یادی از "هزاردستان" و سعدی کرمانی سینمای ایران

 «.... کفیل  ِ نظمیّه [بازیگر : جعفر ِ والی] ،در اطاق شمارۀ یکصد و سیزده "گراند هتل"  ، با چاپلوسی خطاب  به "خان ِ مُظفّر" [بازیگر : عزت الله انتظامی] می گوید :
 
- هر صاحب منصبی در این مُلک ، هرچه دارد از تصدُّق ِ سَر ِ شما  پیر ِاعظم است!... حتّی شخص ِ اوّل ِ بندگان اعلیحضرت!...

"خان ِ مظفّر" ، که ذاتا ً مغرور و متبختر است، با  تواضع  و شکسته نفسی  ِ ساختگی ، جواب می دهد :

- بعد از حکومت ِ کرمان ، واقعا ً صحنۀ سیاست را ترک کردم ... از حکومت یک لقب ِ "حاکم ِ شقیّ" برایم  ماند و پشیمانی !...

کفیل ِ نظمیّه که فرصت را برای تملّق ِ هرچه بیشتر مناسب دیده است ، ضمن ِ یادآوری ِ این نکته که حاکمان و والیان ِ دیگری هم بوده اند که بعد از انتصاب به حکومت ِ کرمان ، همچون "خان ِ والا" به صفت ِ "حاکم ِ شقیّ" مُتّصف شده اند، می گوید :

- این همه شقاوت از یک ولایت بعید است!!... این شقاوت، مولود ِ سوقُ الجِیشی است[!؟] ، آب و هوای ِ کرمان گرم است و هر آدم ِ مُعتدلی را افراطی می کند!...

حضرت ِ والا ، یا همان "خان ِ حاکم" در حالیکه نشان می دهد از یادآوری ِ خاطرات ِ دوران ِ والی گری اش در "کرمان"  خوشحال نیست و حوصلۀ ادامۀ این گفتگو را ندارد ، جواب می دهد :

- بعد از آن سالهای ِ گرم و آفتابی در کرمان ، دیگر تحمّل ِ آفتاب را نداشتم ، سایه را انتخاب کردم..

و کفیل ِ نظمیّه باز هم چاپلوسانه پاسخ می گوید :

- شما  با  نشستن  ِ در سایه ، به ریش  ِ آفتاب نشین ها خندیده اید!؟.....»

