اینجاکرمان است

داداربه تارکت گهرزد خورشیدسعادت توسرزد کرمان عزیزجاودان باش ازفتنه ی دهردرامان باش

 
ویگن در کرمان!
نویسنده : مجید ملک - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧
 

این پُست کم و بیش فانتزی رو تقدیم می کنم به همۀ همشهری های "مِهرِبونِ" کرمونی خودم... با این تأکید که حتمن حتمن باید کلمۀ "مهربون" رو در این نوشته با لهجۀ غِلیظِ کِرمونی، یعنی با کسرۀ "ر" خوند؛ یعنی گفت: مهرِبون و و نگفت مهرَبون!!!

                       

چندین سال قبل و در دوران اصلاحات، یک پزشک کرمونی که تا حدّی اهل قلم هم بود، در یکی از هفته نامه های کرمان (گمونم هفته نامه بام کویر) مطلبی دربارۀ اقامت یک سالۀ زنده یاد ویگن در کرمان نوشته بود و در اون ضمن روایت خاطرات برخی از قدیمی های کرمان دربارۀ دوران حضور ویگن در کرمان و از جمله خاطرۀ یک پیرمرد شوفر سیرجونی که در یک سفر طولانی از کرمان به تهران همسفر ویگن و ترانه های عاشقونه اش شده بود، به جملاتی از کتاب "برادرم ویگن" اثر "کارو دردریان" هم که در اونها کارو دربارۀ محل اقامت ویگن بین شیراز و کرمان تردید کرده بود، اشاره داشت.

کارو در کتاب برادرم ویگن نوشته:

«ویگن همزمان با بزن بهادری های دوران خدمتش، نقشه کشی را یاد گرفته بود و بعنوان نقشه کش بود که به خارج از تهران رفت. شیراز یا کرمان یادم نیست و ویگن هم دم دستم نیست که بپرسم کجا بود؛ امّا میدانم هرکدام از این دو شهر هم که بود، خود شهر نبود و بیابانهای اطرافش بود.

بعدها نامه هایی را که ویگن و همسرش "اولگا" در مدت یک سال دوری و اقامت ویگن در کرمان یا شیراز با هم ردّ و بدل کرده بودند، من دیدم. یادم نیست خود اولگا به من داد خواندم، یا ویگن.... چه نامه هایی. خیلی متأسفم که من حداقل پاره ای از جملات آن نامه ها را به خاطر ندارم. صمیمیت، محبت و عشق به مفهوم انسانی کلمه در این نامه ها موج می زد.

نقریباً کلیۀ قسمت های سپید نامۀ اولگا با نقش ماتیک بوسه هایش پُر بود و نامه های ویگن... اگر آن وقت منتشر می کرد، اول "ویگن نویسنده" می شد و بعد "ویگن خواننده"، حتی درست به خاطر دارم که شعری هم برای اولگا ساخته بود، چه شعر بی تکلف زیبائی....»[1]

امّا اون دکتر همشهری ما، با استناد به اظهارات اون شوفر سیرجانی همسفر ویگن(که گویا پدربزرگ دکتر هم بود) و یکی دو نفر کرمونی دیگه؛ تردید کارو رو کاملن رفع و تأکید کرده بود که ویگن در دورانی که اسیر عشق شورانگیز اولگا بوده و البته هنوز کوچکترین شهرتی هم کسب نکرده بوده، بیش از یک سال به تنهایی در شهر کرمان و بیابانهای اطرافش بعنوان نقشه کش به کار مشغول بوده و البته تحت تأثیر دوری از عشقش اولگا، در همین دوران اقامت در کرمان، به شاعری و ترانه سرایی و آوازه خوانی هم روی آورده بوده است و از جمله در سفری از کرمان به تهران، حسابی با اون راننده اهل سیرجان رفیق شده و داخل اطاق "داف ده چرخ" برای اون راننده و شاگرد شوفرش، ساعتها کنسرت شنیدنی از انواع شعرها و ترونه های عاشقونه اجرا کرده بوده!!... مطلبی که کارو اون رو به نحو دیگری و در مورد آوازخوانی ویگن برای شب ها و بیابانهای خاموش کرمان بیان کرده:

«نمی دانم ویگن چقدر دور از ما، به خاطر تأمین زندگی در بیابان های کرمان یا شیراز ماند و نمی دانم چه مدت دور از ما برای شب های خاموش و برای بیابانهای خاموش کرمان یا شیراز آواز خواند. که میداند؟!

شاید آن شعر بی تکلّف و سراپا محبتی که ویگن [در کرمان] برای همسرش ساخته بود، عُصارۀ یک مُشت نُتِ خاموش بود که در کفنی موسوم به کاغذ، مُرده بود...»[2]

کارو همچنین در ادامه نوشته اش، شعری خطاب به بیابانهای کرمان یا شیراز سروده؛ که البته با توجه به شرح بالا مخاطب اون رو حتمن باید بیابانهای کرمان دانست....کارو در اون شعر با شور بسیار، از این بیابانها پرسیده که چرا اجازه دادند ویگن دامان اونها رو ترک کنه و چرا ویگنی رو که طبعش آنچنان در این بیابانها شکفته شده بود رو همچنان پناه ندادند و چرا گذاشتن ویگن از سکوت بیابانهای کرمان به هیاهوی انسانها در تهران برگرده و....

متن شعر کارو این هست:

«ای اطراف شیراز یا کرمان!

ای بیابان هایی که ویگن سالها پیش، نالۀ حنجره اش را در بستر بیکسی شما به خاک می سپرد...

ای بیابان هایی که سالها پیش، ویگن برای تأمین زندگی همسرش، با هر نالۀ پنهانی حنجره اش، یک بار در بستر بی کسی شما، می مُرد...

ای بیابانها!

چرا سایۀ سکوت خود را از سر ویگن کم کردید؟!

چرا به ویگن نگفتید که در این قرنِ روسبی، شن ها و خاک ها، انسانتر از انسانند؟!

چرا به ویگن نگفتید که در این قرن روسبی؛

شن ها و خاک ها؛

دردِ انسانهای واقعی را؛

خیلی بهتر و خودمانی تر از اشرفِ مخلوقات؛

پذیرا می شوند؟!...

آه!... آه ای بیابانها

چرا یک بار فریاد نکشیدید که: "ویگن جان!.. در بیابان بمان!... در بیابان بمیر!!..."

تا چشم خیابانها کور!..

چرا فریاد نکشیدید؟!...»[3]

                     

 

با این اوصاف باید گفت که کارو تلویحاً در این شعر خطاب به برادر کوچکترش ویگن گفته است، که اگر در بیابانهای کرمان می ماند؛ سرنوشت و آینده ای به مراتب بهتر از آنچه با بازگشت به تهران و کسب شهرت عالمگیر بدان رسید؛ در انتظارش بود!!.... و این یعنی انگار "کارو دردریان" ارمنی هم، که احتمالن در تمام عمرش، پاش به کرمون ما نرسیده بود، امّا از همون راه دور از آوازۀ "کرمان، دلِ عالم" آگاه شده بوده و از کرامات و افسونگری هایی که حتی در خاک و شن بیابانهای کرمان هست، اطلاع پیدا کرده بوده!!....واللهُ اعلم.

امّا به جز مطالب بالا که بیشترش رو از نوشتۀ مطبوعاتی اون پزشک همشهری نقل کرده بودم، نکتۀ دیگه ای هم دربارۀ تأثیرپذیری شگفت ویگن از کرمان هست که خودِ من متوجهش شدم و اون تأثیری هست که کرمون و مردمِ "مهرِبونِ" کرمون و لهجۀ دلرباشون بر صدا و لهجۀ ویگن و حتی طرز ادای کلماتش در ترانه های زیباش گذاشتن.... نکته ای که گرچه قبل از این وقتی اونو برای یکی دو نفر از دوستام گفته بودم، همه فکر کرده بودن دارم باهاشون شوخی می کنم و از احساسات شوونیستی و ناسیونالیستی کرمونیم برای تِریت کردن مُخ اونها بهره میبرم!!؛ اما حالا این نکتۀ من در کنار مقالۀ 8 سال قبل دکتر همشهری، معنای تازه ای پیدا می کنه و اُفقهای جدیدی رو دربارۀ تأثیر اقامت ویگن در کرمان در هنر کم نظیر و فوق العاده اش، پیش چشمان ما می گشاید!!..

امّا اون نکته اینه که طی سالها هر وقت بعضی ترانه های ویگن رو گوش می کردم، متوجه میشدم که ویگن برخی کلمات رو در ترانه هاش، عیناً و بدون کوچکترین تفاوتی، با لهجۀ کرمونی بیان میکنه!!... و این در حالیست که نه ننۀ زنده یاد ویگن، و نه باباش، و نه احتمالاً هفت جدش، هیچکدوم به طور قطع کرمونی نبودن که بگیم لهجه شون بر لهجۀ ویگن هم تأثیر گذاشته... از طرفی اوایل با شنیدن این کلمات در ترانه های ویگن و با توجه به ارمنی بودن خودش و اجدادش، فکر می کردم لابد تلفظ برخی لغات و اصطلاحات در لهجۀ خاص ارامنه، به تلفظ این لغات در لهجۀ کرمونی شبیه هست، امّا بعدها و پس از مهاجرت خودم به تهران و دوستی و آشنایی نزدیک با "موسیو هاکوپیان" و چند ارمنی دیگه و همینطور داشتن اساتید ارمنی مثل زنده یاد دکتر "زادِن نرسیسیانس" و... متوجه شدم که لهجۀ ارمنی با لهجۀ کرمونی؛ تومنی هفت صنّار تفاوت داره و کلمات ادا شده در ترانه های ویگن که توام با لهجۀ کرمونی به نظر می رسند، به هیچوجه ربطی به اصالت ارمنی اون ندارند....

بعنوان تنها یک نمونه، تلفظ همون لغتِ "مهرِبون" رو که از اول این نوشته دو سه بار برش تأکید کردم در لهجۀ کرمونی به یاد بیارید و بعدش گوش بدید به این ترانۀ ویگن یعنی ترانۀ "زنِ ایرونی"، که از زیباترین و مشهورترین ترانه هاش هست و ویگن اون رو به افتخار همسر خودش یعنی خانم اولگا (که ماجرای عشقبازی نامه ایش با ویگن و ماتیک مالی نامه ها و... رو بالا شرح دادم) و تموم زنهای خوشگل و بانمک ایرونی اجرا کرده....

همونطوری که میشنوید و کاملن واضح هست، ویگن در ابتدای ترانه یعنی اونجا که میخونه:

«واسۀ یه همزبون، یه یارِ خوبِ مهرِبون...»

و همینطور چند جای دیگه، کلمۀ "مهربون" رو دقیقن و درست اونطور که کرمونی ها تلفظ میکنن، یعنی با کسرۀ "ر" تلفظ میکنه و انگار اصلن این یک کرمونی غِلیظ هست که داره این بخش از ترونۀ زیبای عاشقونه رو اجرا می کنه!!!...

البته این احتمال هم که ویگن اتفاقی و سهوی و در حالیکه بقول کرمونیا: «زِبونش خوب تو دهنش نچرخیده!!»، این کلمه رو با لهجۀ کرمونی ادا کرده باشه کاملاً مُنتفی است، چرا که ویگن در سرتاسر این ترانه، باز هم کلمۀ "مهرِبون" رو با همون حالت قبلی بیان کرده و اصلن انگار ویگن اصرار و پافشاری داشته که این کلمه رو پیوسته و مکرر با لهجۀ کرمونی بیان کنه....

در این بین اگر کسی هم پیدا بشه و بگه: «شاید در روزی که ویگن داشته ترانۀ معروف "زن ایرونی" رو برای ضبط اجرا میکرده، یکهو و فقط برای همین یک بار، یاد دوران اقامتش در کرمان افتاده و چون مهرِبونیِ کرمونیا رو در روزگار شور و شاعری دورۀ دوری از اولگا به خاطر آورده، تصمیم گرفته برای همون یک بار، حالی به کرمونیا بده و فقط در همین یک ترانه، از لهجۀ کرمونی استفاده کرده!!...»؛ من البته با قسمت دوم حرفش قاطعانه مخالفت می کنم... چرا که ترانه های متعدد دیگری هم از سالها و دورانهای دیگۀ زندگی ویگن (از جمله دوران لوس آنجلسی شدنش) سراغ دارم که در همۀ اون ترانه ها، ویگن باز هم و باز هم لهجۀ کرمونی خودش رو رها نکرده و همچنان و همچنان بر ادای کلمات ترانه هاش، با لهجۀ شیرین کرمانی پافشاری و إصرار داشته است!!

بعنوان تنها یک نمونۀ دیگه و باز هم دربارۀ کرمونی ادا کردن همون لغتِ "مهرِبون"، حالا از اینجا گوش بدید به یکی دیگه از ترانه های مشهور و بسیار زیبای ویگن، یعنی ترانۀ رنگین کمون (بَلَم رون)... همونطور که باز هم بوضوح شنیده میشه، باز هم در همون اوایل ترانه، یعنی به طور دقیق در پنجمین جملۀ ترانه: «... دو چشمات مهرِبونه...»؛ باز هم ویگن کلمۀ "مهرِبون" رو، بطور دقیق با لهجۀ کرمونی ادا میکنه و باز هم همین لهجۀ کرمونی رو در ادامه تکرار میکنه و انگار اصلن این طرز ادا کردن این قبیل کلمات، عادت همیشگی و دائمی ویگن شده بوده.... عادتی که اگر بخوام باز هم نمونه هایی از این عادت اون و دربارۀ دیگر کلمات کرمونی رو بگم (و مجموع ترانه هایی که ویگن در اونها از لهجۀ کرمونی لااقل در برخی کلمات استفاده کرده رو فهرست کنم)، بحثمون بیش از این طولانی میشه.... اما دوستانی که مث من هم بچۀ کرمون یا آشنا با لهجۀ کرمونی باشن و هم عشق ویگن، به راحتی با گوش کردن مجموعه آثار و ترانه های ویگن، به نمونه هایی متعدد از این عادتِ کرمونی ویگن برخواهند خورد.... عادتی که به نظر من ریشه اش رو باید در همون اقامت دلپذیر و رویایی ویگن در سالهای جوانی و گمنامیش و دوران شورانگیز عاشقیّتش در کرمان جستجو کرد.... پس زنده باد خاک پاک کرمون ما که ظرف حدود یک سال، از یک جوون تنها و گمنام ارمنی، یک سلطان بلامنازع پاپ میسازه!!....

