مرگ یک عاشق!..

چند به شوق ِ قبله ات ، گرد ِجهان و سو به سو؟
چهره گُشای ای صنم ، جلوه  نمای  رو به رو

دوش کتاب ِعشق را ، بر دل ِ خود نوشته ام
صفحه به صفحه خط به خط،نقطه به نقطه موبه مو

هفت دیار ِعشق را ، همره ِ یار ِنازنین
رفتم و خوب گشته ام ، خانه به خانه  کو به کو

پردۀ تن دریده ام، پردۀ جان گشوده ام
خلوت ِدوست دیده ام ، پرده به پرده تو به تو

از پی ِدل دویده ام ، گشتم و دل ندیده ام
کُشته به کُشته تن به تن، فرقه به فرقه خوبه خو

از پی ِآهوی ِخُتن ،همره ِعطر ِنافه اش
همچو نسیم می روم ، نفخه به نفخه بو به بو

در پی ِآب ِمعرفت ، "فرّخ" ما به هرجهت
در لب ِاو نهفته بین ، چشمه به چشمه جوبه جو

جان که زتن رها شود، محرم ِ کبریا شود
بین ِخدا و دل ندا ، لحظه به لحظه هو به هو

نمی دانم در کارهای ِخدا چه مصلحت ِ عجیبی نهفته است؟!.... دیروز همین موقع، ساعت ِحدود ِسه تا سه و چهل و پنج دقیقه ی بعد از ظهر، گوش ِجان به شنیدن ِشعرهای ِدوستی سپرده بودم که شعرهایش را بسیار دوست می دارم و نظیر ِشعرهای ِدلنشینش را بسیار کم شنیده ام و شعرهایش عجیب با حال و هوای ِمن جور است...
البته تا به دیروز فقط شعرهای زلال و مسیحائیش را خوانده بودم و هیچگاه با صدای خودش این شعرها را نشنیده بودم و این بود که از گوش جان سپردن به شعرخوانی ِاو، لذتی بردم که فوق ِآن متصوّر نیست و در واقع از فرط ِ لذّت چنان جوّزده شدم که به آن دوست گفتم که : «...تا به حال از شنیدن شعر یک شاعر با صدای خودش، هیچگاه به حدّی که امروز بهره و لذّت بردم، لذّت نبرده بودم!....»
اگرچه چنین حرفی که در آن لحظه زدم، حقیقتا ًحرف ِدلم بود، امّاهنوز چند ساعتی بیش از بیان ِاین حرف نگذشته بود که خبر ِپرواز ِملکوتی ِ"جوادآقا" را دریافت کردم، و به هنگام ِ شنیدن ِ این خبر، اوّل چیزی که به ذهنم رسید ، خاطرۀ بسیار زیبای ِ ملاقاتهای دل انگیز ِدو نفره مان با "جواد آقا" بود و این که ساعتهای مدید، دوبه دو و دور از قیل و قال و هیاهوی جهان، به اتفاق ِیکدیگر کنار ِهم می نشستیم و من، سرتا به پا گوش میشدم و او یک سره عاشقانه ها و عارفانه هایش را برایم می خواند.... آن روزها و در آن لحظات ِ زیبا و دلپذیر نیز، انگار تمام ِ فکر و ذکر ِمن این بود که این لحظات ، با شنیدن ِزیباترین شعرهای یک شاعر ِباذوق، از زبان خودش ، لذّتبخش ترین لحظات ِزندگی ِ من است!؟....
حالا دارم به این فکر می کنم که واقعا ً هیچ کار ِخدا به دور از مصلحتهای عجیبش نیست و یکی از این مصلحتها این که  گویی خدای بزرگ ، با  بُردن "جواد آقا"ی عزیزم، بعد از نود و دوسال ِ آزگار زندگی، آن هم درست چند ساعت بعد از اینکه من، خطاب به دوستی بسیار عزیز گفتم که شنیدن شعر و صدای او برایم لذتبخشترین بوده است ، می خواست به یادم بیندازد که : «نه ای بندۀ فراموشکار!.... ما به تو، باز هم در زندگیت از این لحظات ِشیرین و بسیارلذتبخش عطا کرده بودیم!؟... نمونه اش ، عاشقانه ها و عارفانه های ِ"جوادآقا" ، که بارها آن را با صدای خودش به تو بندۀ خاطی و فراموشکار نیوشانده بودیم!... امّا حال که چنین نعمت ِبزرگی را فراموش کردی و با آمدن نو به بازار، کهنه برایت دل آزار شد، پس دیگر هرگز شعر ِ"جواد آقا" را، با صدای ِزیبا و خوش طنین ِاو، نخواهی شنید!؟.....»
امّا نه!... خدای بزرگ ِما، مهربانتر از این حرفهاست که "جوادآقا" را، برای ِتنبیه و تنبّه من یکی، برده باشد... من مطمئنّم که خدا "جوادآقا" را  پیش ِخودش برده است تا ، او ، آنجا و نزد ِخدا ، برای ِفرشته ملائکه ها شعرهای عاشقانه و عارفانه اش را بخواند!؟... آری!... همینطور است... "جواد آقا"ی عزیز ِما، همین الان هم، میون ِ یک عالمه فرشتۀ سپیدبال ، نشسته و دارد برایشان شعرهایش را می خواند..... یادش به خیر این مرد ِبزرگ و ، فعلا ًیاحقّ.