این متن ِ قسمتی از فیلمنامه و بخش ِ بسیار کوتاهی از دیالوگ ها یا همان گفتگوهایی است که "سعدی ِ سینمای ایران" ، زنده یاد "علی حاتمی" ، با  دقّت و وسواس ِ بسیار  و با یک دنیا عشق، برگزیده  و در دهان ِ بازیگران ِ خویش نهاده است... در یکی از بهترین و زیباترین  و به یادماندنی ترین سریالهای ِ تاریخ ِ سینما و تلویزیون ِ ایران ، یعنی سریال ِ "هزار دستان"  که زمانی هم "جادّۀ ابریشم" نامیده می شد...
همان  سریال ِ دیدنی که : «... به  سرود ِ سیم ِ پولاد، چرخی زد و از پیلۀ  مستوری،  به "جادّۀ ابریشم" ِ گذشته رفت و به  آئین ِ خوبان ، تیغ دستان ، گُل افشان شد!... بوی ِ زُحم ِ تفحُّص را، حتّی عطر ِ ریحان خوشبو نکرد!؟... از این کمان توان زد ، تیر به قلب ِ دُشمن ... هدف، نقطۀ دایرۀ خیانت بود : "هزار دستان"! .... که  نافرجام ماند  و  فرجام ِ عشق ِ "جیران" ، در هجران....»
اثری که بدون ِ تردید یک شاهکار ِ جاودانه و ماندگار در تاریخ هنر ایران است...
امّا یکی از اصلی ترین شخصیت های ِ این مجموعۀ تلویزیونی ، یعنی همان "خان ِ مظفّر" [ با بازی ِ زیبا و استادانۀ "عزت الله انتظامی"] ، که در جریان ِ سریال، نقش ِ محوری داشت و در واقع همان "هزار دستان" ِ افسانه ای محسوب می شد، مرد ِ مقتدر و سیّاسی بود که گرچه هیچوقت در تاریخ واقعی ِ ایران، حضور نداشته است ، امّا بنا به قرائن و شواهد ِ بسیار، قرار بود مثل ِ سایر ِ شخصیت های آثار ِ"علی حاتمی" ، یادآور و مُعرّف ِیک شخصیّت ِ تاریخی ِ واقعی باشد :   «عبدالحسین میرزای فرمانفرما »
بر این اساس اگرچه بیشتر ِ داستان ِ "هزاردستان" هیچ ربطی با تاریخ واقعی ِ ایران نداشت ، امّا "خان مظفّر" در این داستان بر مبنای حرکات و سَکنات و طرز ِ سلوک و سوابق و حتّی با توجّه به وضع ِ ظاهریش ، شخصیت ِ "عبدالحسین میرزا فرمانفرما"ئی را به خاطر می آورد که دست ِکم  چهار بار در طول ِ تاریخ ِ قاجاریه ، حاکم ِ ایالت ِ کرمان بوده است :
نوع ِ گریم ِ "خان مُظفّر" و شباهت ِ خیره کنندۀ آن به چهرۀ واقعی ِ "فرمانفرما" ، طرز ِ رفتار و سلوک ِ مُتفرعنانۀ هر دو نفر ، خشونت و سنگدلی و سخت کُشی آنها در قبال ِ رعایا و اغیار و در عوض رأفت و مهربانی ِ فوق العادۀ هر دو نسبت به أقارب و نزدیکان ِ خویش ، روحیّات ِ مُتجدّدانه و واقعگرایانۀ  آنان و مثلاً پشتیبانی شان از مؤسسات و کلوپ ها و مدارس ِ جدید و درعین ِ حال دلبستگی ِ عمیقشان به گذشته و سُنّتها که مثلا ً در جمع آوری اسناد و نوشتجات ِ قدیمی تجلّی می یافت ، دوری و پرهیز ِ هر دو نفر از هرگونه اعتیاد و حتّی اعتیاد به سیگار آن هم در روزگار و شرایطی که کمترین اعتیاد ِ اکثر ِ قریب به اتّفاق ِ رجال ِ ایران، اعتیاد به دود ِ مرگبار ِ تریاک بود ،  عشق و علاقۀ سرشار و عمیق هر دو نفر به فرهنگ و هنر و ادبیات ِ ایران  علیرغم ِ روابط ِ گرم و صمیمانۀ آشکار و نهان ِ آنان  با  بیگانگان و ازجمله به خصوص با أیادی ِ استعمار ِ پیر ِ انگلستان  و دهها ویژگی ِ مشترک ِ دیگر، همه و همه از جمله مواردی بودند که هم تاریخ ِ واقعی ِ ایران برای ِ شخصیتی مرموز به نام ِ "عبدالحسین میرزا فرمانفرما" گزارش نموده است و هم در شخصیت پردازی ِ صورتگر ِ ِ هنرمند ِ سینمای ِ ایران ، زنده یاد "علی حاتمی" از شخصیتی خیالی به نام ِ "خان ِ مُظفّر"  بوضوح به چشم می خورَد.
در واقع ، همانگونه که شخصیت ِ خیالی ِ "رضا تفنگچی"  یا  همان "رضا خوشنویس" (با بازی هنرمندانۀ "جمشید مشایخی")، در تاریخ ِ واقعی ِ ایران  به خاطرآورندۀ  "میرزا محمد حسین خان ِ قزوینی"  مُلقّب به "عماد ُالکُتاب" [عضو فعّال ِ "کمیتۀ مجازات" ِ واقعی ، که استاد ِ بزرگ ِ هنر ِ خوشنویسی و بویژه خطّ ِ نستعلیق (از "کَتَبه"  گرفته تا "غُبار") بود و در شعر و نویسندگی و انشاء  تاریخ نیز دست داشت] ، می باشد  و همانطور که "مُفتّش شش انگشتی" (نقشی که ابتدا قرار بود اسطورۀ سینمای ایران، "بهروز وثوقی" ایفاگر ِ آن باشد ،امّا نهایتا ً"داوود رشیدی"عزیزم این رُل را جاودانه ساخت) ، در دنیای واقعیّت فردی به نام ِ "عبّاس  مختاری" معروف به "عبّاس شیش انگشتی" [ از جملۀ عوامل ِ فاسد ِ نظمیّۀ عصر ِ رضاشاهی که در برخی از قتل ها و ترورها  و شکنجه های سیاسی ِ این عصر، همچون قتل ِ زنده یاد "سید حسن مُدرّس" و نیز در شکنجه و قتل ِ "تیمورتاش"  و نیز قتل "نصرت الدولۀ فیروز" مؤثر و صاحب نقش بود] را به خاطر می آورد  ، و همانطور که "ابوالفتح" ِ هزاردستان ("علی نصیریان" ِدوست داشتنی) ، در واقع همان "اسدالله خان ِ ابوالفتح زاده" [ سرکرده و رهبر ِ اصلی ِ ترورهای سیاسی ِ کمیتۀ مجازات در عصر نخست وزیری "وثوق الدولة" و دوران ِ شاهنشاهی ِ "احمدشاه قاجار"] می باشد  و نیز همانطورکه "شعبان استادخانی" یا همون "شعبون استخونی" (با بازی ِ درخشان و بی نظیر "محمدعلی کشاورز" نیمه همشهری کرمانی ما!) ، معجونی شگفت انگیز از شخصیت ِ یکی از دیوانگان ِ زورمند و استخوان خور ِ طهران ِ قدیم با شخصیّت ِ "شعبان جعفری"  یا همان "شعبون بی مُخ" [ورزشکار ِ زورمند و زورخانه دار و باستانی کار ِ قُلدُر ِ عصر ِ "محمّدرضاشاه پهلوی" ، که در بسیاری از تحولات ِ جنجالی ِ تاریخ معاصر، از جمله بخصوص در جریان ِ کودتای ننگین ِ28مرداد ، صاحب ِ نقش ِ اساسی و تعیین کننده بود] ، به شمار می آمد ، یا بالاخره همانطورکه "کفیل نظمیه" در مجموعۀ هزاردستان (همان که در آغاز این یادداشت از وی یاد کردم و نقش ِ او را ، هنرمند ِ توانا، "جعفر والی" ایفا می کرد) در تاریخ حقیقی کسی  به جز "رُکن الدین مختاری" یا همان "سرپاس مختار" ِ معروف ، رئیسِ سنگدل و خشن ِ شهربانی در دورۀ رضاشاه نبود ، و از عجایب اینکه همین "سرپاس مُختار" ،درعین ِ این خشونت و سبوعیت ، روحیۀ لطیف و هنرمندانه ای نیز داشت و از برجسته ترین   اساتید ِ ویولون و آهنگسازان ِ بزرگ ِ تاریخ موسیقی ِ ایرانی هم محسوب میشد و نام ِ او در تاریخ ِ عمومی و سیاسی ِ ایران ِ معاصر، در سیاهترین صفحات و برعکس در تاریخ موسیقی ایرانی در درخشانترین صفحات درج شده است! [از جمله قرائنی که در متن ِ سریال ِ هزاردستان روشن می سازد که "کفیل نظمیه" یادآور "سرپاس مختار" ِ مشهور است، مواردی همچون : روحیّۀ مزدوری ِ وی و خشونت و سخت گیری شدیدش بر زیردستان و مجرمان سیاسی و نیز مردم عادی به منظور ِ جلب ِ رضایت ِ بالادستی ها و قدرتمندان زمانه می باشد و همچنین اجرای ِ کورکورانه و بی رحمانه و بدون ملاحظۀ دستورات ِ مافوق ، استفاده از افسران و درجه داران ِ فاسد و مسئله داری نظیر همان "مُستنطق ِ شیش انگشتی" در جهت ِ امیال و مقاصد ِ مُجرمانه و غیرقانونی و.... ، علاوه بر این در دیالوگهای سریال، از جمله در ابتدای ِ همان گفتگویی که در نخستین فراز این نوشتار آوردم ، اشارات واضحی به "مشق ویولن" توسط کفیل نظمیه می شود که هرگونه تردیدی را در این زمینه که او همان "سرپاس مختار" ِ مشهور است، برطرف می کند]  ، آری! ، همانطور که تمامی این مشابهت های هوشمندانه و شباهتهای متعدد دیگر، میان ِ دنیای خیال انگیز و زیبای "حاتمی" با تاریخ ِ واقعی وجود دارد ، شباهت ِ "خان ِ مظفر" نیز با "عبدالحسین میرزای فرمانفرما" نیز از جلوه های بارز ِ"هزاردستان" است و همۀ اینها نشان ازین دارند که  نگارگر ِ هنرمند ِ سینمای ایران،  علی حاتمی،  چه ملقمۀ زیبائی از تاریخ واقعی ایران با  تخیّلات ِ دلپذیر و شاعرانۀ خود پدید آورده است ..
[اگر عمری باقی بود، انشاءالله به زودی در همین وبلاگ از برخی "اسرار ِ نانوشتۀ کمیتۀ مجازات"  با شما عزیزانم سخن خواهم گفت و درطی همان سخن ، از مشابهت های شاهکار "علی حاتمی" با تاریخ واقعی ایران بیشتر حرف خواهم زد.]
امّا این "عبدالحسین میرزای فرمانفرما"  از جملۀ کسانی است که راجع به او در تاریخ کرمان بیش از هر منبع دیگری سخن گفته شده و بدین اعتبار که وی چندین بار در دوره های مختلف ِ زندگیش (چه در عهد شباب  و چه در روزگار میانسالی وی) به والی گری و حکومت کرمان رسیده است ، یادگارهای خوب و بد ِ بیشماری از وی در پیشینۀ پرنشیب و فراز ِ این دیار، باقی مانده است.
در واقع ، گرچه "فرمانفرما" در سرتاسر ِ ایران و بویژه در "طهران" دارای  مِلک و علاقه بود و اموال و املاک فراوان ، در جای جای ِ ایران زمین اندوخته بود [از جمله مثلا ً موسسات عظیم ِ "انستیتو پاستور" و وقفیات ِ متعدّد ِ مربوط بدان، تنها یک قلم از اموال ِ منقول او به شمار میامد  یا ثروت ِ نسبتا ً انبوهی که دختر ِ فرمانفرما ، "مریم فیروز" (مریم فرمانفرمائیان) پس از دل باختن به "نورالدین کیانوری" (دبیر اوّل ِ حزب ِ جنجالی "توده" و نوۀ "شیخ فضل الله نوری" که دل برخی حضرات، امروز برایش غشّ و ضعف می رود!؟) ، نثار ِ حزب توده نمود، همه اش جزو اموالی بود که "عبدالحسین میرزا فرمانفرما" ، از جمله در دوران ِ حکومت ِکرمانش اندوخته بود!] ، امّا با این وجود ، "فرمانفرما" و خاندان ِ او، در هیچ کجای ایران به اندازۀ کرمان شناخته شده نیستند و در هیچ کجا به اندازۀ کرمان از خود یادگار برجای نهاده اند...
بعنوان مثال ، باغ ِ معروف و تاریخی ِ "شازده" واقع در اراضی ِ "حمیدیه" در "ماهان ِ کرمان" ، ساخته و پرداختۀ برادر ِ بزرگ ِ همین فرمانفرما ، یعنی "عبدالحمیدمیرزا فرمانفرما" بوده است . همان باغی که در سالهای کودکی من ، شعر زیبا و آسمانی که مطلعش این است، بر سردر ِآن نگاشته شده بود و بی سلیقه های "میراث فرهنگی" ، سالهاست که این شعر را ، از آنجا برداشته اند!؟ :