پ.ن1: لازم است باز هم تکرار کنم که علیرغم دقیق و مستند و واقعی بودن تمامی استنادات و منابع در نوشتۀ فوق، روح فانتزی بر اون غلبه داره و بیشتر از اون که مثل اغلب پُستهای این وبلاگ نیمه تعطیل، به منظور استفادۀ تاریخی و ادبی نوشته شده باشه؛ برای تفنّن و محاورۀ ذوقی نوشته شده و تقدیم همشهری های "مهرِبون" کرمونی در زادگاه رویایی و دلربای من، یعنی شهر کرمان گردیده است.قلب

پ.ن 2: متأسفم که بعنوان یک کرمونی اعتراف کنم که علیرغم مهرِبونیّت اکثریت همشهری های کرمونی، کرمونی بدذات و بدجنس هم گاهی دیده شده... حالا نمونه هاش دیگه بماند برای یه وقت دیگهچشمک



[1] دردریان، کارو؛ برادرم ویگن؛ سازمان انتشارات مرجان؛ چاپ اول با ویراستاری جدید: زمستان 1383؛ صفحۀ: 152

[2] دردریان، کارو؛ برادرم ویگن؛ سازمان انتشارات مرجان؛ چاپ اول با ویراستاری جدید: زمستان 1383؛ صفحۀ: 153

[3] دردریان، کارو؛ برادرم ویگن؛ سازمان انتشارات مرجان؛ چاپ اول با ویراستاری جدید: زمستان 1383؛ صفحۀ: 153 و 154


 
comment نظرات ()
 
 
نمونه ای از نبوغ شطرنج بازهای کرمانی در یکصد سال قبل!
نویسنده : مجید ملک - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

از آنجا که سیدحسن تقی زاده در ظهیرالدوله خفته است و من در جستجوی سرگذشت ظهیرالدوله ای ها به هر منبعی سرک می کشم، چند روزی است که با خواندن نشریه کاوه مربوط به یک قرن قبل که روزنامه چاپ شده توسط تقی زاده در آلمان بوده،  مشغولم.

امّا امروز موقع مطالعه نشریه کاوه، شماره ۵٧ که مربوط به روز ٢۴ اردیبهشت ماه سال ١٢٩٠ خورشیدی، یعنی تقریباً درست صد سال قبل است، به مطلب خیلی جالبی درباره یک گروه از همشهری های شطرنج باز کرمانی در یک قرن قبل برخوردم که طی آن، این کرمانی های باذوق، برای مسئلۀ شطرنجی که مجله کاوه مطرح کرده بوده است، جوابی عجیب و شگفت انگیز و در عین حال جالب و بامزه پیدا کرده اند و این پاسخ عجیب و جالب خویش را به آلمان و برای دفتر کاوه فرستاده اند.

جواب این همشهری ها به مسئلۀ شطرنجی کاوه گرچه به نثر یکصد سال قبل نوشته شده اما آن قدر ملیح و بانمک است، که ترجیح می دهم آن را بدون هیچ تغییری عیناً از کاوه صد سال قبل نقل کنم:


«جواب مسئلۀ 2 شطرنج‏ در شمارۀ 4 کاوه:

شش ماه است که این مسئله طرح شده البّته هرکس تا بحال آنرا حلّ نموده جواب نوشته و به اداره کاوه هم رسیده است و زیاده براین‏ انتظار جایز نیست.

اسامی اشخاصی که جواب این مسئله را بطور صحیح حلّ نموده‏اند و جایزۀ ادارۀ کاوه را ربوده‏اند از قرار ذیل است و من بعد اگر از کسی‏ جوابی برسد که صحیح باشد فقط اسم آن شخص را درج خواهیم نمود:

1-آقای قونسول ویلهلم لیتن قونسول دولت آلمان در لیباو(لتلاند)

2-آقای دکتر جلیل خان مؤید الحکما از ژنو(سویس)

3-آقای میرزا عبد الباقی خان رخشا از اسلامبول.

بدبختانه این سه نفر که تیرشان درست بهدف آمده هر سه نفر مقیم اروپا هستند و از خود ایران جوابهائیکه آمده تماما غلط است.


حتّی یکنفر از آگاهان رموز شطرنج در کرمان راه حلّ‏ غریبی برای این مسئلهء 2 پیدا نموده و شرح آن چنانکه از کرمان باین‏ اداره نوشته شده از اینقرار است:

«در چند شب قبل چند نفری از شطرنج بازهای معروف کرمانی در محلّی گردآمده پس از چهار ساعت‏ تبادل افکار همه متّفق القول شدند که این مسئله اصلا حلّ نمیشود و یکنفر که او را سیاستناک و وطنچی«فکوری»میدانند و از او همه‏ حساب میبرند با ذوق و شوقی بی‏نهایت اظهار داشت که حلّ مسئله را پیدا کردم همه متوجّه شدند گفت روزنامۀ کاوه خواسته است درجۀ حماقت و«خریّت»ایرانیها را بفهمد و این مسئلۀ حلّ نشدنی را طرح کرده که بفهمد آیا در ایران صاحب فکری پیدا میشود بگوید این مسئله لا ینحلّ است اکنون اینرا یادداشت کنید و پس از آنکه‏ مطلب معلوم شد بفکر من تحسین نمائید».

بعدها معلوم میشود حضّار جلسهء مزبوره چون خود را در حلّ‏ مسئلهء شطرنج وا مانده دیده ‏اند چنانکه افتد و دانی قدم بمیدان انتقاد گذارده و در صفحهء آن میدان اسب تازیها نموده و اظهاراتی ردّ و بدل‏ داشته‏اند چنانکه از آن جمله یکی گفته:«حقیقة راست است که‏ می گویند این کاوه‏ایها مرتدّ شده و بدون دلیل میگویند باید پاک فرنگی‏ مآب شد و تمدّن اروپائی قبول نموده و روضه خوانها حقّ دارند بگویند حیف کاوه که مندرجاتش اسلامی و دینی نیست و گول فرنگیها را خورده‏ و از راه دین داخل نشده میخواهد ایران آباد شود در حالتیکه مردم‏ را به بی‏دینی دعوت میکند(!).دیگری گفت الحقّ که همینطور است‏ دیدی دموکراتها از روضه‏خوانی سر قبر آقا سیّد جواد چقدر نفوذشان‏ جلو افتاده و چه اندازه مردم جمع شدند و انگلیسها حساب کار خودشانرا کرده دمشانرا روی کول گذاشته و اسباب قشون جنوبشان را حراج‏ کردند حالا کاوه‏ایها کجا هستند اینها را ببینند و دیگر از این حرفها تو روزنامه ننویسند».


در جواب عرض میشود که کاوه‏ ایها در برلن‏ در مرکز اروپا هستند و تأسّف دارند که اثبات همهء مطالب بآسانی‏ حلّ این مسئله«لا ینحلّ»شطرنج نیست ولی اگر مشت را بتوان نمونهء خروار دانست شاید ملاحظهء جواب مسئلهء شطرنج که بنظر جمعی از «اهل خبره»حلّ ناپذیر بوده جواب مسکت برای حقّانیّت سایر مطالب‏ کاوه‏ایها باشد و مدّعیان ما از این جزئی پی بکلیّت ببرند.

بدبختانه نه نگارنده را مجال و نه روزنامهء کاوه را وسعت آنست‏ که بچون و چرا بپردازیم و بهتر آنست آقایانی که جوابی فرستاده‏ و بخیال خود آنرا صحیح دانسته و پس از ملاحظهء جواب صحیح‏ مسئله که در ذیل مندرج است باز در صحّت حلّ خود اصرار دارند بآقایان ثلاثهء فوق الذّکر که جواب صحیح فرستاده ‏اند رجوع نموده‏ و این مرافعه را بین الأثنین خاتمه دهند و الاّ بیم آن میرود که در این‏ زمان که شاهان فیل‏ افکن از صفحهء هستی رخ میتابند کاوه میدان‏ بازی شاه و وزیر شده و دیگر هرچه اسب بتازد از این هنگامه گریبان‏ نتواند بدر ببرد.

جواب مسئلهء نمرهء 2 از اینقرار است:

حرکت اوّل سفید:ف هـ 7-ا 3 جواب مهرهء سیاه:پ ح 6-ح 5

حرکت دوّم سفید:و د 2-ح 6+مهرهء سیاه هر حرکتی بنماید

حرکت سوّم سفید:ف ا 3-و 8 یا و ح 6-و 6 و سیاه بهر صورت‏ مات است.

سیاه ممکن است در جواب حرکت اوّل سفید حرکتی نماید غیر از حرکت فوق یعنی‏پ ح 6-ح 5 در این صورت حرکت دوّم سفید هم بجای و د 2-ح 6+از اینقرار خواهد بود:و د 2-ب 4.

*** در اینجا لازم است گفته شود که مسائلی که در کاوه طرح میشود فقط یک راه حلّ دارد و بس باینمعنی که حرکت اوّل سفید منحصر بیک‏ حرکت مخصوصی است که تمام حلّ مسئله بسته بکشف آن حرکت است و نباید تصوّر شود که اگر کسی راه حلّی پیدا نموده که حرکت اوّل سفید.»


 
comment نظرات ()
 
 
قدیمیترین تصنیف ایرانی شناخته شده: نغمه ای از کرمان ما!
نویسنده : مجید ملک - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩
 

کرمان ما همونطوری که خیلی اوقات دیگه هم گفتم و نوشتم توی خیلی چیزها پیشتاز و تأثیرگذار بوده... شاید باور نکنین!، ولی یکی از این موارد در زمینۀ ترانه سرایی و تصنیف سازی است.

اینطور که آگاهان و صاحبنظران عرصۀ تاریخ موسیقی ایرانی نوشتن، قدیمی ترین تصنیف  شناخته شدۀ تاریخ ما،  که مربوط به زمانی حدود دو و نیم قرن قبل میشه،  تصنیفی کم و بیش سیاسی است که به وقایع  مربوط به انقراض سلسلۀ  زندیه و روی کار آمدن  قاجاریه می پردازه و از تیره بختی ها و بیچارگی های لطفعلی خان زند، آخرین  بازماندۀ سلسلۀ زندیه صحبت میکنه.... این شاهزادۀ  سلحشور  که تاریخ  ازش به نیکی یاد کرده، همون کسیه که همشهریهای کرمونی من به خاطر دفاع ازش  بیست هزار جفت  چشم  نازنین خودشون رو از دست دادن....  در مجموع فضایل این شاهزاده جوان و دلاوری هایی که وی در آخرین ماههای زندگیش در مواجهه با سرسلسلۀ خونخوار قاجار انجام داده،  اونو تا حدّ زیادی در تمام ایران محبوب کرده بود و شجاعت و جوانمردی و استقامتی که در روزگار بدبختی  خودش، که پس از آوارگی از کرمان ما  شروع شده، از خودش نشون  داده بود، باعث شد که تصنیفها و ترانه های زیادی در سرتاسر ایران در موردش ساخته بشه که همشون به وقایع کرمون ما، اختصاص داشت.

 

یکی از این تصنیف ها که تقریبا سالم و دست نخورده بدست ما رسیده، تصنیفیه به نام  «بازم صدای نی میاد»، که گویا آهنگ بسیار زیبایی هم داشته و زیبائیش باعث انتقال سینه به سینه اش میشده... تا اینکه امروز این تصنیف بدست ما رسیده و چون قدیمیترین تصنیفهای شناخته شدۀ ایرانی، بویژه با مضامین سیاسی، مربوط به دورۀ مشروطه هستن،  پس تردیدی در قدمت فوق العادۀ این تصنیف نیست.

