرمانی ها در انقلاب اسلامی نقش چندان ایفا نکردند و تنها به فکر باغهای پسته و کارگاههای قالی شان بودند!؟...
برای اینکه ما را به بی حالی در عصر ِ انقلاب اسلامی متهم نکنند، تنها به دو واقعۀ کوچک ولی عجیب اشاره می کنم :

چند سال قبل از انقلاب ، یک جوان ِ کرمانی را به جرم مبارزات ِ سیاسی علیه رژیم شاه، در تهران به زندان بردند. پدر و مادر و پدربزرگ ِ این جوان از کرمان به تهران آمدند، ماهها دویدند و حتّی به "امیراسدالله عَلَم" ، وزیر دربار و دوست صمیمی ِ شاه، متوسّل شدند تا وسیلۀ  ملاقات ِ آنها را، در زندان ِ ساواک  با پسرشان فراهم سازد، امّا موفق به دیدار با فرزندشان نشدند!
یک وقت به آنها گفتند پسرتان در زندان خودکشی کرده و دیگر حقّ ندارید سُراغ ِ او را بگیرید! [شبیه چیزهایی که امروزه هم گاهی در مورد ِ جوانان ِ زندانی و نظایر آنها می گویند!... مثلا می گویند: پزشک وظیفۀ  بازداشتگاه کهریزک، که از قضا آدم ِ شاداب و سرحالی هم بوده، خودش را کُشته است!؟!]
ضمنا ً حقّ ندارید برای فرزندتان مجلس ِ ختم هم بگذارید! [البته باز هم مثل همین امروز!!... حالا باز بگوئید تکرار تاریخ محال است!؟]
این خانوادۀ کرمانی، چند سال آزگار عزادار ِ لب بسته بودند و به هیچکس هم جُرأت نداشتند مرگ ِ فرزندشان را اظهار کنند.
وقتی که قیام ِ مسلحّانۀ 22بهمن ماه 57 صورت گرفت، سه روز بعد ، درب ِ خانۀ این خانواده  زده شد و فرزند ِ گمگشته و ظاهراً کُشته شدۀ خانواده ، در حالیکه یک عدد اسلحۀ "ژ-3" در دست داشت، به درون ِ خانه آمد و به پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ سلام کرد و پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی را تبریک گفت!؟...
معلوم شد که این پسر ِ کرمانی سالها قبل ، از زندان ِ ساواک گریخته و ساواکی ها  برای اینکه آبرویشان کمتر برود، مجبور شده اند شایعۀ خودکشی ِ او را در همه جا پراکنده کنند!... امّا پسر ِ جوان در اصل به خارج از کشور گُریخته و در فلسطین و سایر جاها ، تعلیمات ِ چریکی می دیده است!!...
این پسر ِ کرمانی، فرزند ِ "دکتر دادگر" [پزشک مشهور کرمان و رئیس بهداری استان در چندین دوره از دوران معاصر (دهه های سی و چهل)] و نوۀ دختری "غلامرضا آگاه" [ثروتمند و ملّاک و باغدار ِ بزرگ ِ کرمان و مبتکر و مروّج ِ پسته داری در شکل درآمدزای امروزیش در این استان و صاحب عظیمترین باغات پستۀ کرمان و رفسنجان تا قبل از انقلاب] بود...

امّا نمونۀ دوّم از این قبیل مبارزات ِ جوانان ِ کرمانی، که آن هم از عجایب است:

نوروز ِ دو سال قبل از انقلاب، یک پسر ِ کرمانی دیگر، که او هم در مبارزات علیه رژیم ِ شاهنشاهی فعّال بود، ناگهان ناپدید شد!...
پدر ِ این پسر[که خود زمانی جزو ِ مقامات ِ عالی ِ رژیم شاه در استانهایی مثل ِ فارس، سیستان و بلوچستان و اصفهان و بالاخره برای سالیان سال در خود ِ تهران بود، امّا با همراهی کردن با برخی از منتقدین ِ رژیم شاه، همچون "دکتر مظفر بقایی کرمانی" در "حزب زحمتکشان ملت ایران" ، و همینطور پس از پشتیبانی معنوی از  نهضت ِ امام خمینی(ره) در 15 خرداد 1342 خود را ، از چشم ِ "شاه اللهی"ها!؟  انداخته بود!...] ، برای آگاهی از وضع ِ پسر ِ گُمشده اش به این و آن متوسّل شد.
شش ماه  طول کشید  تا پدر ِ پسر، اجازۀ ملاقات  با "تیمسار نعمت الله نصیری"، رئیس ِ کُلّ ِ ساواک یافت.