      این باغ  که  همچون  رُخ ِ جانان زیباست
      از  سنگدلی     به  نام ِ "فرمانفرما"ست!...

بدین ترتیب عجیب نیست که دوست داشتنی ترین کارگردان ِ تاریخ ِ سینما و تلویزیون ِایران، "علی حاتمی" ، نوستالژی ِ غریب ِ گذشته های "خان ِ مُظفّر" ِهزاردستان را، در چند بخش از این مجموعۀ تلویزیونی، با کرمانی مربوط ساخته است ، که تاریخش عرصۀ تاخت و تاز ِ "فرمانفرما" و خاندان او (پدر و برادرش که هردو هم لقب ِ"فرمانفرما" داشته اند و همینطور پسرش : "نصرة الدولۀ فیروز") بوده است... کرمانی که سرزمین ِ یادگارهای فرمانفرماهاست...!...
البته نوستالژی ِکرمانی ِ "علی حاتمی" در "هزاردستان" ، تنها بدین حکایتها از گذشتۀ مشابه ِ "فرمانفرما"  و "خان ِ مُظفّر" در دوران حکومتشان در این ایالت ِ کُهن ،ختم نمی شود و نمونه های دیگری نیز از این دلدادگی ِ غریبانه با "کرمان ِ پُرگرد و غبار" را می توان در شاهکار ِ"علی حاتمی" یافت :
در صحنه ای که بازجوی نظمیّه (با بازی ِ زیبای زنده یاد "جهانگیر فروهر") ، پس از ترور ِ "میرزا اسماعیل خان ِ رئیس ِانبار غلّه" [که یک شخصیت ِواقعی تاریخی هم هست و اولین قربانی ِ تروریست های کمیتۀ مجازات محسوب می شود] ، به قهوه خانۀ دل انگیز ِسریال می آید و تک تک مُشتریهای ِ قهوه خانه  را، به جز مُجرم ِ اصلی یعنی "رضا تفنگچی"   روی چهارپایه ای، روبروی خویش مینشاند و از آنها سین جیم  یا  همان استنطاق و بازجوئی می کند ، ناگهان یک قلندر یا درویش ِ کرمانی را میبینیم که با همان هیأت ِ معروف ِ دراویش و قلندران ِ کرمان، یعنی با چهرۀ نورانی و محاسن و شارب (=ریش وسبیل) ِ بلند وسپید ، خرقه پوشیده و کشکول و طبرزین بدست، مقابل ِ مُفتّش ِ نظمیه قرار می گیرد و با لهجۀ کرمانی، به سئوالات ِ او پاسخ میدهد...
مُفتّش از نام و نشان ِ درویش می پرسد و درویش قلندرانه پاسخ می دهد : «درویشم  و بی نشان!؟...» ، آنگاه مُفتّش از درویش می پرسد که اهل کجائی؟ ، و درویش، در یک کلمۀ کوتاه پاسخ می گوید : «اهل ِ دل!!..»
البته شاید بسیاری از بینندگان ِ چنین گفتگوئی متوجّه منظور ِ دقیق ِ درویش ِ کرمانی نشوند ، امّا بدون تردید ، خلق کنندۀ این گفتگوی کوتاه و دلپذیر، یعنی "علی حاتمی" (که خواهم گفت خود ِ او هم در اصل "کرمانی" و اهل ِدل است!) ، با اطلاع و آگاهی ِ کامل از این نکته که : «کرمان در کتابهای قدیمی ، و بخصوص کُتُب و متون ِ متصوّفه و اهالی ِ طریقت ، به "دل ِ عالم" شهرت دارد» ، چنین صحنه ای را در ساختۀ ماندگار خویش گنجانیده است... ، درواقع "حاتمی" خوب می دانسته که  بزرگترین قلندر ِ ایرانی، و قُطب الاقطاب ِ صوفیان و دراویش ِ عالَم ، یعنی "حضرت شاه نعمت الله ولی (ره)" سرزمین ِ خویش، کرمان را، این گونه معرفی کرده است :