 

با این توضیحات، براتون متن این تصنیف رو اینجا و در «اینجا کرمان است» می گذارم. امیدوارم همه بویژه همشهری ها و هم استانی های کرمونی من از این تصنیف خوششون بیاد و یکیشون (مثلا "فواد" یا "عماد" توحیدی بسیار عزیز) همت کنن برای یافتن ملودی زیبای این قدیمی ترین تصنیف باقیمانده از موسیقی ما.... تصنیفی که منشاء و ریشه اش از «کرمان رویایی و کهنسال» ماست:

بالای بام اندران

قشون آمد مازندران

بازم صدای نی میاد

آواز پی در پی میاد

جنگی که کردیم، نیمه تمام

لطفی میره شهر کرمان

بازم صدای نی میاد

آواز پی در پی میاد

حاجی ترا گفتم پدر

تو ما را کردی دربدر

خسرو دادی دست قجر

بازم صدای نی میاد

آواز پی در پی میاد

لطفعلی خان مرد رشید

هر کس رسید، آهی کشید

مادر خواهر جامه درید

لطفعلی خان بختش خوابید

بازم صدای نی میاد

آواز پی در پی میاد

 


 
comment نظرات ()
 
 
آیا اسطورۀ ما برباد رفته است؟
نویسنده : مجید ملک - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳
 

چند روز قبل در نشریۀ اینترنتی "بانگ جرس" یا همان سایت "جرس آنلاین" که یکی از بهترین وبسایتهای خبری-تحلیلی استان ماست و از نخستین روزهای ِ شکل گیری "اینجا کرمان است" به من و وبلاگم نهایت ِ لطف را داشته است، مطلب ِ بسیار زیبائی خواندم با عنوان ِ: «روایتی از آخرین لحظات ِ شهیدهمّت و شهیدمیرافضلی» که حاوی جزئیّات ِ ماجرای ِ شهادت ِ این دو شهید ِ بزرگوار و این دو افتخار ِبزرگ ِ ایران ِ اسلامی بود و حکایت از آن داشت که چگونه این دو دلاورمرد ِسلحشور ِکشورمان و این دو شهید ِخونین بال ؛درکنار ِیکدیگر به شهادت رسیده و به دیدار ِمعشوق شتافته اند...
دوشهید بزرگواری که یکیشان (شهید ابراهیم همّت) شهیدی گُلگون کفن با شهرت وآوازۀ ملّی است و مثلا ً تنها در یک قلم، نام ِ زیبا و پُرافتخارش که بر یک بزرگراه ِ مهمّ مواصلاتی در شهر ِپُرعظمت ِتهران نهاده شده ، روزانه قریب میلیونها بار، در یاد و خاطر ِ ایرانی های پایتخت نشین و غیر ِآنها، زنده می شود و دیگری (شهید سیدحمید میرافضلی) ، همولایتی ِکرمانی ِ ما، که بدون تردید، خاک ِپاک ِ کرمان، تا قیام ِ قیامت از داشتن ِچنین فرزند ِ شجاع وآزاده ای بر خود خواهد بالید و نام ِ این شهید، نه فقط به اعتبار ِ تعلّقش به خانواده ای ادیب وباذوق و شاعرپیشه و عارف مسلک در کرمان [خانواده ای که شاعر بزرگ ِ معاصر ِکرمان، "سیدعلی میرافضلی" تنها یکی از اعضای ِآن است] ، بلکه بواسطۀ رشادتها و دلاورمردی های خود ِ آن بزرگوار، برای ِ همیشه در درخشانترین صفحات ِ تاریخ ِ این مرز و بوم ثبت خواهد شد.
خلاصۀ ماجرای شهادت ِ این دو غیورمرد ِ گلگون کفن بدین شرح بود که :
 «در بحبوحۀ عملیات "خیبر" و رشادت و تلاش ِ دلیرمردان ِ "لشگر27محمّد رسول الله" در"جزیرۀ مجنون" ، کار گره می خورد و فرماندۀ این لشگر پُرافتخار"شهید ابراهیم همّت" برای گشودن ِ این گره ، از فرماندۀ "لشگر41 ثارالله" ، یعنی از "حاج قاسم سلیمانی" یاری می طلبد....
لشگر41ثارالله ، لشگر بچّه های کرمان است و آنقدر لشگر ِ باعظمت ومقتدری است که به کارگشای جنگ مشهور شده و تقریبا ً تمامی ِ عملیّاتهای ِ جنگی ِ مربوط به خود را، با نهایت ِ موفقیّت به انجام رسانیده است و از این جهت ، آن را به حقّ، "لشگر ِهمیشه پیروز ِثارالله" می خوانند.
البته "حاج قاسم" ِ دلاور، پاسدار ِ رشید و دریادل ِ کرمانی، که در عنفوان ِ جوانی به فرماندهی ِ بخش ِ عظیمی از سپاه ِایران رسیده است، به یاری ِ"شهید همّت" می شتابد و دو تن از فرماندهان ِ لشگر ِخویش، یعنی "سید حمید میرافضلی" و "مهدی شفازند" را، به اتفاق ِ نیروهای ِ تحت ِامرشان، به همراه ِ "حاج همّت" راهی ِ خطّ ِمقدّم  ِجبهه می سازد...
در راه ِ حرکت به سمت ِخطّ مقدّم، "سیدحمید میرافضلی" تَرک ِ موتور ِ"حاج همّت" می نشیند و "مهدی شفازند" که خود بعدها روایتگر ِصحنۀ عروج ِ ملکوتی ِ این دو بزرگوار می شود، با موتورسیکلت ِ دیگری، پشت ِ سر ِ این دو، به راه می افتد...
ناگهان در نقطه ای از مسیر که در دیدرس ِ تانکهای ِ عراقی است، باران ِ گلوله های ِ تانک ِ دشمن، باریدن می گیرد و لحظاتی بعد، "مهدی شفازند" از میان ِ شعله های آتش و دود و گرد و غبار،در گوشۀ مسیر، پیکر ِ رشید ِ دو تن از رزمندگان ِ اسلام را می بیند که گویی مدتهاست به سوی ابدیّت عروج کرده اند!....
"شهید ابراهیم همّت" و "شهید سیدحمید میرافضلی"، در کنار هم خفته اند و از عجایب اینکه  ترکش ِ گلوله ، بخشهائی از صورت و چشمان  ِ هر دو بزرگوار را بُرده و نابود ساخته است! ، آن هم در حالیکه زیبائی ِ چشمهای هر دوی این دلاورمردان، در دوران ِ حیات ِ زمینی ِ پُرافتخارشان، همواره ضرب المثل بوده است!....
به قول ِ راوی ِ این ماجرا، همشهری ِ دلیر ِما، "مهدی شفازند" : معروف است که خداوند ، هرکسی را که دوست داشته باشد، بهترین و زیباترین نعمتی را که به او داده ، از او می گیرد، پس عجیب نیست که خدای کریم، موقع شهادت ِ این دو عزیز، چشمهای زیبای ِ آنها را ، ازشان گرفته است!!...»

خواندن این روایت ِ عجیب و تکان دهنده و به خصوص یادآوری ِ نام ِ زیبا و خوش طنین ِ "حاج قاسم سلیمانی"، فرماندۀ دلیر ِ لشگر ِهمیشه پیروز ِ ثارالله، مرا ناخودآگاه به بیش از بیست سال ِ قبل و زمانی بُرد که در گرماگرم ِ جنگ ِ تحمیلی در شهر ِ کرمان دانش آموز بودیم و همین "حاج قاسم" ، قبلۀ آمال  و نهایت ِآرزو و بزرگترین الگوی ِ زندگی من و بسیاری از محصّلین ِ دیگر بود و او را به همه معنا یک "قهرمان ِ تمام عیار" می شناختیم!...
حقیقت هم، همینگونه بود و "حاج قاسم" الحقّ هیچ چیز از یک قهرمان،.یک قهرمان ِ بزرگ و روئین تن؛ کم نداشت واو اینقدر برای ِ ما نوجوانان و جوانان ِ کرمانی ِ آن روزگار، دوست داشتنی و عزیز بود که مثل ِ یک قدّیس از او نام می بردیم ومثل یک اسطوره  یادش را گرامی میداشتیم و حاضر بودیم با اشتیاق ِ تمام در رکابش بجنگیم وجان بدهیم....
در مورد ِ او، حرف و سخن های نیک در افواه فراوان بود... مثلا ً می گفتند که با اینکه  هیچیک از دوره های دانشگاه جنگ و دانشکدۀ افسری را ندیده و در اساس کوچکترین تحصیل نظامی نداشته است، امّا نبوغ ِ نظامیش از قدیمیترین افسران ِ ارتش و کهنه کارترین اساتید دانشگاههای جنگ و فنون استراتژیک، به مراتب بیشتر است و اساسا ً او یکی از چند نفری است که نبوغ نظامیشان، جنگ ِ تحمیلی را به بهترین شکل ِ ممکن اداره می کند...
یا می گفتند : "حاج قاسم" یک فرمانده ذاتی است و گرچه بیشتر ِ عمر و کودکی و نوجوانیش را در یکی از روستاهای نسبتا ً دورافتادۀ کرمان (یکی از روستاهای کم خانوار ِمنطقۀ رابُر) سپری کرده و ظاهرا ً به پائینترین و فقیرترین طبقات ِاجتماعی تعلّق داشته است، امّا به محض ِ قرار گرفتن در کوران و بُحبوحۀ جنگ ، چنان قدرت ِ مدیریّت و فرماندهی ِ خویش را به منصّۀ ظهور رسانده است که أحدالنّاسی نمی تواند در این اقتدار و توانائی ِ وی شک کند و موفقیّت های پی درپی ِ یگانهای مختلف و سرانجام لشگر ِ عظیم ِ تحت ِامر ِ وی، بهترین گواه بر این اقتدار ِلایزال ِ اوست و خاصّ و عامّ را در برابر ِ توانمندی های ِ او به تحسین و تجلیل واداشته است...
چند ماجرای بسیار عجیب و واقعی هم در مورد ِ "حاج قاسم سلیمانی" نقل می شد که هوش از سرها می بُرد و جنبۀ دراماتیک و افسانه واری به سرگذشت ِ وی می داد :
....مثلا ً گفته می شد که وی در اوایل شروع ِ جنگ ِتحمیلی ، تکنسین یا کارگر بسیار ساده ای در "سازمان آب منطقه ای کرمان" بوده است و برای یک مأموریت ِ ساده و معمولی ِ آب رسانی به جبهه ها، به مدّت ِ تنها دوهفته از کرمان راهی ِ جبهه های ِ نبرد علیه دشمن ِ بَعثی می شود، امّا فضای ِ نورانی و ملکوتی ِ حاکم بر جبهه های جنگ، چنان بر قلب ِ این کارگر یا تکنسین ِجوان و پاک طینت اثر می گذارد که او، به جای ِ سپری کردن ِ تنها دوهفته دوران ِ مأموریت ِ خود در جبهه ، تقریبا ً تمام ِ دوران ِ هشت سالۀ جنگ را با افتخار و اقتدار ِ تمام در مناطق ِ مختلف ِجنگی و اکثرا ً در خطوط ِمُقدّم  می ماند و ضمن ِ طی کردن ِ سریع ِ مدارج ِ ترقّی از رزمندگی ِساده به فرماندهی گروهان و گردان و تیپ و سرانجام لشگر می رسد و در هریک از این مناصب، افتخارات ِ بسیار خلق می کند....
یا از همه جالبتر و شنیدنیتر، در مورد ِ یکی از همین افتخارات گفته میشد : "حاج قاسم" در اوایل ِ جنگ، روزی به اسارت ِ نیروهای ِعراقی در میاید وبه اتفاق ِ جمع ِدیگری از همرزمان ِ ایرانی ِ اسیر شده اش، به پُشت ِ جبهۀ عراق منتقل می گردد...به جائیکه نیروهای پشتیبانی ِ ارتش ِعراق ، پُشت ِ آتش ِ سنگین ِ نیروهای خطّ مقدّمشان پناه گرفته و با ماشینهای غول پیکر و عظیم الجثّۀ راهسازی ، مثل ِ لودر و بولدوزر، در حال ِ ساخت ِ سنگر و خاکریز برای ِ نیروهای عراق بودند.... در حالیکه اسرای مظلوم ِ ایرانی، غریبانه در گوشه ای از اردوگاه ِ پشتیبانی ِ عراق، خسته و گرسنه و تشته به خطّ نشانده شده بودند ، ناگهان یک اسیر ِکرمانی، یعنی همان "قاسم" ِ دلاور [که هنوز مانده بود تا به "حاج قاسم" اسطوره ای ِما بدل شود!] ، قدم در راه ِ اسطوره شدن نهاد!؟.... وی از کمتر از یک لحظه غفلت ِ نگهبانان ِ تا دندان مسلّح ِ عراقی استفاده کرد و با سرعت و چالاکی ِ عجیبی که فقط از یک بچّۀ کرمان برمیامد[!؟] از صف ِ اسرای ایرانی جدا شد و خود را به کنار ِ یکی از بولدوزُرهای ِ غول پیکر ِدر حال ِ فعالیّت ِعراقی رساند... سپس با همان چُستی و چالاکی که زمانی با آن از کوهها و کوهستانهای ِ رفیع ِ منطقۀ "رابُر" بالا رفته بود، از بغل ِ بولدوزر کوه پیکر بالا رفت و خود را، راحت و سبُک به اطاقک ِهدایت ِ بولدوزر انداخت!؟... در یک حرکت ِ جسورانه و کم نظیر، رانندۀ عراقی ِ وحشتزدۀ بولدوزر را از بالای ِ اطاقک بر زمین پرتاب کرد و خود به جای ِ او، پُشت ِ بولدوزر قرار گرفت!....
کمتر از چند ثانیۀ بعد، هم أسرای ِهیجانزده و خوشحال ِ ایرانی و هم نیروهای ِ هراسان و مستأصل ِ بعثی ، بولدوزر ِ خروشانی را دیدند که هیاهوکنان وغُرش زنان و سوت کشان، با آخرین سرعت ِممکن به سمت ِ جبهۀ ایران، در حال ِ حرکت است و نه فقط سیل ِرگبار ِگلوله ها و نارنجک ها و خُمپاره های ِ نیروهای عراقی، بلکه هیچ عامل ِ دیگری، به هیچ عنوان قادر نیست رانندۀ دلاور ِ این بولدوزر را، از راه ِ عجیب و پُرمخاطره ای که در پیش گرفته است، مُنصرف سازد!؟.... دقایقی بعد، این رانندۀ شجاع، سوار بر بولدوزر ِغول پیکر ِعراقی، خود را، از پُشت به جبهۀ حیران و درماندۀ عراقی ها کوفت و قبل از اینکه نیروهای عراقی قدرت ِ کوچکترین عکس العمل یا ممانعتی را داشته باشند، از خطّ مقدّم ِ آنها گذشت و خود را به سمت ِ جبهۀ ایران رسانید....