تیمسارنصیری، پدر ِ دردمند و نگران را به یک سرهنگ [گویا "سرهنگ محمد علی آرشام" رئیس ساواک ِ مشهد و کرمان] ارجاع داد.
آن سرهنگ [که آدم ِ بدی نبود]، به پدر ِ پسر گفت : پسر ِ شما در مشهد بوسیلۀ  ساواک دستگیر شده ، امّا  سیانور  زیر ِ دندان داشته و خودکشی کرده ، امّا شما هرگز نباید این موضوع را به کسی بگوئید!...

هرچه که پدر اصرار کرد که لااقل ساواک قبر ِ پسرش را به او، نشان بدهد، کسی جوابی به او نداد و او بی آنکه حتّی محلّ دفن ِ فرزندش را بداند، داغدار او ماند.

پدر [که خود هم سابقۀ مبارزه با  مظالم ِ رژیم ِ شاه را، در کارنامه اش داشت] ، همیشه می گفت : من مُطمئنّم که اینها  دروغ  می گویند و پسر ِ من را، زیر ِ شکنجه کُشته اند! ، وگرنه چه دلیلی داشت که بگویند  با سیانور خودکشی کرده و قبر ِ او را هم به ما نشان ندهند؟!...

بازگوئی  این حرفها و اصرار ِ پدر بر تکرار این نکته که رژیم ِ شاه ، رژیم ِ سفّاک و قاتلی شده ، برایش گران تمام شد و دیری نپائید که پسر ِ دیگر ِ او هم ناپدید شُد!!.... پدر، باز هم برای  خبر یافتن از پسر ِ دوّمش به همه جا  متوسل شد ، امّا دوباره مثل ِ دفعۀ قبل و مورد ِ پسر ِ اوّلش، هیچ نتیجه ای نگرفت و هیچ خبری از دومین پسر گُمشده اش نیافت...

قیام ِ مُسلّحانۀ 22بهمن پیش آمد و انقلاب پیروز شد.  چند روز  بعد، بر طبق ِ اسناد ِ قتل ِ کُشته شدگان توسط ِ ساواک ، قبر ِ این پسرِ گمشده   پیدا شد و اسناد و اعترافات نشان دادند که این پسر در بهشت زهرای تهران، دفن شده است.
مادر و پدر، غمگین از فقدان ِ دو فرزند و خوشحال از اینکه  لااقل قبر ِ یکی را پیدا کردند، اعلان کردند که عصر ِ دوشنبه  به  بهشت زهرا می رویم ، بر سر ِ قبر ِ پسر ِ شهیدمان...

آنها چنین کردند و به بهشت زهرا رفتند و یاد و خاطرۀ فرزندان شهیدشان را، بر سر قبر ِ یکی از این دو فرزند گرامی داشتند...
شب که پدر و مادر به خانه شان در تهران بازگشتند و خسته و مانده به سرنوشت ِ فرزند ِ ناپدیدشدۀ دیگرشان می اندیشیدند و اشک می ریختند که آیا  قبر ِ آن پسر ِ دیگر را هم خواهند یافت یا نه؟ ، که ناگهان تلفن زنگ زد!... گوشی را برداشتند.   صدائی از پشت ِ تلفن گفت :  مادر جان سلام! ، من شما  را در بهشت زهرا، از دور دیدم! ، ولی نخواستم جلو بیایم و آشنائی بدهم! ، هنوز کار ِ انقلاب تمام نیست و چند روز ِ دیگر خدمت خواهم رسید!...
مادر ِ رنج کشیده از شوق و هیجان فریاد زد : قربانت فرزند!  ، مگر هنوز زنده ای؟!...
مکالمه در همین جا قطع شد و پسر در این لحظه به گفتگو ادامه نداد، امّا سه روز ِ بعد ، او، به  سراغ ِ پدر و مادر و دیدار ِ با خانواده اش آمد!...

معلوم شد او نیز(همچون نوۀ "آگاه") از زندان ِ ساواک گریخته و به گروههای چریکی ِ ضدّ رژیم پیوسته است.
او [=همین پسر]، فرزند ِ "جواد ِ صاحب اختیاری کرمانی" ، از احفاد ِ "تقی خان ِ دُرّانی" بود که خود این "تقی خان" [چنانکه گفتم] ، از پیشقدمان ِ مخالفت با  "کریم خان زند" به شمار می رفت.
خود ِ "جواد  صاحب اختیاری" هم، از تُندروان ِ بعد از شهریور 1320 بود و سی سال طول کشید  تا  نرم شد!...