    هرچند که از روی کریمان ، خجلیم
    غم نیست که پروردۀ این آب و گِلیم

    در روی ِ زمین نیست چو"کرمان" جائی
    کرمان دل ِ عالَم است و ما اهل ِ دلیم !

بدین ترتیب "اهل ِ دل" بودن ، در بیان ِ درویش ِ نورانی ِ هزاردستان، علاوه بر معنای ظاهریش، اشاره ای نغز و تلویحی به "کرمان" نیز هست!...     

                             *        *         *

بر اساس برخی مصاحبه ها و گفته های "علی حاتمی" در زمان حیاتش ، گفته می شود که وی بسیاری از واقعیات ِ زندگی ِ کودکی ِ خودش را در آثار ِ مینیاتوری و زیبایش از جمله به خصوص در سریال ِ "هزار دستان" گنجانده است :
مثلا ً گفته می شود که شغل و حرفۀ صحّافی که "حاتمی" در "هزاردستان" به شخصیت ِ "ابوالفتح" [با بازی مسحورکنندۀ "علی نصیریان" ] داده بود ، در اصل شغل و حرفۀ پدر ِ خود ِ حاتمی بوده است و او چون در کودکی خویش بارها پدر ِ خویش را دیده بود که در موقع ِ صحّافی چگونه صفحات ِ کتابها را با کلیشه های ستاره و گُل و دسته گُل و بوته و بُلبل تزئین می کرد و در واقع با شگردهای محدود امّا پیچیده صفحات  را به هم می پیوست ویا از هم می گُسست ، چنین شغل و حرفه ای را  در سریال ِ خویش به یکی از شخصیت های اصلی ، یعنی شخصیت ابوالفتح  سپرده بود.
یا  آنطورکه در وبسایت کنونی "علی حاتمی" نوشته شده ، نشانی ِ منزل ومُحلّه ای که "رضا خوشنویس" [با بازی به یادماندنی ِ"جمشید مشایخی"] ، در قسمتی از "هزار دستان" زیر ِ فشار ِ سه پایه و داغ و درفش، به عنوان ِ نشانی ِ مُحلّ سکونتش به "مُفتّش یا مستنطق ِ شش انگشتی" [با  بازی ِ درخشان ِ "داوود رشیدی" عزیزم] بروز می دهد ، در واقع آدرس یا نشانی ِ منزل ِ پدری ِ خود ِ حاتمی ، در محلّۀ قدیمی شاهپور ِ تهران [حدود خیابان "وحدت اسلامی" امروزی و بسیار نزدیک به میدان شاهپور، خیابان بلور سازی ، محلّ خانقاه ِ نعمت اللهی های نوربخشی] می باشد و حاتمی به خاطر ِ حسّ نوستالژی ِ خویش نسبت به زیستگاه ِ کودکیش چنین قسمتی را در "هزار دستان" گنجانیده است.
امّا  شاید بتوان در اشارات ِ تلویحی و همینطورچندین اشارۀ واضح ِ "علی حاتمی" به "کرمان" در "هزاردستان" نیز بدنبال ِ چنین حسّ نوستالژیکی گشت واز دلبستگی ِ غریب ِنگارگر ِ بزرگ ِ سینمای ِ ایران با زادگاهش ، یعنی استان  پهناور ِ کرمان سخن گفت.چراکه "حاتمی" نیز ، مانند ِ بسیاری از دیگر هنرمندانی که آثارشان رنگهای غنی و پُرمایه و آشکار از "عشق" دارد ، اهل ِ "دیار ِ دل"  و زادۀ "کرمان ِ رؤیائی" است!.... البته او هم به سان ِ دیگرانی همچون "روح الله خالقی" ، در کرمان بدنیا  آمده و در کودکی رهسپار ِ تهران شده است ، امّا برخی از اعضای خانوادۀ او ، از جمله یکی از عموهای ِ بزرگوارش (سرهنگ ابراهیم حاتمی) تا همین اواخر ساکن ِ کرمان بودند!...
به شرح ِ ادامۀ مطلب، در همین ارتباط  توجّه فرمائید...لطفاً البته!... : 