براستی ما نوجوانان و دانش آموزان ِ آن روزگار ِکرمان، به حدّی از این قبیل رشادتها و آزادمردیها و دلاوریهای "حاج قاسم سلیمانی" شنیده و به شعف آمده بودیم که او در نظر ِما، تبدیل به وجودی مافوق ِبشر شده بود و خوب یادم هست که در دوران مدرسه، در بسیاری از مواقع به دور ِیکی از دانش آموزان ِ همکلاسیمان، که فامیلش "شیخ حسینی" بود و اهل ِ"رابر" بود و همولایتی و خویشاوند ِ"حاج قاسم" محسوب می شد، حلقه می زدیم و او با غرور و آب و تاب از "حاج قاسم" برایمان حرف می زد و ما ، با تمام ِ وجود و سرتابه پا گوش می شدیم که مبادا حتّی یک کلمه را از دست بدهیم و دائم خطاب به "شیخ حسینی" تکرار می کردیم که : «خوشا به سعادتت که آشنای نزدیک و همدهاتی و قوم وخویش ِچنین آدم ِ بزرگی هستی!!...»
البته چنین حرفهائی دربارۀ "حاج قاسم" را، در آن روزهای ِ زیبا و پُرخاطره، از زبان ِ بسیاری می شد شنید و کمتر کرمانی بود که در آن روزگار ِسپری شده، به این جوان ِ غیور و دلاور، افتخار نکند و به هم استانی بودن با او، مباهات نورزد و روایتها و حکایتهای متعددی از رشادتهای فوق العادۀ او در ذهن و زبان نداشته باشد. امّا در عین حال، در آخرین سالهای جنگ، واقعه ای برای ِخود ِمن، در کرمان رُخ داد که ارادتم را نسبت به "حاج قاسم" چند برابر کرد و او را در نظر ِمن به مراتب بالاتر و والاتر از آن حدّی بُرد که دیگران راجع به بزرگی های ِاو اذعان داشتند :
حدود سال1365 ،مُدیر ِدبیرستان ِما در شهر ِکرمان، یعنی "دبیرستان امام خمینی(ره)" ، که فرد بسیار حزب اللهی و مؤمنی بود، با همکاری ِسپاه پاسداران انقلاب اسلامی در کرمان و پایگاههای بسیج در این شهر،برنامۀ منحصربفردی برای آموزش نظامی به دانش آموزان و اعزام ِداوطلبان ِآنها به جبهه های نبرد تنظیم کرد و طبیعتا ًمن و جمعی از دوستان و همکلاسیهایم که جزو علاقمندان به چنین برنامه هائی بودیم، برای ِمدّتی به قرارگاه یا پادگان ِآموزشی "ربذه" ، واقع در جادّۀ کوهپایۀ کرمان [وابسته به پادگان شهید بهشتی  ، که محلّ آن جزو املاک یکی از ثروتمندان و ملّاکین بزرگ ِکرمان، به نام ِ"جلیل رشیدفرّخی" بود که به این پادگان اهدا شده بود]، اعزام شدیم و.....
این آموزش نظامی ، ارتباط دانش آموزی ِما را با سپاه و بسیج بیشتر کرد، طوریکه بعدها، وقت ِقابل توجهی از ما، صرف ِحضور در اماکن ِمربوط به این نهادها می شد و به انحاء مختلف، گهگاه به این نهادها سرمیزدیم و فعالیتهایی که بخصوص جنبۀ فرهنگی هنری و تبلیغاتی داشت، برایشان انجام می دادیم. [این مربوط به همان زمانهائی می شد که مثلا ً "میرحسین موسوی" هنوز مغضوب قرار نگرفته بود و هنوز "نخست وزیر محبوب و مردمی" لقب داشت!]
روزی از همین روزها، من به اتفاق ِیکی از دوستان همکلاسیم، به مقرّ مرکزی سپاه در شهر کرمان، واقع در پُشت ِسینما "شهرتماشا" ی این شهر(سینما پارامونت ِعصر ِشاهنشاه!) رفته بودیم [یعنی درست به همانجائی که امروزه در آن موزۀ بسیارباشکوه و زیبای "دفاع مقدّس" ساخته شده است] و جلوی درب ِورودی ِاین مقرّ مشغول حرف زدن وِکَل کَل کردن با یکدیگر بودیم!... خوب یادم هست که صحبت ِما دربارۀ جبهه و جنگ بود و این صحبت، موقع ِورود یا خروج به مقرّ ،عجیب گُل انداخته بود!.... در همین أثناء ناگهان دو نفر پاسدار، با همان لباسهای سبز و زیبایشان که آرم ِ آبی رنگ و مشهور ِسپاه، روی جیب ِجلویش بود [و یادم هست که همیشه دلمان برای پوشیدن و داشتن ِچنین لباسی ، غشّ و ضعف می رفت!؟] ، از کنارمان عبور کردند... چهره های هر دو نفر آنها بسیار نورانی بود و هردوشان ریش داشتند و[العیاذ ُ بالله] درست شبیه تمثالهائی بودند که نقّاشان ِ مشهور و حرفه ای مثل ِ"محمّد تجویدی" از شمایل ِائمّۀ اطهار(ع) می کشند و یا با نگاهی واقع گرایانه تر، شاید شبیه هنرپیشه هائی مثل "جواد هاشمی" و نظایر ِاو، که در فیلمها نقش ِ رزمندگان ِ مُخلص را ایفا می کنند!...
با اینکه ما خیلی بچّه تراز آن دو بودیم و سلام بر ما واجب بود، امّا آن دو نفر پاسدار اوّل سلام کردند و به سرعت ردّ شدند...رفتاری که البته در فضای مخلصانه و باصفای ِسپاه و بسیج در آن روزها طبیعی می نمود و توجّه چندانی از ما جلب نکرد... این بود که من و دوستم، سلام ِ بزرگترها را مودّبانه!؟ جواب دادیم و به ادامۀ بحثمان مشغول شدیم!....
امّا درست نفهمیدم که کدامیک از جملات ِمن یا دوست ِهمکلاسی ام، به نظر ِ یکی از آن دو پاسدار جالب آمد که با اینکه آن دو از کنار ِما عبور کرده و به درب ِورودی ِمقرّ سپاه  نزدیک شده بودند، برگشت و با لبخندی عمیق به ما نگاه کرد!... بعد هم فوری معطّل نکرد و درحالیکه دست ِ دوستش را هم می گرفت و او را نیز به بازگشتن به سمت ِ ما هدایت می کرد، خندان به طرف ِ ما آمد و با حالتی که انگار سالهای سال است که ما دو نوجوان ِ گمنام ِ نیم وجبی را می شناسد، با ما دست داد و خُش و بش و حال و احوال کرد!؟...
من و دوستم ، حیران و هاج و واج مانده بودیم که این آقای پاسدار ِ خوش سیما و خوش برخورد و خندان کیست که اینطور ما را تحویل میگیرد؟ و اساسا ً علّت ِ این رفتار ِ عجیب و غیرمتعارف ِ او چیست؟!...با این وجود ما هم کم نیاوردیم و با استحکام، و در حالیکه انگار هیچ اتّفاق ِ عجیبی رُخ نداده و همه چیز کاملا ً عادی است، پاسخ ِ حال و احوال آن دو پاسدار و بخصوص پاسدار اوّلی را دادیم!...
البته کُلّ زمان ملاقات ِ ما شاید دو دقیقه هم به طول نیانجامید امّا در همین مدّت زمان ِ کوتاه ، آن پاسدار ِ مهربان و خوش برخورد، چنان رفتار کرد و چنان سخن گفت که ما از لابلای حرفها و حرکاتش، همۀ آنچه را که باید می فهمیدیم، دانستیم!... یعنی متوجه شدیم که چرا او، تنها به سلام و علیکی کوتاه با ما دو دانش آموز ِنوجوان بسنده نکرد و راه ِ رفتۀ خویش را برگشت تا با ما حال و احوال و خُش وبشی هم بکند:
او پس از احوالپرسی و بعد از اینکه از ما پرسید که کی هستیم و چه کاره ایم و آنجا چکار می کنیم؟ ، و بعد از اینکه پاسخهای سریع و مختصر ِما را شنید، با همان لبخند ِ زیبا و با همان لهجۀ شیرین بافتی اش، خطاب به پاسدار ِبغل دستی اش گفت : «اینها فرزندان ِ انقلاب هستند، بچّه های جنگ!...».... و بعد، خداحافظی کرد و رفت...!...
ملاقات ِ ما، با آن پاسدار ِ جوان، در عرض ِیک چشم به هم زدن به پایان رسید و از عجایب اینکه ما، تنها وقتی که او رفت، تازه فهمیدیم که او "حاج قاسم ِسلیمانی" است!... فرماندۀ دلاور ِلشگر ِهمیشه پیروز ِثارالله و کسی که قدّیس و اسطورۀ ذهنها و مایۀ مباهات ِ قلبهایمان بود....
به هر تقدیر، این ملاقات ِ چندلحظه ای هم گذشت و این خاطرۀ بسیار زیبا از "حاج قاسم" و لقب ِ خاصّی که به ما  نوجوانان ِ  دانش آموز ِهمولایتی اش داده بود (بچه های انقلاب و جنگ) ، برای همیشه در ذهنمان نشست و در کنار ِ دیگر خاطرات ِ زیبائی که از شنیده هایمان از او داشتیم، ماندگار شد....

                      *     *     *
سالهای سال گذشت...همان بچّه هائی که "حاج قاسم" جوان، به آنها لقب ِ بچّه های انقلاب و جنگ داده بود، بزرگ شدند و پس از طیّ دوران ِ جوانی ِخویش، به مردانی میانسال تبدیل گردیدند...
دوران ِ خوش و پُرخاطرۀ جنگ و جهاد، سپری شده بود، روزهائی که اگرچه غرق در خون و شهادت ِ عزیزترین و برومندترین فرزندان ِ این مرز و بوم بودند امّا صفای ِ بی پایان ِ آن روزها در تاریخ ِ این کشور، بی سابقه بود.... روزهای ِخوش ِ ایثار و جانفشانی...روزهای خون و جهاد و حماسه.... روزهائی که قلب ِتمام ایرانی ها در "خوزستان" پُرافتخار و در سایر مناطق ِجنگی ِغرب و جنوب ِکشور می طپید و......
امّا افسوس و صدافسوس که همۀ آن روزها گذشت و برای همیشه به پایان رسید...افسوس!...
و دریغ و صد دریغ که جای چنان روزهائی را ، روزهائی سیاه و پُروحشت و نگران کننده ،چون امروز گرفت!... روزهائی که همان بهتر که "شهید همّت" ها و "شهید میرافضلی"ها، نیستند تا چنین روزهائی را با چشمهای زیبایشان، نظاره کنند...
و امروز، چه روز ِ بدی است....
مردان ِ میانسال ِ امروز، که همان "بچه های انقلاب و جنگ " ِدیروز هستند، باز هم نام ِ نامی ِ "حاج قاسم سلیمانی" را می شنوند... امّا این بار نه به عنوان ِ"فرماندۀ لشگر همیشه پیروز ثارالله" ... بلکه در پُستها و مناصب ِ مهمّ دیگر... مثلا ً باعنوان ِ "فرماندۀ سپاه ِ قُدس"... سپاهی وابسته به سپاه پاسداران ِانقلاب ِ اسلامی که عرصۀ فعالیتش ، نه در درون ِ کشور ِپُرافتخار ایران و در حراست از مرزهای با عظمت ِ این کشور، بلکه در برون ِمرزهای این سرزمین بوده و هست... یعنی در سرزمین های ِبیگانه ای که گاه هزاران هزار کیلومتر با کشور خودمان فاصله دارند و گاهی معلوم نمی شود که چه ضرورتی امثال ِ "حاج قاسم" را به اهتمام به امور ِآن سرزمینهای ِدوردست کشانیده است؟! ... و.....
مردان میانسال ِامروز، یعنی همان بچه های انقلاب و جنگ دیروز که عُمر و نفسشان، برای سپاه و بسیج در می رفت و عشقی به جز رهروی در مسیر پُرافتخار ِاعضای ِاین دونهاد نداشتند، حالا نه فقط از دشمن ، بلکه  حتّی از دوست هم، چیزهائی دربارۀ برخی اعضای ِاین نهادها می شنوند که برایشان نه فقط باورنکردنی، بلکه غیرقابل تحمّل است!!...
آنها در همین روزهای تیره و تار کنونی، از عدّه ای که متاسفانه کم هم نیستند، حرفهای تلخی می شنوند که از ایستادن ِ این دو نهاد در برابر ِمردم، حکایت دارند!؟....آخر چگونه ممکن است که دوتا از مردمی ترین نهادهای برآمده از یک انقلاب ِکاملا ً مردمی بدانجا برسند که در برابر ِملت ِ خودشان قد عَلَم کنند؟!... آخر مگر می شود که کسانیکه روزگاری غایت ِآمال و رؤیاها و آرزوهای ِ این مردم بودند، بتدریج و یا حتّی ناگهان به تلخترین کابوس ِآنان مُبدّل شوند؟!....
نه!...نه!...من که باور نمی کنم... یعنی نمی خواهم که باور کنم!...
امّا شما دوستان ِ نازنین ِ این وبلاگ چی؟!... آیا شما باور می کنید؟!..... فعلا ً یاحقّ.