بنابراین در همین انقلاب هم، کرمانی ها، آنطور که  "گاردین" می نویسد، تنها به فکر ِ باغهای پسته و کارگاههای قالی نبوده اند، منتهی سر و صدای ِ آنها عالمگیر نیست و کرمانی ها معتقدند که اگر کاری هم کرده اند، به وظیفۀ خویش عمل کرده اند. علاوه بر آن، ما  در کرمان صدها و هزارها شهید و مبارز داریم که در اینجا  فقط  به  دو مورد استثناء که حالت ِ عجیب و غریبی داشت ، اشاره شد....»

نوشتۀ فوق، یکی از نوشته های شیرین و خواندنی "استاد دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی" [در مقدّمۀ کتاب ِ یادداشتهای "ارباب کیخسرو شاهرخ "کرمانی] است که البته من ضمن اعمال تغییرات ِ مختصری در آن، برخی اطلاعات موجود در آن را، تکمیل کرده ام.
چنانکه روشن است، فراز ِ دوّم ِ این نوشتۀ استاد، به گوشه ای از رنج ها و مبارزات ِ سیاسی ِ اعضای ِ خاندان ِ "صاحب اختیاری" ِ کرمان اختصاص دارد و آنها که با  این خانواده  تاحدودی آشنایی دارند یا  به نوشتۀ من ، از آغاز تا بدینجا به اندازۀ کافی دقّت و توجّه کرده اند، لابد متوجّه شده اند که "ابراهیم صاحب اختیاری" ، یعنی همان نقّاش ِ هنرمندی که جامعۀ هنری  ِکرمان و ایران از حدود شش ماه ِ قبل در سوگش نشسته اند، همان دومین پسر ِ گمشدۀ "جواد صاحب اختیاری" است که از ماهها قبل از انقلاب اسلامی و پس از افتادن به چنگ ِ دژخیمان ِ ساواک، همچون برادر ِ بزرگش، زنده یاد "غلامحسین صاحب اختیاری" ، ناپدید و مفقودالاثر شده بود و تصوّر میشد که او هم به سان ِ برادر ِ بزرگترش زیر ِ شکنجه های ددمنشانۀ ساواک ، جان سپرده است ، امّا  در واقع ، او، شجاعانه از چنگال ِ رژیم ِ تا دندان مسلّح ِ پهلوی گریخته بود و ضمن جذب شدن در مبارزات چریکی ِ ضدّ این رژیم، به حیات ِ پُربار ِ خویش مخفیانه ادامه می داد و سرانجام، در نخستین روزهای پس از انقلاب ، قهرمانانه به آغوش خانواده اش و به دامان پُرمهر ِ ملّت ِ ایران ، بازگشته بود.

البته خود ِ "ابراهیم" در دوران ِ حیاتش، چنان متواضع و افتاده بود، و چنان از خودستائی و ابراز وجود  بیزار نشان میداد که حتّی با اطرافیانش هرگز از سوابق ِ مبارزاتی و سیاسی ِ خویش سخن نمی گفت و از طرفی بسیاری از دوستان و همرزمانش که به طور بالقوه میتوانستند روایتگران چنین ماجراهائی پیرامون او باشند ، یا در جریان ِ کشتارهای بی رحمانۀ زمان ِ شاه  و یا  در ضمن ِ تصفیه های خونین ِ پس از انقلاب ، جان به جان آفرین تقدیم کرده و نبودند تا  از مبارزات ِ مُخلصانه و رشادت آمیز ِ "ابراهیم" سخن بگویند.

"ابراهیم  صاحب اختیاری" در سال ِ 1336 هجری شمسی در شهر ِ زیبا و دل انگیز و دوست داشتنی "شیراز" بدنیا  آمده بود. در واقع همین محلّ تولد ِ وی، که در بیوگرافی های ارائه شده  در زمان ِ وفاتش ، مکرّراً مورد ِ اشاره قرار گرفته بود ، باعث شد که برخی از هموطنان (علیرغم درگذشت ِ ابراهیم در کرمان) ، وی را  شیرازی تصور کنند! ، حال آنکه ابراهیم (چنانکه گفتیم) از احفاد "تقی خان" و جدّ اندر جدّ کرمانی و عاشق ِ کرمان به شمار میامد و گرچه بدلیل مشاغل ِ دولتی ِ پدرش و نقل وانتقالات اداری ِ مکرّر ِ او، در شیراز بدنیا آمده و در نقاط ِ مختلف ِ ایران و بخصوص در تهران بزرگ شده بود و در همین تهران (البته با یک دختر ِ کرمانی ، یا به عبارت بهتر: بمی، که دخترخاله اش محسوب میشد)، ازدواج کرده و زندگی تشکیل داده و سالهای سال زندگی کرده بود، امّا نهایتا ً بدلیل ِ عشق به سرزمین آباء و اجدادیش به کرمان آمد و در همین شهر، در اردیبهشت ماه همین امسال(1388 شمسی)  و بر اثر ِ عارضۀ قلبی ، در سنّ ِ52 سالگی درگذشت.

