سر دادن یک کرمانی در راه همت مردانه!

سالها قبل که نه اینترنتی در کار بود و نه ماهواره ای دلخوشی ما که بچه بودیم، فقط دیدن تلویزیون بود و البته چون دیدن برنامه کودک، اونقدرا هم روح ماها رو سیراب نمی کرد، هر شب بیدار میموندیم تا بعد از اخبار ساعت 9 سریالهای اون زمان رو هم که اسم یکیش بود، "سربداران"، ببینیم و فردای اون روز توی مدرسه درباره اش با همدیگه بحرفیم.....

امّا توی این سریال جز علی نصیریان که نقش قاضی شارع رو بازی می کرد، یک "طغای تیمور خان" هم داشتیم که فیروز بهجت محمدی نقشش رو بازی می کرد و بنظرم خیلی خوب و تأثیرگذار هم بازی می کرد....

امروز که حکایت تاریخی مشاعرۀ این طغای تیمور [البته طغای تیمور واقعی و نه طغای سریال سربداران] با حاکم وقت کرمان رو خوندم، فوری به جای قیافه طغای، همون قیافه معروف فیروز بهجت محمدی در سربداران توی ذهنم اومد و مجسم کردم که طغای سریال، با اون یال و کوپال معروفش داره در چنین مشاعره ای شرکت می کنه و....

امّا به جز این، مضمون مشاعره و گفتگویی که با شعر، بین طُغای واقعی و حاکم کرمان در قرن ششم درگرفته جالب توجه هست. البته توی کتابهای تاریخی مثل آثار استاد باستانی بارها خونده بودیم که پای مغولان با تدبیر سلاطین قراختائی کرمان و از جمله ترکان خاتون بزرگ، هرگز به کرمان نرسید... اما در این منظومه شعری صحبت از اشتیاق طغای برای گشودن کرمان و مقاومت رادمردانه حاکم کرمانی که گویا از سربداران بوده در برابر اون هست...

این حاکم سربدار کرمان که اسمش "خواجه یحیی کرّابی" هستش و نمونه شاخصی از شجاعت و دلیری! ما کرمونی هاست، چنان پاسخ مستحکمی به شعر به طغای داده که آدم کِیف می کنه از خوندنش....

بذارید برم سراغ اصل مشاعره....

طغای تیمور خان که فرمانروای خراسان شده بود و سربداران رو در نقاط مختلف از میدان به در کرده بود، یا باهاشون درگیر بود، نامه های متعددی به خواجه یحیی کرابی در کرمان فرستاد و او رو به اطاعت از خودش فراخواند... امّا حاکم آزاده و سربدار کرمان به هیچ قیمتی حاضر نشد که زیر بار ظلم ایلخان مغول بره....

در نهایت وقتی طغای تیمور خان در اوج اقتدار بود، دو بیت شعر زیر رو برای خواجه یحیی فرستاد:

گردن بنه جفای زمان را و سر مکش

کارِ بزرگ را نتوان داشت مختصر

 

سیمرغ وار چون نتوان کرد قصد قاف

چون صعوه خُرد باش و فرو گیر بال و پر

 

واضح هست که طغای تیمور خان (که میشه قیافه اشو در ذهن همون قیافه فیروز بهجت محمدی در نظر داشت) به فرمانروای آزاده کرمان پیغام میده، حالا که نمیتونی مثل سیمرغ باشی و بلندپروازی کنی، پس دست و پاتو مث یک پرنده کوچیک و بارون دیده جمع و جور کن و به اطاعت ما در بیا....

امّا پاسخی که خواجه یحیی اون هم به شعر برای طغای تیمور خان مغول میفرسته، پاسخی هست که نشون میده کرمونی ها، بر خلاف اون چیزی که خیلیها از جمله خودشون درباره خودشون میگن، اونقدام بی حال و مطیع و فرمان پذیر نبودن و گاهی که غیرتی میشدن و خون وطن پرستیشون به جوش میومده، میتونستن کارها بکنن کارستوووووووووون.....