/ 22 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیشه ی نازک دل

سلام دوست من ! مطلبتونو خوندم خداوند رحمتش کنه و روحش همیشه زمان شاد . راستی منم با یه شعر دیگه جدید شدم . بیاین به دیدنم لطفا .

آسمان سخت

سلام دوست من . به رزو شدم نمیخواین به من سربزنین ؟

بیخودی ها

سلام دوست من ! مطلبتونو خوندم . خیلی غم انگیزبود . گاهی دنیا عقیم میشه از به وجود آوردن بزرگانی که از آدما میگیره ؛ اما همیشه دنیا عقیم نیست و درهر دوره بزرگانی رو میاره و میبره . درمورد این بزرگوار که مرقوم فرمودین و اینکه از هوادارن مصدق بود بنده هم احساس ارادت قلبی نسبت به ایشون پیدا کردم . امامتأسفانه خیلی دیر . درکل این یه رسم موروثی ما ایرانیهاس که بعد از مرگ دوستان و بزرگان علم و ادب و هنر متوجه بشیم که باید مرده پرستی کنیم و قدر اونها رو بدونیم . بعد میایم کنگره های آنچنانی برای اونها بنام یاد بود ؛ اما درواقع بخاطر مطرح کردن و ساقط کردن وظیفه از گردنمون میگیریم . . دراین میونه خوشا به حال کسانی که ازنزدیک امکان درک محضر این بزرگان و تلمذ درخدمت اونها رو داشتن ؛ مثل جنابعالی . درضمن در سطور اولیه ی مطلبتون اشاره کرده بودین : « به قول شادروان احمد کسروی » میخوام بگم زنده باد کسی که با سم پاشی دولتهای وقت ذهنش مسموم نمیشه و بزرگان رو همونطور میدونه که اعتقاد داره بهشون .

بیخودی ها

دوباره سلام . من هرکاری میکنم نمیتونم تو وب روح موج سبز کامنت بذارم . تصور میکنم اشکالی تو سایت بلاگفا پیش اومده . میخواستم راهنمائیم کنین تا بفهمم مشکل از سیستم منه یا حقیقتأ بلاگفا دچار مشکل شده . لینک روح موج سبز رو براتون میذارم تا خودتون تشریف ببرین و ببینین میتونین کامنت بذارین یا نه ؟ لطفأ اگه میشه خبرش رو به من بدین . http://www.shadow1992.blogfa.com/

بیخودی ها

سلام دوست عزیز ! درست شد .

خورشید

درود، نخست: از دیرکردی که داشتم پوزش می خواهم دو: از یادداشت سرشار از مهرت سپاسگزام[گل] سه: متاسفانه من این انسان فرهنگی و ادیب را نمی شناختم ولی آنگونه که تو نوشته ای، "نبودش" برای شما و دوستدارانش غم و دردی جانکاه به همراه دارد، از درگاه پروردگار برای آن بزرگوار آمرزش خواهانم و برای شما بردباری یاد و نام و راهش پویا و پایا باد شاد و پیروز و تندرست و سبز و نویسا باشی بدرود

رضا

سلام. استانداری تهران: با خانوادهای آسیب دیدگان وبازداشت شدگان پس از انتخابات دیدار نکنید!! مشکل مردم ایران با احمدی نژاد است نه با اجداد او!!!!

مریم آرامیان

نوشته طولانی ولی جالب بود گرچه باید بعضی قسمت ها را دوباره خوانی می کردم تا سر در بیارم کی به کی است. پدر دوست من مریم واحه یکی از همین هزاران بازمانده های شازده های قجر قاجاری است؛ من یک تابلوی خیلی زیبای قدیمی در خانه اشان دیده ام از نور علیشاه که زبیایی خارق العاده ای داشته ودر سن سیزده چهار سالگی این نقاشی از صورت زیبای او کشیده شده است و نمیدونم نقاش اش کیست اما این تابلو واقعا زیباست بخصوص چشمان نور علیشاه آنچنان زبیاست که قابل بیان نیست. این تابلوی زیبا از دزدیده های قاچاق شده بعد از انقلاب است که در لندن خریده اند.