"ابراهیم صاحب اختیاری" ، که روحیّۀ بسیار حسّاس و لطیفی داشت و هرگز نمیتوانست در برابر ِ ظلم و ستمی که بر هموطنان می رفت و اختلاف طبقاتی بسیار شدیدی که وجود داشت [و متاسفانه هنوز هم علیرغم این همه تلاش و مبارزه و جانفشانی وجود دارد!] ، ساکت بنشیند و کاری نکند، از سنین بسیار پائین نوجوانی ، یعنی از حدود16 سالگیش جذب ِ مبارزات ِ ضدّ رژیم شاهنشاهی شد.
بدون تردید ، حضور ِ پدری ظلم ستیز و اهل سیاست همچون "جواد صاحب اختیاری"  و برادر بزرگ ِ مبارز و مجاهدی همچون "غلامحسین صاحب اختیاری" و همینطور گرایشات سیاسی و مبارزاتی برخی دیگر از اقوام و خویشاوندان نزدیک ِ او [همچون سمپاتی شدید عموی وی، زنده یاد"احمد خان صاحب اختیاری" ، به احزاب ِ چپ و یا تلاشهای عموی دیگرش "حسینعلی خان صاحب اختیاری" در راه ِ احقاق ِ حقوق ِ محرومین و مستضعفین ، که در چاپ ِ نشریاتی همچون روزنامۀ "جوکار" تجلی می یافت] ، در جذب ِ وی ، در عنفوان ِ نوجوانی به سمت ِ مبارزات ِ مردم گرایانه بی تأثیر نبوده است.
از اسناد ِ منتشر شدۀ "مرکز بررسی اسناد تاریخی" وابسته به وزارت اطلاعات، از جمله از کتاب ِ دو جلدی ِ "مظفر بقایی به روایت ِ اسناد ِ ساواک" ، چنین برمیاید که "جواد صاحب اختیاری" بدلیل فعالیتهایش در "حزب زحمتکشان" [از احزاب سوسیالیستی بشدت مخالف حزب توده] ،بعنوان همشهری و یکی از نزدیکترین یاران ِ زنده یاد "دکتربقائی کرمانی" ، و همینطور بخاطر فعالیتهای سیاسی مستقلش، همواره توسط ِ ساواک ، تحت نظر قرار داشته است و از جمله در همین کتاب دهها گزارش سِرّی و مخفیانه از فعالیتهای او توسط ساواک، ثبت گردیده است.

به همین ترتیب در اسناد و کتابهای منتشره توسط ِ "مرکز اسناد انقلاب ِ اسلامی" دربارۀ فعّالین ِ ضدّ ِ رژیم ِ شاه ، به گزارشهای متعدّدی  دربارۀ "غلامحسین صاحب اختیاری"  برمی خوریم  که از نقش ِ مهمّ وی در این فعالیتها  حکایت دارند و نشان می دهند که وی تا قبل از شهادتش در سال ِ 1355 جزو ِ اصلیترین کادرهای "سازمان ِ مجاهدین خلق" [البته  سازمان مجاهدین واقعی و مبارز ِ قبل از انقلاب و نه مجاهدینی که پس از قرار گرفتن در کنار ِ خونخوار و متجاوزی  همچون "صدام حسین" در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ِ روزگار ِ ما، "منافقین"  لقب گرفتند!] ، بوده است.
بعنوان نمونه در کتابی که  مرکز اسناد انقلاب اسلامی بر اساس یادداشتهای "حسین احمدی روحانی"  (از اعضای اصلی ِ سازمان مجاهدین) ، در تابستان 1384 منتشر کرده و به توصیف و معرّفی دوره های  مختلف ِ فعّالیت ِ این سازمان اختصاص دارد، از "غلامحسین صاحب اختیاری"  به عنوان  یکی از مسئولین ِ اصلی ِ شاخۀ  تکنیکی سازمان ، یعنی یکی از چهار شاخۀ مُهمّ ِ آن یاد  شده است.
چهار شاخۀ  "سازمان مجاهدین خلق ایران" ، بر مبنای سازماندهی انجام شده در بهار ِ سال ِ55 عبارت بودند از :
شاخۀ سیاسی-تئوریک ، شاخۀ نظامی-فنّی ، شاخۀ کارگری  و شاخۀ تکنیکی ، که فعالیت ِ شاخۀ تکنیکی با مسئولیت ِ "غلامحسین صاحب اختیاری"  عبارت بود از :
تهیّه و ساخت ِ موادّ انفجاری و به طور ِ عُمده "اسید پیکریک" ، تهیه و ساخت ِ گلوله ی سلاح و تعمیر ِ سلاحهای کمری ِ افراد ِ سازمان ، همچنین تنظیم و تدوین و تکثیر ِ نشریه ی داخلی  و مسئولیت ِ شهرستانها.
در همین کتاب همچنین از نقش ِ مهمّ ِ "غلامحسین صاحب اختیاری" ، در درگیری ِ تاریخی ِ مسلّحانۀ سازمان با  مأمورین ِ ساواک ، در حوالی ِ "میدان منیریّۀ" تهران ، که  به کشته شدن ِ سه نفر از کادرهای اصلی و سرشاخه های سازمان به اسامی ِ "سید مهدی موسوی ِ قُمی" ، "جمال شریف زادۀ شیرازی" و "طاهرۀ میرزاجعفر علّاف" منجر شده و از اساسی ترین ضربه های ِ شاخۀ سیاسی-تئوریک ِ سازمان و مؤثر بر سازماندهی ِ عمومی ِ تشکیلات محسوب می گردد، سخن گفته شده است.
ظاهرا ً همین موضوع  باعث ِ تصفیۀ "غلامحسین"  از جمع ِ سرشاخه ی تکنیکی سازمان و انتقال ِ او به یک جمع پائینتر می شود امّا نقش ِ وی در انجام ِ عملیاتهای چریکی و مسلحانۀ سازمان تحت الشعاع  قرار نمی گیرد.
گواینکه "غلامحسین" در یک خانوادۀ  مذهبی کرمان، نُشو و نما کرده بود و شاید اختلاف نظر ِ وی با  اعضای تغییر ِ ایدئولوژی داده و مارکسیست ِ سازمان ، همچون "تقی شهرام" ، "بهرام آرام" ، "حسین سیاه کلا" (مسئول شاخۀ تکنیکی) و "جواد قائدی" در چنین رویکردی تأثیر گذارده است.