نگاه کنید که حاکم دل و جیگردار کرمون خودمون، چه جوابی میده به فرمانروای مقتدر مغول:

گردن چرا نهیم جفای زمانه را؟

راضی چرا شویم به هر کار مختصر؟

 

دریا و کوه را بگذاریم و بگذریم

سیمرغ وار زیر پر آریم بحر و برّ

 

یا با مُراد بر سر گردون نهیم پای

یا مردوار بر سر همّت نهیم سر!

 

واااااااای!... عشق کردین جوابو؟!.... دلتون حال اومد از پاسخ شجاعانه و دلیرمردانۀ فرمانروا و البته نمایندۀ مردم کرمان در این دوره تاریخی؟؟؟.... دیدین چطوری جواب یارو مغوله رو داد؟؟!!... بخصوص بیت آخرشو خوندین؟!.... همون که می گه تن به خفّت و خواری نمیدیم و زیر بار سلطه بیگانه نمی ریم... بلکه مقابله می کنیم تا یا به مُراد خودمون برسیم و یا مردانه در راه همت رادمردانه ای که کردیم، سر بدیم....

 

درست شبیه همون شعری که چند وقت قبل از قول یه کرمونی دیگه اینجا نوشتم.....شعر منسوب به دیگر فرزند کرمان، میرزا آقا خان کرمانی که چند قرن بعد خطاب به ایادی استبداد میگه:

سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی

ما را ز سر بُریده میترسانی؟!!!...

 

گر ما ز سر بُریده میترسیدیم

در کوچه عاشقان نمی گردیدیم...

/ 9 نظر / 30 بازدید
بهار

[گاوچران]

آریـــــــــــــــــــــــ عشق کردیم جوابو :دی [گل]

تهرونی

سلام جناب ملک امیدوارم حالتون خوب باشه دوست قدیمی؛نمیدونم اینجاتهران است روبه یادداریدیاخیر؛من همونم که بایدمیبودم وهستم وبلاگ من هم باآمپول هوابه دیارباقی شتافت؛حوصله یک ودو وسه زدنش رو نداشتم؛حالا اینی شدکه نیست؛امیدوارم دوباره دراینجاتهران است به سبک جدیدببینمتون؛باقی بقا

تبعید شده به کرمان..

زادگاه رویایی ؟ اینجا کرمان رویایی واقعا در نظر شما؟

چیپس فلفلی

کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم من که کیفور شدم هرکی احساس میکنه کرمون بده مجبور نیست بمونه می تونه بره جای ما رو هم تنگ کردین خدا شاهده کاش باز هم می نوشتین

فرزین

صرفن جهت اطلاع نویسنده محترم وبلاگ عرض میکنم که خواجه یحی کرابی که این اشعار به اون منتسب هست حاکم سربداران سبزوار بودو کلن دولت سربداران در خراسان و بخصوص سبزوار که منطقه ای عمدتن شیعه نشین بود دارای قدرت بود البته در بخارا و مازندران نیز به تقلید از سربداران خزاسان حکومتهای برپا شد که دیرپا ترینشان حکومت سادات مرعشی مازندران بوده اما من در هیچ کتاب تاریخی به حکومت خواجه یحی کرابی بر کرمان بر نخوردم .برای اطلاعات بیشتر مراجعه بفرمایید به تاریخ مغول , عباس اقبال

ادامه پاسخ به فرزین

اصلاح میکنم ... در پاسخی که این پایین نوشتم و عینا آن را به ایمیل شما نیز ارسال کردم باید بگویم من پروفسور امین را دانا ترین و مطلعترین سبزواری "زنده" و "در قید حیات" نسبت به مسائل تاریخ و ادبیات ایران می شناسم و بطریق اولی اطلاع ایشان از تاریخ سبزوار را بیش از هر سبزواری زنده ای که من تا به حال شناخته ام میدانم... وگرنه تردیدی نیست که سبزوار یکی از پایگاههای اصلی علم و فرهنگ در خراسان بزرگ و در گذشته خاستگاه بزرگان بسیاری بوده است...

امیر

حال کردم

مهدی

بسیار زیبا آفرین بر این شجاع مرد کرمانی