     پ - ن : علاوه بر دیدن ِ مطلب ِ دوستانم در "جرس آنلاین" ، مطالعۀ مجادلات ِ بعضا ً بی پرده و بسیار تُند ِ یکی دیگر از دوستان ِ نتی سبزم بنام "بیخودی ها" در وبلاگش با یکی از مخالفان ِ جنبش سبز، مرا واداشت که به نوشتن ِ این مطلب اقدام کنم. مطلبی که به خصوص بخش دوّمش به مراتب طولانی تر از چیزی بود که الان می بینید و هدف ِ اصلیش آن بود که نشان دهد بسیاری از اختلافات درگرفته میان ِ هموطنانمان در حال حاضر می تواند مصداق ِ "اختلاف انگوری" باشد و صرفنظر از مغرضان و جاهلان، اکثریت ِ هموطنان ما، سودائی به جز آبادی و آزادی ِایران ندارند... امّا افسوس که کسی حواسش به جنبه های انگوری این اختلافات نیست و همه با حقیقی پنداشتن ِ این اختلافات، کمر به دشمنی با یکدیگر می بندند و.....
به هر حال چون مطلب باز هم طولانی شد و در برخی جاها لحنی بی پرده و نامناسب پیدا کرد، ناگزیر به خودسانسوری شدم و بخشهائی از این پُست (بخصوص بخش دوّمش) را کوتاه کردم ، امّا انشاءالله به زودی بخشهای حذف شده را در پُستی دیگر با بیانی مناسبتر خواهم نگاشت.


 
comment نظرات ()
 
 
از بازیچه های چرخ بازیگر : نوستالژی یک شاهزادۀ فقیر!
نویسنده : مجید ملک - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧
 

یک نقطه از شهر "تهران" که سالهاست دل ِ من را بُرده است و محال است که به خصوص در فصل ِ پائیز، تهران باشم و به آنجا سری نزنم و درآنجا خاطرات ِ بسیار زنده نکنم، خانقاه و گورستان ِ "ظهیرالدولۀ صفا" ، واقع در شمال ِ تهران است.
این خانقاه و گورستان ، بر سر ِ راه ِ تجریش-دربند ، در محدوده ای که بدان "قاسم آباد ِشمیران" می گویند واقع است و علاوه بر اینکه خانقاه (جمخانه) و محلّ تجمع ِ هفتگی ِ جمعی از دراویش ِ صفی علیشاهی می باشد، مقبره یا آرامگاه ِ شماری از محبوبترین و دوست داشتنی ترین شخصیت های فرهنگی ، هنری، ادبی و... کشورمان را نیز، در خود جای داده است:
"روح الله خالقی" (همشهری کرمانی ِما و سازندۀ سرود ِجاودانۀ "ای ایران") ، "ملک الشعرای بهار" (افتخار ِ بزرگ ِ ادب و شعر و سیاست ِایران) ، "ایرج میرزا" (شاعر ِ شیرین سخن ِ پارسی گوی، که الحقّ "جلال الممالک" و باعث ِ زیبائی و شکوه ِ ادب ِ پارسی است، امّا چون بعضیا!؟ از او خوششان نمی آید، هنوز مظلوم مانده است و حتّی بودن نامش بر سر ِ یک بلوار در زادگاهش، مشهد را، برنمیتابند ، غافل از اینکه او، در قلبهای ِ ما ایرانی ها، جاودانه است!...) ، "قمرالملوک ِ وزیری" (اولین خوانندۀ زن ِ رادیو ایران و احتمالا ً بهترین خنیاگر ِ مؤنّث ِ تاریخ ِ موسیقی ایرانی) ، "رهی ِ معیّری" (شاعر ِ افسانه ای و بسیار دوست داشتنی ِ "گُلها") ، "رضا خان محجوبی" و برادرش "مرتضی خان ِ محجوبی" (به ترتیب : بهترین ویولونیست و بهترین پیانیست ِ تاریخ موسیقی ایران) ، "رشید یاسمی" (شاعر، نویسنده و محقّق ِ بزرگ ِ ادب ِ پارسی) ، "لطفعلی ِ صورتگر" (استاد ِ بزرگ ِ ادبیات و اقتصاد ِ دانشگاه ِ تهران و سرایندۀ منظومه هائی به یاد ماندنی) و..... و از همه مهمّتر و نوستالژیک تر، آرامگاه ِ زن ِ ناآرام و پرشور ِ تاریخ ِ شعر ِ پارسی، و از بنیانگزاران ِ جنبش ِ شعر ِ سپید در ایران، زنده نام "فروغ ِ فرّخزاد" (که من بدلایل ِ شخصی و غیر ِشخصی ِ متعدّد، دیوانه وار دوستش دارم!) ، همه و همه ، تنها بخش ِ بسیار کوچکی از شخصیت های ِ محبوب و مشهوری هستند که صورت ِ قبر یا آرامگاهشان را، می توان در "ظهیرالدوله" پیدا کرد و با یافتن ِ هریک به دنیائی پر از خاطره و راز و رمز سفر کرد و با یاد ِ هریک، لحظه ای در این دنیای ِ پُر از هیاهو، آرام گرفت....
امّا امروز و در این جمعۀ زیبا ، می خواهم به اتّفاق ِ همراهان ِ دوست داشتنی ام در این وبلاگ، بر یک نوستالژی عجیب و عبرت ساز، ولی در عین ِحال دل انگیز و دلپذیر، در ارتباط با زادگاهم ، کرمان ِ عزیز، مروری گذرا بکنم که به طور ِ مستقیم، با "ظهیرالدولۀ صفا" و خانقاه و گورستان ِ رؤیائی و مُصفّایش در تهران، مرتبط است و همین نوستالژیست که این نقطه از تهران ِ بی در و پیکر و غول آسا را، در نظرم یکی از افسانه ای ترین و خواستنی ترین نقاط ِ ایران و بلکه جهان نموده است!....

از سالهای سال قبل، وقتی که کودکی خردسال بودم ، در بهترین و دلبازترین اطاقهای ِ خانه های ِ اقوام و خویشان و آشنایان ِ کرمانی، (که بدین اطاقها ، به اعتبار ِ اینکه همیشه جای پذیرائی از مهمانها هستند، در کرمان اصطلاحا ً "مهمانخانه ناهارخوری" می گویند) ، تابلوهای نقّاشی بسیار تا بسیار زیبائی ، به صورت ِ منظره های رؤیائی و دل انگیز و یا پُرترۀ اشخاص (معمولاً پدر ِ خانواده یا بزرگ ِ خاندان) می دیدم که در گوشۀ پائین ِ این نقاشی ها، نام ِ نقّاش آنها امضا شده بود : "محمدناصر صفا"
بر اثر دیدار ِ مکرّر از این تابلوها ، در خانه های اقوام ِ مختلف، برایم روشن بود که این نقاش ِ بسیار ماهر، که بیشتر تصویر ِ کرمانی ها را نقّاشی کرده و بیشتر برای ِ کرمانی ها دست به قلم مو برده است، خودش هم یک کرمانی است و آشنائی ِ او با بسیاری از کرمانی های اصیل و قدیمی، به همین اعتبار است.
این تصوّر ادامه داشت تا اینکه سالها پیش، اندکی قبل از اینکه برای تحصیل ِ دانشگاه به تهران بروم، به طور ِ کاملا ً اتّفاقی، با سرگذشت ِ عجیب و تکان دهندۀ این نقّاش، (که معلوم شد کرمانی نیست و بلکه تهرانی و از شاهزاده های بسیار مشهور ِ قاجاریست!)، آشنا شدم و همین عامل مرا از همان نخستین سالهای اقامت در تهران (حدود سالهای ِ شصت و نه، هفتاد) مُشتری ِ دائمی ِ خانقاه و گورستان ِ "ظهیرالدولۀ صفا" ساخت.
در همان سالها، ضمن ِ ملاقاتهای مکرّری که با "استاد دکترمحمّد ابراهیم باستانی پاریزی" ، بزرگمرد ِ پرافتخاری که مایۀ مباهات ِ کرمان و تمام ِ کرمانی هاست، داشتم، اطلاعات ِ ذیقیمتی هم از ایشان پیرامون ِ "محمّد ناصر صفا" و ارتباط ِ او با خاندان ِ "ظهیرالدولۀ صفا" کسب کردم و جزئیّات ِ متعدّدی دربارۀ سرگذشت ِ عجیب و تکان دهندۀ این نقّاش ِ بسیار هنرمند (که خواهم گفت از معدود شاگردان ِ خاص ّ ِ "محمّد غفّاری" یا همان "کمال المُلک" ِ معروف، بزرگترین نقّاش ِ تاریخ معاصر ِ ایران بوده است) یاد گرفتم.
برای ِ شرح ِ این سرگذشت، نخست باید به طور ِ خیلی خلاصه عرض کنم که :
"علی خان ظهیرالدوله" معروف به "ظهیرالدولۀ صفا" یکی از درباریان ِ بسیار مشهور و متموّل و ثروتمند و عالیمقام ِ دورۀ "ناصرالدین شاه قاجار" بوده  که سلطان صاحبقران، به طرز ِ فوق العاده ای به وی اطمینان داشته و وی به شدّت مورد ِعلاقۀ شاه بوده است. تا بدانجاکه شاه ، نه فقط وی را به سمت ِ "وزیر ِ تشریفات ِخاصّۀ همایونی" منصوب می کند ، بلکه زیباترین و داناترین و بافضل و کمالات ترین دختر ِ خویش، یعنی "فروغ الدوله" معروف به "ملکۀ ایران" یا "تومان آغا" را به عقد و ازدواج دائم ِ او درمی آورد و بدین ترتیب "ظهیرالدولۀ صفا" که هم شاهزاده ای بسیار ثروتمند بوده ، هم از انواع ِ فضل و هنر و شعر و ادب بهره ها داشته ، هم صاحب ِ بالاترین مقامات در دربار ِ ناصرالدین شاه بوده است و خلاصه "آنچه خوبان همه دارند به یکجا داشته" ، یک دفعه تبدیل به داماد ِ نورچشمی ِ شاه هم می شود، طوریکه در دربار و دارالخلافۀ ناصری، هیچکس یارای ِ رقابت و مقابله با او را نداشته است و...
چند سال بعد از این اتفاق، مرحوم"صفی علیشاه اصفهانی" ، درویش ِ مشهور، که قرار بود به عنوان ِ نمایندۀ قُطب ِ اصلی سلسلۀ نعمت اللهی، یعنی مرحوم "منوّرعلیشاه" (که به اعتبار ِ حضور ِ"حضرت شاه نعمت الله ولی(ره)" در کرمان، این اقطاب یا همان پیرهای سلسله عمدتا ً کرمانی بوده اند) ، به تهران بیاید و خانقاه ِ نعمت اللهی های ِ کرمان را، در پایتخت دائر کند، ناگهان بر اثر ِ استقبال باشکوهی که تهرانی ها از شخص ِ او (صفی علیشاه) به عمل آوردند ، تغییر رأی داد و به جای اینکه خود را نمایندۀ قطب ِ سلسلۀ نعمت اللهی های کرمان معرفی کند، خود شخصاً ادعای ِ قطبیّت کرد و مُدّعی شد که خرقۀ حضرت شاه نعمت الله ولی، نزد اوست!؟...
اتفاقا ً ادعای ِ او، مورد ِ قبول و پذیرش ِ جمع ِ کثیری از مردم ِ پایتخت (که مایل بودند قطب ِ سلسلۀ نعمت اللهی را در طهران داشته باشند!) قرار گرفت و خانقاهی با محوریت ِ شخص ِ "صفی علیشاه" در حوالی میدان ِ بهارستان ِ تهران تأسیس گردید...
[توضیح اینکه خانقاه صفی علیشاهی ِ تهران، هنوز هم در همان محل اولیه اش، که حالا مدفن ِمرحوم"صفی علیشاه" هم هست، دایر است، امّا خانقاه ِنعمت اللهی های وابسته به کرمان، که قطبشان، مرحوم "دکتر جواد نوربخش کرمانی" (روانپزشک ِمشهور و رئیس اسبق ِ بیمارستان ِ روزبه تهران) سال ِ گذشته به معبود پیوست و پسر ِ ایشان، "دکتر علیرضا نوربخش کرمانی" هم اکنون "حضرت پیر" یا "قطب" این سلسله محسوب میشوند، هم اکنون در حوالی میدان ِ شاهپور، خیابان بلورسازی، واقع است و همین اصلیترین فرقۀ صوفیۀ نعمت اللهی است که با عدد ِ متبرّک 110 مشخص می شود و "صفی علیشاه" و جانشینش "ظهیرالدولۀ صفا" از همین سلسله انشعاب کرده اند...
یک خانقاه نعمت اللهی ِ معروف ِ دیگر هم در تهران ،ضلع ِ جنوبی ِ پارک ِشهر، خیابان بهشت، جنب ِ پزشکی قانونی ِ تهران داریم که آن هم  فرقه وانشعابی دیگر از سلسلۀ اصلی ِ نعمت اللهی های کرمان است که نزد عوام با عنوان ِ "دراویش گنابادی" (به اعتبار ِ گنابادی بودن "دکتر نورعلی تابنده" و سایر اقطاب این فرقه) یا دراویش121ای مشخص میشود]
امّا "ناصرالدین شاه قاجار" که از محبوبیت ِ فزایندۀ "صفی علیشاه" نزد ِ توده های ِ مردم ِ تهران، نگران شده بود، تصمیم گرفت داماد ِبشدت مورد اعتماد ِ خویش، ظهیرالدوله را، به عنوان ِ جاسوس به خانقاه صفی علیشاهی  بفرستد تا با گزارشات ِ او، سر از کار ِ صفی علیشاه و خانقاهش در بیاورد!.... غافل از اینکه شخصیّت ِ به شدّت جذّاب و کاریزماتیک ِ "صفی علیشاه" در کنار ِ تعالیم ِ کم نظیر و اشباع کنندۀ صوفیۀ سلسلۀ نعمت اللهی، در اندک زمانی، چنان دل از "ظهیرالدولۀ صفا" می برد که وی به سرعت به جمع ِ هواداران ِ صدّیق و صمیمی "صفی علیشاه" می پیوندد و ضمن ِ تشرّف به فقر ِ نعمت اللهی، چنان هفت شهر ِ عشق را می گردد و چنان در این مسیر کُهنه کار و کارکُشته می شود که "صفی علیشاه" در زمان ِ حیات ِ خود، وی را به عنوان ِ جانشین ِ خود و دومین قطب ِ دراویش ِ صفی علیشاهی، بر می گزیند و به او لقب ِ طریقتی ِ "صفاعلی" می دهد که بعدها و با قطبیت وی پس از مرگ ِ"صفیعلیشاه" خودبخود به "صفاعلیشاه" بدل می شود...
"ظهیرالدولۀ صفا" ، خود بعدها خانقاه ِ معتبری درشمیران و شمال ِ شهر تهران،در منزل ِ شخصی اش، تأسیس می کند که این خانقاه همان است که در ابتدای این یادداشت وبلاگی از آن یاد کردم  و همین خانقاه ، نه فقط مدفن ِ خود ِ "ظهیرالدولۀ صفا" ، بلکه آرامگاه ِ جمع ِ کثیری از بزرگان ِ عرصۀ هنر، ادبیات، فرهنگ و... ایران قرار می گیرد. بزرگانی که بسیاری از آنها، نظیر ِ"ایرج میرزا" و "روح الله خالقی" و "محجوبی" و... از سرسپردگان یا هواداران و مریدان ِ سلسلۀ فقر ِ نعمت اللهی بوده اند.
حال به سراغ ِ ارتباط ِ این حرفها با "کرمان" عزیز و آن نقّاش ِ بسیار ماهریعنی "محمدناصرصفا" که گفتم تابلوهای متعددی از او دیده ام و هنوز هم بسیاری از نقاشی های زیبای رنگ و روغن ِ او، در منازل ِ کرمانی ها نصب است، بروم :
همانطور که گفتم، "ظهیرالدولۀ صفا" (علی خان) که مناصب ِ بسیار مهمی مثل "ریاست ِ تشریفات ِ خاصّۀ همایونی" در دربار ِ ناصرالدینشاه داشت یا مدّتی والی یا حاکم ِ "گیلان" و نیز "همدان" بود و.....، با زیباترین و برازنده ترین و باسوادترین دختر ِشاه ، یعنی "فروغ الدوله" که از فرط ِ فضل و آداب دانی به این دختر، لقب ِ "ملکۀ ایران" یا "تومان آغا" داده بودند، ازدواج کرد و حاصل ِ این ازدواج ، چند فرزند ِ دختر و پسر بود که یکی از این فرزندان و ظاهرا ً کوچکترین ِ آنها، کسی نبود جز همین "محمدناصر" ، که در جریان ِ تشکیل ِ ثبت ِ احوال ِ عصر ِ رضاشاهی و برگزیدن ِ فامیلی ، مثل سایر ِ فرزندان و اعضای ِ خاندان ِ "ظهیرالدولۀ صفا" ، نام ِ خانوادگی ِ "صفا" را برگزیده بود.هرچند وی، قبل از آن گویا لقب ِ"ظهیرالسلطان" هم داشته است.
امّا ببینیم که چطور شد که این (به قول کرمانی ها) : "ته تغاری" یا کوچکترین جگرگوشۀ علیخان ظهیرالدوله ، از کرمان سر در آورد و چگونه بود که "ظهیرالسلطان"، شاهزادۀ بسیار هنرمند و باذوقی که هم از طرف ِ پدر و هم از طرف ِ مادر، جزو درجه یک ترین شاهزادگان ِ ایرانی محسوب می شد و پول ِ پدرش و خانواده اش و همۀ آباء و اجدادش از پارو بالا می رفت، کارش در کرمان به جائی رسید که (چنانکه خواهم گفت) وقتی که در یک زمستان ِ سرد و برفی، در تنهائی و سکوت و انزوای مطلق در این شهر ، قالب تُهی کرد، هیچکس حاضر نبود تا مخارج ِ اندک ِ کفن و دفن ِ او را بپردازد و جسدش تا مدتها بر زمین مانده بود و.....!؟.... :