از اسناد و مدارک ِ موجود ، همچنین بر می آید که "غلامحسین صاحب اختیاری" از طرّاحان و عاملین ِ اصلی ِ ترور ِ موفقیت آمیز ِ سه مستشار ِ عالی رتبۀ آمریکائی در تابستان سال 1354 ، و در راستای ِ خطّ ِ مشی ِ مُسلّحانۀ چریکی ِ سازمان مجاهدین خلق بوده است :

«.... در تابستان ِ سال ِ 1354 و با در نظر گرفتن ِ این که سازمان، حدود ِ یک سال بود که اقدام به ترور ِ عُمده و با مضمون ِ ضدّ امپریالیستی  نکرده بود، تصمیم گرفته شد که با جمع آوری ِ نیرو و امکانات ِ خود از نقاط ِ مختلف ِ سازمان، اقدام به ترور ِ سه مستشار ِ عالی رتبۀ آمریکائی بنماید.
این عملیات پس از شناسائی ِ مقدماتی، از حدود ِ اوایل تیرماه 1355 در دستور ِ کار ِ تیم ِ عمل کننده قرار گرفت و در اوایل ِ شهریورماه  ِ همین سال به اجرا در آمد.
تیم ِ عمل کننده متشکل بود از :
فرماندۀ عملیاتی(حسین سیاه کُلا) ، معاون اول عملیاتی(محسن طریقت)، معاون دوم عملیاتی(مهدی فتحی) ، رانندۀ ماشین(قاسم عابدینی) ، رانندۀ موتوسیکلت جهت ِ دادن ِ علامت(شهرام محمدی) ، علامت دهندۀ اصلی برای شروع عملیات (غلامحسین صاحب اختیاری). علاوه بر اینها ، "بهرام آرام" به عنوان ِ فرماندۀ مشورتی از نزدیک فعالیت ِ این تیم را، زیر نظر و کنترل داشت.
اهدافی که سازمان در رابطه با این ترور دنبال می کرد، در درجۀ اول پاسخی عملی و علنی به جنبۀ مبارزۀ ضدّ امپریالیستی ِ سازمان بود که آمریکا و مستشاران ِ نظامی و فنّی ِ آن در ایران نمودهای ِ مُجسّم ِ آن بودند.
علاوه بر این سازمان در نظر داشت تا از این طریق، تبلیغات ِ وسیع ِ رژیم و ساواک را که به خصوص پس از وارد ساختن ِ ضربات ِ متعدد بر "سازمان چریک های فدائی خلق" افزایش یافته بود و به اصطلاح همۀ گروههای ِ چریکی را متلاشی و نابودشده تلقی می کرد، خنثی نماید و به آنها نشان دهد که چنین نبوده و هنوز گروههای مسلّح قادرند بزرگترین عملیات نظامی را علیه آنها و اربابشان آمریکا  صورت دهند....»