بیوگرافی هایی که از زنده یاد "علی حاتمی" دیده ام ، اکثراً محلّ تولّد ِ او را به اشتباه در محلّۀ شاهپور ِ تهران ثبت کرده اند، در حالیکه این محلّه زیستگاه ِ کودکی ِ او  و محلّ منزل ِ پدریش است... "علی حاتمی" در اصل همولایتی ِ ما و زادۀ "هند ِ ایران" ، "جیرفت ِ سرفراز و سبزوار ِ کرمان" است... این مطلب را من سالهای سال قبل در فصلنامۀ استاد و دوست ِ بزرگوار و ارجمندم ، "سید احمد ِ سام" (سردبیر ِ دانشمند و فرزانۀ "ادبستان")، خواندم ، یعنی در "فصلنامۀ کرمان" و ازقول ِ هنرمند ِ قدیمی و نامدار ِ تئاتر ِکرمان ، "استاد مهدی ثانی" که گویا از دوستان ِ زنده یاد"حاتمی" بوده است.... امّا با این وجود، بدلیل ِ خواندن ِ بیوگرافی های متعدد ِ "حاتمی" که زادگاه ِ او را "تهران" دانسته بودند، با این مطلب با احتیاط برخورد می کردم و علیرغم ِ اشتیاق به همولایتی های کرمانی ام  و اینکه هر جا که باشم ، حرف را یک جوری به کرمان و کرمانی ها ربط می دهم ،  موضوع ِ کرمانی بودن ِ "سعدی ِ سینمای ِ ایران" را، جایی عنوان نمی کردم !... تا اینکه این مطلب را ، در جائی  و از کسی  شنیدم  که کلامش  به هر معنا "حُجّت ِ موجّه" بود و هرگونه شکّ و تردید در این زمینه را از من گرفت ، و به قول ِ "حافظ ِ شیرین کلام ِ شیراز":
   
      به رغم ِ مُدّعیانی که منع ِ عشق   کنند
      جمال ِ چهرۀ  تو ، حُجّت ِ موجّه ماست!

استاد بزرگ ِ تاریخ ِ ایران و کسی که شجره نامه و سوابق ِ خانوادگی ِ بسیاری را بهتر از خود ِ آنها می داند ، یعنی "استاد باستانی پاریزی" که در دانشکدۀ هنرهای ِ دراماتیک ِ تهران، استاد ِ "علی حاتمی" بوده اند و وی را خیلی خوب و از نزدیک می شناخته اند، در مورد ِ وی تأیید فرمودند که وی زادۀ  "جیرفت ِ کرمان" و همولایتی ماست!... ایشان این نکته را در فرازهای ِ مختلف ِ برخی کتابهایشان هم تکرار نموده اند... [از جمله مثلا ً در کتاب ارزشمند ِ "اژدهای هفت سر" ، چاپ 1380 ، نشر نامک ، صفحۀ :38  ، جالب اینکه محور اصلی این کتاب ِ استاد نیز، "جادّه ی کهن و تاریخی ِ ابریشم" است و اصلا ً ایشان عنوان ِ دوّم ِ کتاب ِ خود را ، "راه ِ ابریشم" نهاده اند!... درست مثل ِ شاهکار ِ جاودانۀ "علی حاتمی" که زمانی "جادّۀ ابریشم" خوانده میشد...]
البته پُر واضح است که اهمیت ِ چندانی ندارد که یک هنرمند ِ بزرگ ِ ملّی، در کجای ِ ایران ِ پهناور ِ ما زاده شده  و در کجا بزرگ شده و نُشو و نما کرده باشد و.... ، بلکه بدون شکّ آنچه که از هرچیز مُهمتراست ، کارهای او و آثاریست که در طول ِ زندگیش پدید آورده و تأثیریست که بوسیلۀ این آثار بر تاریخ ِ فرهنگ و هنر کشورش و نیز بر اذهان ِ هموطنانش نهاده است و مسلّم این است که زنده یاد "علی حاتمی" بدین لحاظ  از نوادر ِ روزگار ِ ماست و از جمله هنرمندانیست که نامش برای همیشۀ تاریخ ، در فرهنگ و هنر ِ ایران زمین  جاودانه خواهد ماند...
 امّا از آنجاکه بدلایلی ناچارم از این به بعد (البته اگر عُمری باقی مانده باشد!) ، در این وبلاگ مکرّرا ً از "علی حاتمی" و شاهکارهای ِ او، از جمله بویژه از"هزاردستان"  صحبت بکنم ، و مباحثم لاجَرَم  با  کرمان عزیز هم مرتبط خواهد بود  و در این مباحث گاهی ممکن است از "حاتمی" با عنوان ِ یک همولایتی نام ببرم ، ناگزیر  بودم  که فعلا ً تا همین حدّ  در مورد ِ وی  حرف بزنم و تلاش کنم غلط ِ مشهوری را که در مورد ِ زادگاه ِ وی، در اینترنت و برخی مجلّات و نشریات وجود دارد را، اصلاح و تصحیح بکنم.
علّت ِ چنین تلاشی انشاءالله  بعدا ً بر همراهان عزیزم در این وبلاگ ، آشکارتر خواهد شد. ...فعلا ً یاحق.