پس از اینکه گلوله های ِ همشهری ِ"شاه شکار" ِ من، زنده یاد "میرزا رضای کرمانی" در حرم ِ "حضرت شاه عبدالعظیم ِ حسنی(ع)" به صدا در آمد و سلطان ِ صاحبقرانی که نِماد و سمبُل ِ پنجاه سال استبداد ِ بی امان در این کشور بود، به خاک و خون غلطید، آوازۀ مشروطه خواهی در ایران نیز، بالا گرفت و از عجایب اینکه "علیخان ظهیرالدوله" ، داماد ِ شاه ِ فقید و "فروغ الدوله ملکۀ ایران" ، دختر ِشاه که همسر ِ علیخان بود، جزو اولین درباریانی بودند که به جمع ِ مشروطه طلبان پیوستند!...
مشروطه طلبی ِ صادقانه و مخلصانۀ این خانوادۀ اهل ِ فضل و عارف مسلک ِ درباری، در تمام ِ دوران ِ سلطنت ِ "مظفرالدین شاه" و "محمّد علی شاه" ادامه داشت و چون اعضای ِ این خانواده همه از خویشاوندان ِ درجۀ یک و بسیار نزدیک ِ پادشاهان ِ قاجار بودند [ "فروغ الدوله" خواهر ِمظفرالدینشاه و عمّۀ محمد علی شاه محسوب می شد] و این نزدیکی خانوادگی بر مستبدّین بسیار صعب و گران ، به نظر می رسید، اعضای این خانواده بیشتر از هر شخص یا خانوادۀ دیگری، در جریان ِ مبارزات ِ مشروطیت، متحمّل ِ رنج و سختی شدند و از جمله چندین مورد منزل  و اموال ِ شخصی ِ آنان، مورد ِ هجوم و غارت ِ نیروهای ِ استبداد واقع شد...
بعنوان ِ تنها یک نمونه، در "یوم التوپ" (روزی که خانۀ آرزوهای ِ ملّت ِ ایران، یعنی "مجلس شورای ملّی" ، بدستور ِ"محمد علی شاه" و توسّط ِ مزدوران ِ روسی، به توپ بسته شد) ، مستبدین به طرز ِ بسیار وحشیانه ای به منزل ِ "علیخان ِ ظهیرالدوله" هجوم بردند و ضمن ِ غارت و تخریب ِ تمام اموال ِ این منزل، باعث شدند که "فروغ الدوله" ، بدون ِ چادر و با سر ِ برهنه، از طریق ِ بام ِ منزلش، از چنگ ِ مستبدین ِ خونخوار، فرار کند و.....
"فروغ الدوله" که گفتیم زن ِ بسیار باسواد و ادیب ِ فاضله ای هم بود و از وی  آثار ِ ارزشمندی هم باقی مانده است، بعدها ماجراهای ِ آن روز را، به صورت ِ نظم(شعر) مکتوب ساخت و مثلا ً در ذکر ِ واقعۀ مذکور سرود :
 
     برهنه   گر شدم بر بام ِ خانه
     ندارم شکوه ای از این زمانه

    که گردد آفتاب از چرخ ِ گردون
    برهنه روز و شب در کوه و هامون...

خود ِ"ظهیرالدوله" هم، در دیوان ِ شعریش که در تهران به چاپ رسیده (و چون حاوی مطالب ِ بسیار جالبی است ، شاید در آینده و در همین وبلاگ، مطالبی از این دیوان، نقل کنم)، ماجرای برخی از سختی هائی که خود و خانواده اش، در راه ِ به ثمر رسیدن ِ مشروطیت متحمّل شده اند و از جمله اموال ِ بسیار زیادی که در این راه از دست داده اند را، شرح داده و از جمله ابیاتی را، به قضایای ِ"یوم التوپ" اختصاص داده و خطاب به برادرزادۀ همسرش ، یعنی "محمد علیشاه قاجار" با خشم سروده است :

    ... بکاشت ملّت ِ بیچاره تُخم ِ آزادی
      ز بعد ِ بندگی ِ قرنهای ِ بی پایان

     چو سر ز خاک برآورد، امر فرمودی
     به مردمی همه اهریمنان ِ بی ایمان

     که خاک ِ مسجد و مجلس همی دهند به باد
     کُشند مردم ِ مظلوم را ز پیر و جوان

     شها! چراندی اگر سبز ِحاصل ِ ملّت
     به هوش باش که رویاندش خدای جهان

     بسی قویتر و سرسبزتر ز اوّل بار
     اگرچه چند صباحی عقب فتاده ست آن

     جزای ِ هر عملی مثل ِ آن بود بی شک
     که می دهد به سزاوار، مُجزی ِ مَنّان

     خراب کردی اگر خانه ای ز بی گنهی
     جسارت است! ، شود خانه ات اگر ویران

     یکی لطیفۀ نغز این بُوَد که خانۀ ما
     هزار ذرع بُوَد فی المثل به حیث ِ مکان

     ولی به مملکت ِ ما، تو چون شهنشاهی
     بُوَد تو را به مَثَل، خانه مُلکت ِ ایران

     خراب گردد و ویران تو مُرده یا زنده
     به قول ِ عام: کشیدم برات خطّ و نشان!

     زبان درازی شد خسروا، ببخش مرا
     بکن هرآنچه دلت خواست خانه آبادان!

[بد نیست یادآوری کنم که گویندۀ این ابیات، بعنوان ِ درویشی صاحب دَم و واجد کرامات، که زمانی قطب ِ دراویش ِ صفی علیشاهی هم بوده، عاقبت ِ شوم و خانه خرابی ِ مستبدین را، پیشگوئی کرده است و از عجایب اینکه پیشگوئی ِ این درویش تا به حال، نه فقط دربارۀ "محمد علی شاه" ، بلکه دربارۀ برخی شاهان ِ تکیه زننده بر تخت ِطاووس، پس از او نیز، بوقوع پیوسته است!!... فاعتبروا یا اولی الباب]
به هر حال ، بخش ِ زیادی از اموال و ثروتهای ِ "علیخان ظهیرالدولة" ، در جریان ِ مشروطه خواهی های ِ خود ِ او و خانواده اش، از دست می رود و بخشهائی دیگر از این ثروت ِ عظیم، در دیگر طوفانهای زندگی به باد فنا سپرده می شود تا بدانجا که پس از مرگ ِ علیخان و همسرش ،کوچکترین فرزند ِ آنها، "محمد ناصر" (که زمانی "شاهزاده ظهیرالسلطان" خوانده میشد)، برای ِ امرار معاش چاره ای به جز سخت کار کردن ندارد و هرگز قادر نیست به سان ِ اجداد ِ پدری و مادری ِ خویش، بدون ِ ریختن ِ عرق ِ جبین به زندگی ادامه دهد!...
"محمد ناصر صفا" که طبع ِ شعری هم داشت و ذوق هنری را هم از پدر و هم از مادر به ارث برده بود، در دوران ِ کودکی و طفولیت ِ خویش،زمانیکه پدرش ثروتمند ِ بزرگی بود و او در ناز و نعمت زندگی می کرد، سالها از استاد"کمال المُلک" درس ِ نقّاشی گرفته بود... در واقع ، "کمال الملک" علاوه بر ارتباط نزدیک با دربار و درباریان ِ قاجاری، به خانقاه ِ "ظهیرالدوله ، صفاعلیشاه" هم رفت و آمد داشت و چون استعداد ِ غریب ِ "محمدناصر"  ِ خردسال را، در نقاشی دیده بود، حاضر به آموزش ِ این هنر ِ متعالی به وی شده بود...
از طرفی، علیخان ظهیرالدوله ، فرزندش محمد ناصر را، در دوران ِ جوانی ِ او برای ِ ادامه تحصیل به "فرانسه" [یا به قول ِ "استاد باستانی پاریزی" به : ایتالیا] فرستاده بود و تحصیلات ِ عالی ِ وی در اروپا در زمینه های هنری بویژه نقاشی، از وی نقّاش ِ کم نظیری ساخته بود.
بدین ترتیب، وقتی که اموال و ذخایر ِ خانوادگی ِ خاندان ِظهیرالدوله به پایان رسید و فقر گریبان ِ"محمد ناصر" که سنین میانسالی را طی می کرد، گرفت ، وی چاره ای جز این نداشت که از راه ِ نقّاشی کردن و فروش تابلوهای نقاشی اش و همینطور از راه ِ آموزش ِنقاشی، امرار ِمعاش نماید و چون منزل خانوادگی آنها در تهران به کُلّی از تملّک ِ آنان خارج شده بود وامکان ِ ادامۀ زندگی در تهران برایش وجود نداشت و برعکس، در کرمان  پاسخی مناسب برای نیازهای ِ شخصی ِ او وجود داشت و در آرامش ِ این شهر ِ کُهن، قادر به تداوم زندگیش از راه ِ هنر ِ نقاشی بود، تنها با یک چمدان لباس و چند تابلوی نقاشی از تهران برای همیشه به کرمان کوچ نمود.
در کرمان، وی در یکی از محلّه های زرتشتی نشین این شهر، یعنی محلّۀ "زریسف" ، و در منزل ِ یکی از زرتشتیان ِ کرمان ، به نام ِ آقای"رشیدی" ، اطاق ِ کوچکی کرایه کرد و بیتوته نمود...
[توضیح اینکه برخی از کرمانی های قدیمی می گویند: "شاهزاده ظهیرالسلطان" ابتدا و در بدو ِ ورود به کرمان، آنقدر پول همراه داشت که بتواند یکی از خانه باغ های قدیمی ِ محلّۀ زریسف را خریداری و تملّک کند، امّا  بدلیل ِ روحیّۀ سخاوتمند و ولخرجی اشرافی که داشت، و نیز با توجّه به اعتیادی که از زمان ِ تهران بودنش نسبت به تریاک پیدا کرده بود، و این اعتیاد در کرمان، و با وجود ِ تریاک ِ درجۀ یک ِ موجود در این نواحی، شدّت یافته بود، کم کم و بتدریج دار و ندار ِ خویش را از دست داد و ناگزیر شد که چوب ِ حراج بر اموال ِ خویش بزند و از جمله همان باغ ِ بزرگ را بفروشد و ... آنوقت بود که وی به ناچار در منزل ِ "رشیدی"زرتشتی اطاقی کرایه کرد و برای درآوردن کرایه اطاق و سایر مخارج ِ زندگی خویش، به ناگزیر شروع به فروش تابلوهای ِ بسیار هنرمندانه و زیبای ِ خود نمود.]
برخی کرمانی های قدیمی که اطاق ِ فقیرانه و مُحقّر ِ"مجمدناصر صفا" (شازده ظهیرالسلطان ِ سابق!) را، در محلّۀ زریسف کرمان دیده اند، نقل میکنند که در طی ِ سالهای پایانی عُمر ِ این شاهزادۀ مفلوک، در اطاق ِ او هیچ چیز به جز یک تکّه حصیر ِ پاره و مُندرس، و تعدادی از تابلوهای ِ نقّاشی ِ او، وجود نداشته و وی در این سالها "فقر" به معنای ِ مطلق ِ کلمه را تجربه میکرده است... در همین مورد"استاد باستانی پاریزی" نوشته اند:
     «...."محمدناصرخان صفا" ، فرزند ِ "ظهیرالدولۀ" ثروتمندی است که خودش(ظهیرالدوله)، در اوّل ِ کتابش [= کتاب ِ "تاریخ بی دروغ" که به سعی "علیرضاخسروی" در تهران به چاپ رسیده است] ، یک جا می گوید:
 "با آنکه اوّل بهار بود ، من میل کردم در کنار ِ حوض، توی ِ چمن بخوابم، یک خرقۀ خز[=پوستی گرانقیمت تر از طلای ناب] زیرم انداختم و یکی رویم و خوابیدم..." ، امّا پسر ِ همین پدر، شبهای ِ بسیار سرد ِ زیر ِصفر ِ کرمان را، بر روی ِ حصیر می خوابید!؟....»
بد نیست که عاقبت ِ تلخ ِ این شاهزادۀ نگونبخت را نیز، از بیان ِ شیرین ِ استاد باستانی پاریزی ِ عزیز، بشنویم :
  