عملیات ِ فوق الذکر که یکی از معدود عملیاتهای چریکی ِ موفقیت آمیز ِ سازمان مجاهدین پس از تغییر ایدئولوژیک ِ آن محسوب می شود ، بازتاب ِ وسیعی در جهان  آن روز داشت و گرچه باعث ِ تشدید ِ فشار ِ ساواک و خشونت بی رحمانۀ آن  علیه  مبارزان ِ ضدّ رژیم گردید [از جمله "حسن آلاد پوش" و همسرش "محبوبۀ  متّحدین" که کتاب مشهور ِ زنده یاد "دکترعلی شریعتی" :  "قصّۀ حسن و محبوبه" ، به افتخار ِ آن دو نوشته شده است و هر دو از همرزمان و همفکران ِ "غلامحسین صاحب اختیاری" محسوب می شدند ، تنها چند روز پس از ترور ِ مستشارهای آمریکائی، به طرز ِ فجیعی توسط ِ مأمورین ِ ساواک ، به قتل رسیدند] ، امّا  باعث ِ گشوده شدن ِ فصل ِ جدیدی از مبارزات ِ ضدّ امپریالیستی در تاریخ ِ معاصر ِ ایران گردید....
این  واقعیت، نقش ِ "غلامحسین صاحب اختیاری" را به عنوان ِ یکی از طراحان و مجریان ِ این ترور، بارز و مؤثر و حائزاهمیت جلوه می دهد و از عجایب اینکه باستناد گفته های برخی از اطرافیان و وابستگان ِ"غلامحسین"، وی در همین روزها  اسیر ِ یک ِ عشق ِ سوزناک و پُرشور و حال  بوده  و با تلخی های حاصل از یک شکست ِ عشقی نیز، دست و پنجه نرم می کرده است!!....

بدین ترتیب آشکار می شود که "ابراهیم صاحب اختیاری" در چه شرایطی و در دامان ِ چگونه خانواده ای  نُشو و نما کرده و مثلا ً  برادر ِ بزرگ ِ او "غلامحسین" [که متولد ِ سال ِ 1330 و شش سال از ابراهیم بزرگتر بود] ، در گام نهادن ِ ابراهیم  به مسیر ِ مبارزات ِ سیاسی ، آن هم در عنفوان ِ جوانی و در سنّ شانزده سالگی تا چه حدّ مؤثر واقع شده است.

                 ابراهیم

 

امّا همانطور که در روایت ِ مُجمل ِ "استاد باستانی پاریزی" از  عجایب ِ زندگی ِ سیاسی و مبارزاتی ِ این دو برادر ِ کرمانی، مورد ِ اشاره  قرار گرفته بود، در کار ِ آنها ، حُکم ِ ازلی این بود که  برادر ِ بزرگتر یعنی "غلامحسین" هرگز پیروزی ِ انقلاب اسلامی را به چشم نبیند و دو سال قبل از انقلاب و در جریان یکی از عملیاتهای چریکی مجاهدین [و یا به روایتی زیر شکنجۀ ساواک] جان به جان آفرین تسلیم کند ، ولی "ابراهیم" حتّی تا سی سال بعد از انقلاب هم  زنده بماند ، امّا  تقریبا ً در تمام ِ این سالها ، از انجام هرگونه فعالیت سیاسی احتراز نماید و برعکس در خلوت ِ خاموش ِ خود، قلم مو بدست بگیرد و با آرامشی محزون ، به خلق ِ تابلوهای زیبا و چشم نواز ِ نقّاشی و تربیت ِ هنرجویان ِ این رشته ، همّت گُمارد.

با اینکه من هم، مثل ِ شما عزیزانی که بزرگواری فرمودید و نوشتۀ ناقابل ِ مرا، تا بدینجا دنبال فرمودید ، بدرستی نمیدانم که چه شد که  یک مبارز ِ سیاسی ِ تمام عیار مثل ِ "ابراهیم صاحب اختیاری" ، که از سنین بسیار پائین ِ نوجوانی در بطن ِ مبارزات و مجاهدات ِ ضدّ استبدادی و آزادیخواهانۀ ملت ِ ایران قرار داشت و کم سنّ و سال بودنش هرگز مانع از آن نشده بود که شجاعانه و جسورانه در برابر ِ دژخیمان ِ تا دندان مسلح ِ ساواک و رژیم شاه قرار گیرد ، ناگهان قید ِ تمامی ِ سوابق ِ سیاسی و مبارزاتی ِ خویش را بزند ، و به سکوت و سکون و آرامش ِ خلوتگاه ِ نقّاشخانۀ  خود بخزد؟!... و چه عاملی سبب گردید که یک چنین جوان ِ کرمانی، که هم بواسطۀ  شهادت ِ برادر ِ مبارز و همرزمش و هم بواسطۀ  مبارزات ِ ضدّ استعماری و ضدّ سلطنتی ِ خودش، می توانست پس از پیروزی ِ انقلاب مُدّعی غنایم ِ بسیار باشد ، امّا با این وجود، نه فقط کوچکترین غنیمتی طلب نکند ، بلکه حتّی از شرح ِ شخصی ِ مبارزات ِ خود و خانواده اش نیز إبا  داشته باشد؟! و.....