   * پی نوشت ِ مُهمّ : لازم است در پایان ِ این پُست به دو نکتۀ با اهمیّت اشاره کنم : اوّل اینکه صمیمی ترین و بهترین و همدلترین دوستم در سایبری یعنی "مهرداد" ِ عزیزم (وبلاگ ِ "عشق است...") ، بدون آن که هیچ هماهنگی با هم کرده باشیم ، مطلب ِ بسیار زیبائی به مناسبت ِ 24مهرماه ، سالگرد ِ پرکشیدن ِ "استاد مرتضی حنّانه" ، سازندۀ موسیقی ِ متن ِ بسیار زیبای "هزاردستان" ، در آخرین پُست ِ وبلاگش گذاشته است که خواهش می کنم هرکس بزرگواری کرد و مطلب ِ ناچیز ِمرا خواند، حتماً نوشتۀ ارزشمند ِ "مهرداد" را هم بخواند و از آهنگهای بسیار زیبائی که این نازنین در نوشته اش گذاشته است و همه از زیباترین ساخته های "مرتضی حنانه" هستند [ از جمله آهنگهای تیتراژ آغازین ِ سریال ِ "هزاردستان" (که براساس ِ پیش درآمد ِ ماهور، اثر جاودانۀ زنده یاد"مرتضی نی داوود" ساخته شده است) و همینطور آهنگ ِ پایانی آن (که بر مبنای تصنیف ِ بسیار زیبای "موسم ِ گُل" ، شاهکار زنده یاد"موسی خان معروفی" است که هم "قمرالملوک وزیری" و هم دیگرانی چون "هنگامۀ أخوان" در نهایت ِ دلاویزی و حُسن اجرایش کرده اند] ، لذّت ببرد...
امّا نکتۀ دوم که آن هم بسیار مهم است ، این که : در این یادداشت از انبوهی از هنرمندان ِ دوست داشتنی ایران ، از هنرپیشه های ِ بزرگ ِ سینما و تئاتر و تلویزیون گرفته تا موزیسین های پُرافتخارمان  و خلاصه جمع قابل توجهی از اشخاصی که به نوعی در خلق ِ "هزار دستان" سهیم بوده اند، یاد کردم ... امّا گروه ِ دیگری از هنرمندان ِ ایرانی هم هستند که متأسفانه، همیشه کمتر از آنان یاد می شود و معمولاً در حاشیه واقع می شوند، حال آنکه همین گروه از هنرمندان ِ کشورمان ، با حنجره های جادوئی و صداهای ِ ماندگار و مسحورکننده شان ، نقشی بزرگ و غیر قابل انکار در جاودانه ساختن ِ شاهکارهائی نظیر ِ "هزاردستان" دارند.... منظورم گویندگان یا هنرمندان ِ دوبلۀ ماست که این روزها هرکس نگاهی به برخی شبکه های ماهواره ای، نظیر شبکۀ "فارسی وان" [که سریالهای خارجی را توسط ِ دوبلورهای آماتور و غیرحرفه ای ، به فارسی ترجمه میکند] ، بیاندازد، قدر ِ دوبلورهای قدیمی ایران را بیشتر خواهد دانست!....
بنابراین لازم است در این پی نوشت ، یاد و خاطرۀ صداپیشگان ِ بزرگی چون "استاد منوچهر اسماعیلی" (که با قدرت ِ بی بدیل ِ گویندگی اش، یک تنه به جای سه نفر از هنرپیشگان اصلی ِ هزاردستان ، یعنی به جای "عزت الله انتظامی" ، "جمشید مشایخی" و "محمدعلی کشاورز" و همینطور به جای برخی نقش های فرعی ِ این سریال گویندگی می کرد) ، زنده یاد "ایرج ناظریان" (گویندۀ نقش ِ مُفتّش شش انگشتی  با بازی "داوود رشیدی") ،  زنده یاد "عزت الله مُقبلی" (گویندۀ نقش ِ کفیل نظمیه با بازی "جعفر والی")  ، "استاد ناصر طهماسب"  و "استاد خسرو خسروشاهی" (گویندگان ِ نقش ِ "ابوالفتح" به جای "علی نصیریان" )  و همینطور دیگر صداپیشگان ِ هزار دستان ، همچون "کنعان کیانی" ، "احمد رسول زاده" ، "پرویز بهرام"  ، "غلامعلی افشاریه" ، "نصرالله مدقالچی" ، "جلال مقامی" و..... (و بسیاری دیگر از این بزرگوران که متأسفانه ذهنم در یادآوری اسامی همه شان، یاری نمی کند) را نیز، گرامی بداریم.