   «..."محمدناصرخان صفا" (شاهزاده ظهیرالسلطان) در زمستان ِ1338 خورشیدی(1959 میلادی) در کرمان، از فقر و بینوائی و بی کسی مُرد. او زن و بچّه نداشت. همسایه ها یک روز متوجّه بیماری ِ شدید ِ او شدند و او را به "بیمارستان شاه" [=بیمارستان شهیدباهنر امروزی] رساندند ، امّا وی پس از مدّتی کوتاه درگذشت.
"دکتر[حبیب الله]رشیدفرّخی" [پسر عموی ِ"جوادآقا رشیدفرّخی" که در پُستهای ِ قبلی همین وبلاگ، یادش را گرامی داشتیم] ، که پزشک ِ معالج ِ وی بود، به یکی از "شیخیه" (خان زادگان ِ کرمان که اصل و نَسَب ِ قاجاری دارند) تلفن زد و گفت : "بنی عمّ [=پسر عموی] ِ شما، در بیمارستان مُرده و کسی نیست او را جمع کند! ، کمکی بکنید..."  ، جواب شنید : "ما بیست هزار از این نوع بنی عمّ ها داریم!؟..."
ناچار به شهرداری ِکرمان تلفن زدند که : "شاهزاده صفا-ظهیرالسلطان- فوت کرده و مخارج ِ کفن و دفن ندارد!.."
"صدر میرحسینی" که در آن موقع شهردار ِ کرمان بود، در جواب گفته بود : "شهرداری، طبق ِ تبصرۀ فلان ِ مادّۀ فلان ِ آئین نامۀ خدمات شهری، بودجۀ خاصّی برای کفن و دفن ِ افراد ِ ولگرد و معتاد و گدا و.... دارد و خلاصه شهرداری، می تواند هر بینوائی را خاک کند به جز یک شاهزاده را....!؟...، آن هم تازه شاهزاده ای که نوۀ مظفرالدین شاهی است که خود ادعای ِ شیخی بودن داشت!!...
ناچار "دکتر رشیدفرّخی" مجبور شد که خود دست به جیب شود و پول ِ کفن ِ "شازده" را بپردازد! (دست مریزاد به دکتر! ، کار را که کرد؟ آن که تمام کرد!؟)
یک صوفی ِ گنابادی هم که آشنا بود، خبر شد و رفت و جسد را برداشت . "درویش محمّد غسّال" [مُرده شور ِ مشهور ِ کرمان در آن سالها که از نقش پسرش در مُثله کردن ِ جسد ِ "سرگرد سیدمحمود سخائی" در روز 28مرداد 1332 در همین وبلاگ صحبت کردم] را برای شستشو آگاه کردند...
صبح ِ تدفین، صبحی سرد و برفی بود و هیچکس جنازه را مشایعت نکرد، فقط "سرهنگ سعیدی کاخکی" که خود از دراویش ِ گنابادی ِ کرمان بود، به همراه ِ قبرکن ها بر جنازه نماز خواند.
بعدها همین سرهنگ کاخکی، مرگ ِاین درویش صفی علیشاهی (محمد ناصر خان) را به "تیمسار آق اولی" رئیس ِ هیئت امنای ِ خانقاه ِ صفی علیشاهی ِ تهران نوشت و تیمسار، مبلغ ِ صدتومان فرستاد تا صورت ِ قبرش را بستند و سنگ قبری برآن نهادند :
 
     تن ِ تو بی کفن و چرخ را قبا زاطلس
     سر ِ تو بی کُله و چرخ را ز خور دیهیم

من قامت ِ رشید ِ این پیرشاهزاده را، خوب به خاطر دارم که عصایش را روی ِ شانه اش می نهاد و در بازار ِ کرمان قدم می زد و هیچکس از درونش خبر نداشت :

   آن که حریر و خز نمود، از سر ِ ناز بر تنش
   چهرۀ او زخاک بین، قامتش از کفن نگر

در کرمان ِ دورافتاده، هیچ خاطره ای از این شاهزادۀ هنرمند نمانده ، مگر تابلوهائی که جسته و گریخته ، در خانۀ این و آن به دیوارها کوفته شده و امضای ِ"محمدناصر ِصفا" دارد.
تنها طبیعت ِ کرمان بود که با کفن ِ سفید ِ برف، از جنازۀ شازده تشییع کرد....»
دو نکته ای که در پایان این یادداشت میتوانم به نوشتۀ مؤثر ِ استاد باستانی اضافه کنم، یکی راجع به تابلوهای ِ بسیار زیبای ِ"محمد ناصرصفا"ست که حتّی در زمان ِ حیات ِ خود ِ او نیز به قیمتهای گزاف خرید و فروش میشد و مثلا ً یک بار، مشهورترین ثروتمند ِ کرمان، مرحوم "امان الله خان عامری" (یگانه پسر ِ"سردار مجلّل" حاکم قاجاری ِ کرمان)، ده هزار تومان پول ِ دهۀ سی (شاید معادل ده میلیون تومان الان و حتی خیلی بیشتر!؟) را برای ِ خرید ِ نقاشی بی نهایت زیبائی که "شازده صفا" از صورت و اندام ِ زن ِ نیمه برهنه ای کشیده بود، پرداخت کرد، امّا به مصداق ِ سخن ِ "سعدی" که می گوید :

    قرار در کف ِ آزادگان نگیرد مال
    نه صبر در دل ِ عاشق، نه آب در غربال
معلوم نشد این پول ِ گزاف، در دست ِ شازده چگونه در اندک زمانی، ناپدید شد؟!... مقصود اینکه بسیاری از ثروتمندان ِ کرمان، برای اینکه به شازده صفا کمکی کرده باشند تابلوهای او را به قیمت ِ زیاد می خریدند یا به وی سفارش ِ پُرترۀ خویش را می دادند (مثلا ً پدربزرگ ِ همسر ِ من، چند تابلو از نقاشی های ِ وی را خریده و علاوه بر این دو تابلو از چهرۀ خویش را به وی سفارش داده بود که همگی موجودند!) اما با این وجود، همیشه و تا پایان ِ عمر، هشت ِ شازده در گرو ِ نُه او باقی ماند...
نکتۀ دیگر که بسیار ناراحت کننده هم هست، تخریب ِ صورت ِ قبر ِ "شاهزاده ظهیرالسلطان" یا همان "محمد ناصرصفا" توسط ِ شهرداری ِ کرمان، در سال ِ گذشته است!... این سنگ قبر که در جوار ِ گنبد ِ تاریخی "جبلّیۀ" کرمان قرار داشت ، سال ِ گذشته  به بهانۀ ساخت ِ جادّۀ کمربندی ِشهر، به همراه ِ چندین سنگ قبر ِ مهم ِ دیگر، همچون سنگ قبر ِ شهید بزرگ نهضت ملّی، "سرگرد سید محمود سخائی"، نابود گردید و به این ترتیب، (به جز تابلوهایش)، تنها اثر ِ باقیمانده از شاهزاده ای که از اوج ِ عزّت و ثروت به حضیض ِ خواری و فقر رسید از میان رفت تا باز هم برای هزارمین بار، مضمون ِ شعر ِ معروف ِ "قائم مقام فراهانی" اثبات شود... آنجا که می گوید :
     روزگار است آن که گه عزّت دهد، گه خوار دارد
     چرخ ِ بازیگر از این   بازیچه ها    بسیار دارد !

به خدای ِ بزرگ و منّان پناه ببریم از شرّ این بازیچه های چرخ ِ بازیگر و با هم بگوئیم : همیشه و فعلا ً یاحق.


پ-ن : امیدوارم همۀ دوستان عزیز، بویژه آنها که بارها و بارها مرا از نگاشتن ِ یادداشتهائی چنین طولانی بر حذر داشته اند، به بزرگواری خودشان من را ببخشند... خودم هم خوب میدانم که جای چنین مطالبی شاید در وبلاگ نباشد! ، امّا چه کنم که هرچقدر که از سر و ته ِ آنچه که در ذهن دارم، میزنم باز حاصل طولانی و مفصل می شود!؟.... مثلا ً همین مطلب ِ امروز که به اندازۀ یک کتاب در موردش حرف داشتم ولی سعی کردم بارزترین حرفهایم را ، برای نوشتن بربگزینم امّا باز برخی حرفها ناگفته ماند و پست هم طولانی شد!...
در هر حال ضمن اینکه سعی خواهم کرد جور ِ این طولانی نویسی در هر یادداشت را با کمتر کردن ِ تعداد ِ یادداشتها بکشم ، به دوستان پیشنهاد می کنم که منّت نهاده وهر یادداشت ِ طولانی ِ مرا در چند نوبت مطالعه بفرمایند و به آنها اطمینان میدهم که در هریک از این یادداشتها به اندازۀ یک کتاب، مطالب ناشنیده و ناخوانده گنجانده ام و خواهم گنجاند تا اگر کسی بزرگواری کرد و برای اینجا بودن، وقت گذاشت، دست ِ خالی از اینجا نرود!!.... بعنوان تنها یک نمونه به اواسط همین یادداشت، یعنی آنجا که شعر ِنه چندان زیبا امّا بسیار پُرمحتوای "ظهیرالدولۀ صفا" را گذاشته ام، بنگرید و توجّه کنید که در همین یک شعر، که بعید است تابحال شنیده شده باشد، چقدر ناگفته های مناسب با اوضاع ِ امروزمان وجود دارد.همۀ شما دوستان ِ غایب از نظر را به خدا میسپارم.تا دیداری دیگر، یاحقّ.

    





 


 
comment نظرات ()
 
 
نگاهی به آسمان با شبانان کوهستانهای کرمان
نویسنده : مجید ملک - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤
 

یک بیت شعر که در قسمت ِکامنتهای پُست قبلی این وبلاگ گذاشته بودم، باعث شد که یکی از دوستان عزیز، قابل بداند و از من سئوالی راجع به "غَرّه" [=روز نخست ِهرماه ِقمری] مطرح کند و من در جواب ِاین یار ِمهربان، قول دادم که بزودی در وبلاگم، بحث خیلی کوتاهی راجع به برخی اصطلاحات ِدلپذیر و شاعرانه ی نجومی مطرح کنم که به نوعی متضمّن ِجواب ِ سئوال ِ این دوست هم باشد.
قبل از هرچیز اجازه بدهید برایتان یک خاطرۀ کوتاه از خودم مطرح کنم که تا حدودی برایتان روشن شود که اصلا ً چه شد که من به این بحث ِاصطلاحات و مفاهیم ِ دلپذیر و شاعرانۀ نجومی علاقمند شدم و چه کسی نخستین بار توجّه مرا به این بحث ِشیرین و ناشنیده جلب کرد؟
سالهای سال قبل، وقتی جوان یا نوجوان هفده هجده ساله ای بودم، بر اثر ِیک بگومگوی ِمختصر ِخانوادگی ( که البته ، شکر ِخدا در زندگیم نادر بود) ،دچار یکی از آن حالت های پیچاپیچ شدم و با کم توقّعی و افسردگی از خانه مان در همین شهر ِکرمان بیرون زدم و به یک روستای دورافتادۀ کوهستانی ، واقع در سرزمین ِ سرسبز و مُصفّای ِ"بافت" پناه بردم تا مدّتی از جنجال و هیاهوی شهر دور باشم و روحیّه ام را بازسازی کنم.
اگرچه اقوام و خویشاوندان ِدور و نزدیک ِزیادی در آن روستا داشتیم ، امّا ترجیح دادم که به خانه ی هیچکدام از آنها نروم و آن روزها را در سیاه چادر[یا به قول ِ خود ِ روستائی های کرمان : "پَلاس"] ِ یک پیرمرد ِچوپان به نام ِ"احمد" ، که با زن و سه چهار فرزندش در حاشیۀ روستا زندگی می کرد، بگذرانم.
این "احمد" یا به زبان محلّی : "مِشت احمد" [=همان "مشهدی احمد"] ، از تُرکهای عشیره ای و ایلیاتی ِآن منطقه بود و اگرچه حتی یک کلمه سواد ِخواندن و نوشتن نداشت و به عمرش رنگ ِکتاب و دفتر و مدرسه و.... را ندیده بود، امّا پیرمرد ِ سرد و گرم چشیده و دنیا دیده ای به شمار میامد و اطلاعاتی حیرت انگیز در زمینه های تاریخی، مذهبی، ادبی، جغرافیائی و.... داشت که همین موضوع ، در کنار ِ مهمان نوازی ِصمیمانه و بی غلّ و غشّی روستائیش، افراد ِ زیادی همچون من را ، شیفته ی ملاقات و مصاحبت ِاو می نمود.
گویی او برای من، مصداق ِ أتمّ ِبیت مشهور "حافظ شیرین سخن ِشیراز" محسوب می شد، آنجا که می گوید:

نگار ِمن که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز ِصد مُدرّس شد...!