به نظر ِ من، پاسخ ِ این سئوالات و پُرسشهای متعدد ِ دیگر شبیه اینها را باید در وقایع ناشایست و اتفاقات ِتلخی جستجو کرد که با کمال تأسف در سالهای بعد از انقلاب بوقوع پیوستند و دل ِ بسیاری از ایثارگران و جانفشانان و همراهان ِ دیرین و اولیّۀ انقلاب را شکستند!!.... وقایع و اتفاقاتی که متأسفانه حتّی تا همین امروز هم ادامه پیدا کرده اند و هر روز بر شمار ِ اینچنین دلشکستگانی می افزایند و گاه از دلشکستگان ، عدو می آفرینند!.... ای کاش تصوّر من غلط بود!... ای کاش!...
فعلا ً یاحقّ.

 

/ 48 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیخودی ها

سلام به دوست خوبم عیدتون مبارک مطلب شما با اینکه خیلی بلند بود اما جالب بود . البته در اینکه کرمان همیشه از جمله شهرهایی بوده که در طول تاریخ مبارزات ضد ظلم و ستم داشته شکی نیست . در زمان مشروطه هم کرمان از جمله شهرهایی بود که بخاطر هواداری از مشروطه بیشترین ظلم ها رو به خودش دید . درمورد جنابان صاحب اختباری هم واقعآ‌معلوماتی قابل تآملی نصیبم شد از خوندن پستتون . اما در مورد مجاهدین که شما هم متآسفانه اونها رو منافقین خوندین با شما بشدت مخالفم .

بیخودی ها

برای مثال آیا به نظر شما وقتی جمهوری اسلامی بلافاصله با بدست گرفتن قبضه ی قدرت شروع به قلع و قمع کردن احزاب دیگه ازجمله مجاهدین کرد ، آیا چاره ی دیگه ای بود که مجاهدین پناهنده ی عراق بشن ؟ تا جایی که من یادم میاد مجاهدین هم بخاطراینکه از مرزایران دور نباشن و هم اینکه کشورهای دیگه اونها رو نپذیرفته بودن سعی کردن درعراق پناهنده باشن . این دلیل نمیشه که شما به همین راحتی اونها رو منافق بدونین . التبه دلایل زیادی هم دارم که دراین بحث نمی گنجه . سر فرصت اگه مایل بودین با هم بحث خواهیم کرد .

بیخودی ها

پست قبلی تون هم خیلی عالی بود . منظور راجه به خسرو گلسرخیه . آثارش رو دارم . البته آثار انقلابی امروزی خیلی قوی تر و تندتر از آثار دوران شاهه . درکل مطلبتون خیلی خوب بود . راستی منم به روزم .

سیدعباس سیدمحمدی

http://vidaevo.persianblog.ir/post/22/ دو پرون و ريچارد فرای کجا؟ باستانی پاريزی و رجبی کجا؟ ......... ........... لازم به تذکر است که دکتر پرویز رجبی اسلامشناس و ایرانشناس که خود بارها به مدافعان پاسارگاد تاخته و نظریاتی به مراتب ویرانگرتر از باستانی پاریزی درباره تاریخ ایران دارد، نیز در مقاله ای در وبلاگ خود تلاش کرده تا مثلا از حیثیت یک استاد فرهنگ پرور دفاع کند و زیر لوای آن دوباره آواز شادی برای ویرانی بناهای باستانی سر دهد. محمدابراهيم ‌‌‌‌باستاني‌پاريزي، راه‌آهن فارس، در طلسم جادو، روزنامه اطلا‌عات، شمارهِ 10-23809، 4 دي 1385 شهرام زارع ، ما زياران چشم ياري داشتیم ـ خبرگزاری میراث فرهنگی