 

/ 56 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیخودی ها

یادم میاد تو کتابهای درسیمون وقتی تاریخ کرمان رو در رابطه با نهضت مشروطه میخوندم ؛ دنیایی از ظلم و ستم به مردم کرمان و یزد شده بود که بیشترش هم از ناحیه ی آخوندهای متحجر سلطنت طلب بود که به هیچ وجه حاضر نمیشدن نظام مشروطه روی کار بیاد . موفق باشین دوست من .

شیرین

سلام دوست عزیزم خوبی؟؟؟ به نظر من کار خوبی کردی که برای کامنتها تائید گذاشتی بر خلاف نظر بعضی ها که دوست ندارن کامنتهای وبلاگت تائید داشته باشه. نمیدونم چرا انقدر رو این مسئله تاکید دارن که رو کامنتهات کنترل نداشته باشی جای تعجبه!!! هر کسی اختیار خونه خودش رو داره و دیگران نباید به خودشون اجازه دخالت بدن.البته اظهار نظر خوبه اما بعضی ها بیش از حد دارن اظهار نظر میکنن.خودتون بهتر از من میدونید که اظهار نظر زیادی = با دخالت. همیشه سبز باشید

شیرین

راستی میخوام بدونم که این اقای رضایی که انقدر از سانسور و ... متنفرن چه جوریه که تا حالا تو ایران تونستن زندگی کنن و از همه مهمتر چرا به این همه سانسور و فیلترینگ که از سوی این رژیم اعمال میشه اعتراض نمیکنن و فکر میکنن اگه شما تائید رو بردارین دموکراسی در کل این سرزمین حاکم میشه!!!!

سهراب

جناب ملک به هزار مشقت از فیلتر عبور کردم تا مطلب زیبایتان را مطالعه کنم و لذت بردم

سیدعباس سیدمحمدی

سلام علیکم. بنده چند روز قبل کامنتی نوشتم این جا. ولی نمی بینم از تیغ سانسور و از بند ادله ی صد من یک غاز شما مبنی بر جواز گذاشتن کنترلر رها شده و منتشر شده باشد. البته بنده فحش و چه می دانم مطلب خصوصی و اینها ننوشته ام که خب شما خودت می دانی. عادت با خودش عادت بد بعدی را می آورد. شما کنترلر می گذاری و توجیه می کنی. کامنتها را پاراف می کنی و به زعم خودت در حضور تماشاچی ها جواب دندان شکن به کامنت نویسی که مجاز بودن گذاشتن کنترلر را درک نکرده و موقعیت سوق الجیشی ی وبلاگ شما را درک نکرده تقدیم می کنی. من در http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-188.aspx مقاله ی کنترلر کریه و کثیف و استبدادی: «ادب» و «بهداشت» به مدل وطنی را نوشتم. چند روز بعد یکی از رفقایم که کنترلر داشت در http://mirdamadi.malakut.org/2007/03/post_116.html مقاله ای نوشت با عنوان "سیدمحمدی! تو پیروز شدی!" با این متن: بالاخره نهیب‌های خواب غفلت بیدار کن جناب سید محمدی کارگر افتاد و پس از هماهنگی با جناب داریوش، زین پس خوانندگان محترم و محترمه‌ی این وبلاگ می‌توانند شاهد انتشار مستقیم کامنت‌های خود در ای

سلیمان رضایی

سلام علیکم. خوب می خواستم پاسخی بدهم ولی پشیمان شدم و گفتم این سایه سنگین شکسته شود بهتر است. اما این را بدانید هنوز بر مواضع قبلی هستم و به علت فیلترینگ مجبورم کمتر به وبلاگ شما سر بزنمو اگر بیایم دیگر قدی نه بر شما و نه بر مطالبتان نمی توانم داشته باشم! (شاید این را به فال نیک بگیرید) چون سانسور توسط شما تایید سانسور توسط حکومت است. ما تا خود را اصلاح نکنیم نباید امید به اصلاح حکومت ببندیم. البته این را گفتم و امیدوارم دوباره شما برداشت توهین و سخن طلبکارانه نکنید! خانم شیرین از غیب سخن می گویند؟!

ناصر

سوال از شما .جواب هم از خوننده های این وب.به شما .هر سوالی داری که می دونم زیاد هم هستند جای ان همینجاست که مطرحش کنی .جوابش را با دوستان خوننده شریک شوید این یک بحث بسیار آزاد و دوستانه است .http://qwe121.blogfa.com

كرماني

با سلام در ميان پيامها پيامي بود از شخصي به نام بسيجي مخلص ايا اين پيام واقعي است يا يك شوخي احمقانه؟ به واقع در اين مملكت چنين افراد رواني زندگي مي كنند؟