سیدعباس سیدمحمدی

سلام مجید آقای ملک. خیلی خوشحال و ممنون می شوم اگر بتوانی این سوال من را جواب دهی و کمکم کنی: ظاهراَ میرزا رضای کرمانی فقط یک دختر داشته. این دختر مادر پرویز خطیبی (= محمدجعفر خطیبی نوری؟) بوده. آیا نام و نام خانوادگی ی دختر میرزا رضای کرمانی و نام و نام خانوادگی داماد او (پدر پرویز خطیبی) و نام شش یا هفت خواهر پرویز خطیبی و نام و نام خانوادگی ی همسران خواهرها را می دانی؟

ایرانی آزاد اندیش

مهلت پرداخت می کنم. 6- با اینکه می توانم از طریق اینترنت تمام اخبار را دنبال کنم اما باز هم روزنامه های اصلاح طلبان را خریداری می کنم تا از این طریق به ادامه کار و روشنگری آنها کمکی کرده باشم. 7- اخبار جدید و امید بخش را به گوش دوستانم می رسانم . 8- در نگاه خودم نارضایتی از نیروی پلیس و انتظامی را ابراز می کنم. 9-دوستانم را تشویق می کنم که به مراکز و بانک ها و بیمه های خصوصی مراجعه کنند. 10-در هنگام نظر گذاشتن در وبلاگ ها اگر موضوع افشاگرانه هایی در مورد رفتارهای متعصبان و کوته فکران می دانم بیان می کنم. و بالاخره اینکه قدرت واقعی دست مردم است و این دولت نیز می داند که اگر مردم اراده کنند می توانند یک دولت و حکومت را فلج کنند به این دلیل است که دست به سرکوبهای وحشیانه و فراگیر می زند . قلم بر شمشیر پیروز است وبلاگنویسان عزیز خدا قوت و به روشنگری های خود ادامه دهید.

ایرانی آزاد اندیش

درود بر همه مردم اصیل ایران آریایی که به هر نحوی اعتراض خود را با این حکومت و دولت و بی احترامی های نظام و رهبری به مردم نشان می دهند . برای احترام به شهدای راه سبز آزادی و دفاع و حمایت از مقاومت اسیران در بند من نیز چندین اقدام کوچک را کرده ام که به عنوان پیشنهاد ذکر می کنم. 1- تمام حسابهای خود را از بانکهای دولتی بیرون کشیده ام و به بانکهای خصوصی به خصوص بانک پاسارگاد که در هنگام افتتاح از بیمه عمر و حوادث و آتش سوزی منزل و خودرو به صورت رایگان نیز مرا بهره مند کرده است منتقل کرده ام. 2- ساعتی با دستبند سبز خریداری کرده ام و همیشه این ساعت را به دست دارم. 3-سعی می کنم به اکثر وبلاگ هایی که عزیزان سبزم طراحی کرده اند سری بزنم و برای دلگرمی آنها و ادامه فعالیت هایشان نظر بگذارم. 4- از طریق پاور پوینت عکس ها و فیلم های جنبش و شهدا را به همراه جملات امید بخش و آهنگ های زیبا و نقادانه شاهین نجفی و دیگر خوانندگان عزیز تهیه کرده ام و در اختیار دوستانم قرار داده ام تا بتوانم سهم کوچکی در زنده ماندن این جنبش اصیل مردمی داشته باشم . 5- تمام قبوض برق و گاز و تلفن و موبایل خود را در روزهای پایانی مهلت پردا

اسحق فتحی

با سلام و سپاس مجدد از حضور سبزتان به دستی بر آتش هنر - من هم وبلاگ شما را پیوند زدم تا مطالب همیشه پر و پیمان شما را از دست ندهم اما سوالی در این پست نوشتید که شاید پاسخی سهل و ممتنع داشته باشد بسیاری بودند و هستند هنر مندانی از این دست !.. از برادر شهید او گفتید که برای ارمانی به شهادت رسید که اینک به لجن کشیده شده اتوپیایی خیالی که همه در ذهن ساخته بودیم از جمهوری اسلامی . سی سال بر ما گذشت و دستانمان از دیروز خالی تر است و بیگانگان با سو’ استفاده از بی کفایتی سیاستمداران و حکومتیان به جای جای فرهنگ و تاریخ ایران حمله میکنند و ضربه میزنند و تحریف و تحقیر و... تغییر نام خلیج فارس-ساختن فیلم هایی مانند 300 و اسکندر وبخاطر دخترم هرگزو... او حق دارد که راه دیگری برگزیند. او درخت فرهنگ را می پروراند و غنی تر میکند که از باد وباران نیابد گزند - زنده باشید

khaharzadeh

ممنون که از دایی های من نوشتید . کمتر از یکماه تا سالگرد دایی ابراهیمم مونده . چقدر دلتنگش هستم وچقدر کم می شناختمش! افسوس!!!!!!