تابستان بود و آنها که تابستان (بخصوص مردادماه) کوهستانهای ِمنطقۀ "بافت" ِکرمان را دیده اند، می دانند که در این زمان، آسمان ِ صاف و بی انتهای این نواحی تا چه حدّ غرق ِ در نور و ستاره است و چقدر واضح می شود در شبهای تابستانی و زیبای ِ کوهستان، کهکشان ِعظیم "ِراه شیری" را به چشم دید و از زیبائی و شکوه ِ آن به شَعَف آمد.
اما شبی از همین شبها،من و "مِشت احمد" و دو پسرش، بعد از اینکه نان و دوغ ِ ساده و بسیار خوشمزه ای که همسر ِکدبانوی ِ او فراهم کرده بود، با لذّت ِ تمام خوردیم ، زیر نور ِ زیبای ِمهتاب نشستیم و غرق ِتماشای ِآسمان ِ لایتناهی ِ کوهستان شدیم و مثل ِهمیشه "مشت احمد" مشغول حرف زدن شد...
او این بار با همان زبان ِچوپانی ِخویش، از آسمان می گفت و علایم و نشانه های عجیبی که در آن است و آدمی را به تفکّر ِعمیق فرو می برد!.... مثلا سعی می کرد در آسمان، علاوه بر خرسهای کوچک و بزرگ (دُبّ ِاکبر و اصغر) هیئت ِگاو ِتنومندی از جنس ِستاره و کهکشان  را نشانمان دهد و آن گاه می گفت : «....اول کسی که اسم ِ کهکشان را ، روی ِ این صُوَر ِفلکی گذاشت، یک چوپان بود که در آسمان ِ لایتناهی، گاوی را دید که بر پَشتش کاه[=ساقه گندم] حمل می کرد ، امّا بافه [=کیسه] کاه سوراخ بود و موقع ِ عبور ِگاو از این سوی ِ آسمان، بدان سوی ِدیگر ، کاه ها ذرّه ذرّه بر زمین ِ آسمان ریختند و این اشیاء شگفت و زیبا که در آسمان می بینید، اثر ِ همان کاه ها و حاصل ِ همان "کاه کشان" آن روزگار است که امروز بدان "کهکشان" می گویند!؟..... یک بار هم همان چوپان یا چوپان ِدیگر، باز دوباره همان ماده گاو را دید که این بار تازه زائیده بود و شیر از پستانش [به قول کارشناسان ِبهداشتی و پزشکی ِ حکومت اسلامی: از عضو ِشیردهی اش!؟!] فوّران داشت و موقع ِ عبور از این سوی ِآسمان بدان سو، ذرّات ِ شیر بر زمین می ریخت و این مرتبه به جای یک راه از جنس ِکاه ، یک راه از جنس ِ شیر، در آسمان پدید میاورد و این "راه شیری" ، همان کهکشان ِ خود ماست......»
البته این "مشت احمد" ِقصّۀ ما، جدای ِ از این اطلاعات ِ بِکر، مثلا ً در زمینۀ نجوم و هیئت (البته به سیاق ِچوپانی خویش)، مرد ِ بسیار خانواده دوستی هم بود و حتّی موقع ِ حرف زدن با من، توجّه خاصّی به دختر و پسرها و بویژه همسر ِخویش داشت و گهگاه با آنها شوخی هائی لطیف و بامزّه ای  می کرد!... شوخی هائی که علیرغم اعتقادات ِپاک و ساده و بی آلایش ِمذهبی ِ او و همسرش، گهگاه تا حدودی هم بی پرده بود!؟...
روابط "مشت احمد" با همسر ِایلیاتی و عشایری اش، به حدی صمیمانه بود که یک بار یکی از اقوام ِ متأهل و متموّل ِ ما ( که پولش از پارو بالا می رفت ولی روابط زناشوئی ِخوبی با همسرش نداشت) می گفت : «...یک بار که مهمان ِ مشت احمد بودم و دیدم که او و همسر و بچه هایش با یک دنیا دلخوشی و شوخی و خنده ، شام ِ بسیار ساده و فقیرانه شان را خوردند و ... و چون یک چادر بعنوان منزل یا اطاق بیشتر نداشتند، موقع خواب علیرغم ِ حضور ِبچه ها و داشتن ِمهمان ، نرم نرمک، صمیمانه در گوشۀ دنجی از چادر، در آغوش هم خزیدند و تا پاسی از شب صدای ِشوخی و خنده شان به گوش می رسید!؟،.... حاضر بودم تمام ِ ثروتم را بدهم و من هم یک شب را با همسر ِخودم، اینطور رویائی و دل انگیز به صبح برسانم!!... تازه فهمیدم که چرا "مشت احمد" دائم با اشاره به همان گوشۀ دنج ِ چادر، تکرار می کند که : "خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد!؟..."........»
اما یکی از شوخی هائی که در آن شب تابستانی ِ دلپذیر، "مشت احمد" با عنایت به وضع ِآسمان و بحث ِچوپانی-نجومی اش با همسرش کرد، چنین مضمونی داشت : «...امشب چون "قمر در عقربه" برنامه شبانه ما هم تعطیل است!؟!....»
من که این کلام را از "مشت احمد" شنیدم ، چون هرگز متوجه مفهوم ِ پورنوگرافیک و سکچوال ِ مُستتر در آن نشدم و تصوّر کردم که بحث مثل حرفهای قبلی یک بحث ِ کاملا ً نجومی است (بخصوص که "احمد" ، حرفش را ضمن ِ اشاره به آسمان زده بود) ، به خودم اجازۀ فضولی دادم و با لحن ِ تا حدودی ابلهانه پرسیدم : « چرا اوضاعتون قمر در عقربه؟!... مگه خدای نکرده اتفاقی افتاده؟؟...»
"مشت احمد" در حالیکه لبخند ِ رندانه ای بر لب داشت و چهره اش زیر نور ِمهتاب می درخشید، جواب داد:
«قال رسول الله(ص)....پیغمبر اسلام فرمود : در چهل وضع از اوضاع ِ آسمان با همسرتان نزدیک نشوید که از این چهل وضع یکیش و اولیش همین است که "قمر" ، یعنی قرص یا هلال ِ ماه،  مثل ِامشب در بُرج ِ "عقرب" قرار گرفته باشد!؟....یعنی درست آنجا...»(با انگشتش نقطه ای را در آسمان نشان داد)
سپس "مشت احمد" بحث ِ مبسوطی ، در این مورد آغاز کرد که مضمون آن بحث، نه فقط با مسائل ِ نجوم ِ چوپانی ، بلکه با مسائل ِمذهبی و ادبی و تاریخی هم مرتبط بود!؟.... مثلا از دلبستگی و اعتیاد ِ بسیار شدید اعراب به تکرار مکرر مسائل زناشوئی حرف زد و اینکه چقدر اجرای این توصیۀ پیامبر گرامی اسلام(ص) ، و خودداری از زناشوئی در شبهای استقرار قمر در برج عقرب، برای ِعربها دشوار بوده است و چگونه همین دشواری نزد اعراب به صورت ِضرب المثل درآمده و سرانجام به کلام ِ فارسی زبانان هم راه پیدا کرده والبته باتوجه به نجابت ِذاتی ِایرانی ها باز به صورت ِضرب المثل، امّا ضرب المثلی دور از مفهوم ِ جنسی ِ آن درآمده و به طور کلی، در مورد هر شرایط نامناسب و نامساعدی، به کار گرفته شده است.طوریکه ایرانی ها، به طور اعم از هر وضعیت ِناجور و غیرمطلوبی، با عنوان ِ "اوضاع ِ قمر در عقرب" یاد می کنند و.....
 
         *      *       *
همولایتی ما زنده یاد"ایرج بسطامی" که در یادداشت ِ قبلی این وبلاگ، به اقتضای ِیادبود ِشادروان "پرویز مشکاتیان" از او یاد کردیم، آلبومی دارد به نام ِ "بوی نوروز" که در آن یکی از ترانه های قدیمی ِ "علی اکبر شیدا" را اجرا کرده است. ترانه ای که در عصر پهلوی دوّم نیز، توسط خانم "پوران" (پوران شاپوری که طی یک ماجرای دراماتیک فریب ِ سپهبد"تیمور بختیار" ، بنیانگزار و اولین رئیس ِساواک را خورد و ضمن رها کردن ِ فرزندان وشوهر ِهنرمند و آهنگسازش، به اتفاق بختیار از ایران گریخت و....) اجرا شده است و اینگونه آغاز می شود :
عقزب ِ زلف ِ کجت با قمر قرینه
تا قمر در عقربه، کار ما چنینه
کیه کیه در می زنه؟ من دلم می لرزه
درو با لِنگر می زنه؟ من دلم می لرزه
ای پری بیا  درکنار ِما  جان ِ خسته را مرنجان
از کفم نرو  خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان......
شنیدن ِ این ترانه ی بسیار زیبای قدیمی، به خصوص با صدای ِ"ایرج" عزیز(که در سالهای قبل از مرگ ِجانسوزش، دو سه بار سعادت ِ زیارتش را، از نزدیک داشتم) ، همیشه مرا به یاد ِ حرفهای "مشتی احمد چوپان" و اوضاع ِ" قمر در عقرب" در نگاه  و جهان بینی ِ او می اندازد و با یادآوری همین نگاه ِ لطیف و شاعرانۀ شبان ِ پیر ِکوهستانهای کرمان، این قبیل مفاهیم که شعر و ادب و هنر و موسیقی ایرانی را ، در ذهنم به آسمان ِ بی انتها و به ستارگان ِ بی شمار و به کهکشانهای ِعظیم الجثّه و باشکوه پیوند می دهد، برایم بسیار دل انگیز و رویائی و آرامش بخش می شود.
با همین دید، مفاهیمی نجومی و درعین حال شاعرانه ، مثل ِ "سَلخ" (آخرین وضعیت ِماه در پایان ِمنطقة البروج قمری یا روز آخر هرماه قمری) و "غَرّه"( وضع ماه در نخستین روز ِهر بُرج) ، در نظر من، زیبائی مضاعفی دارند و مثلا ً این رُباعی ِ حکیم"عُمَر خیّام" را ، یکی از زیباترین و بهترین رباعیات ِ او می دانم :

چون عُمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پُر شود چه شیرین  و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو، ماه بسی
از "سلخ" به "غرّه" آید از "غرّه" به "سلخ"

و چنین است بیت ِدلپذیر ِ استاد ِسخن، که در آن کامنت به کار برده بودم و موجب یادآوری ِهمۀ این بحث ها و خاطرات گردید :

معشوقه به نام ِ من و کام ِ دگران است
چون "غرّۀ" شَوّال که عید ِرمضان است
 
امّا از آنجاکه شاید محتوای ِاین یادداشت ، به خاطر ِپرداختن به مشاهدات و خاطراتِ شخصی من، چندان غنی نباشد، بعنوان ِ حُسن ختام، شعری از استاد ِتازه از دست رفته مان، زنده یاد "همایون صنعتی زادۀ کرمانی" را، زینت بخش ِ این یادداشت می کنم که هم با یادبودهای ِ قبلی این وبلاگ از ایشان، مرتبط است ، هم با آغاز ِفصل ِزیبای ِپائیز(فصل ِعشّاق) مناسبت ِکامل دارد و هم از همه مهمتر، حاوی ِیکی از یادمانده ها و آموخته های مرحوم "صنعتی زاده" از شبانان ِستاره شناس ِکوهستانهای ِ"بافت" ِکرمان است، که من هم، در همین یادداشت برخی از آموخته هایم از یکی از این مردان ِصاحبدل را، به اتفاق ِ شما عزیزانم، مرور کردم.
این شعر ِزیبا نیز، در مجموعۀ شعر ِنایاب ِ"قالی عُمر" ، ذیل ِ عنوان ِ "پائیز ِسرد ِلاله زار"، به چاپ رسیده است و مرحوم صنعتی زادۀ کرمانی دو توضیح ذیل را ، در حواشی ِآن افزوده اند:
1- لاله زار : نام ِ روستا و دهستانی است کوهستانی و خوش آب و هوا، در بیست فرسنگی ِ جنوب ِکرمان ، سَر ِ راه ِ بافت که نزدیک به سه هزار متر از دریا بلندی دارد.
[توضیح اینکه این روستا، همان روستائیست که زنده یاد"همایون صنعتی زادۀ کرمانی" ، بخش ِعمده ای از سالهای ِپایانی ِ عمرش را در آن سپری نمود و مؤسسات ِ مهّم و پُرآوازه ای چون "گلاب زهرا" را، در آن بنیان نهاد و عاقبت در همین روستا سر بر سر ِخاک نهاد.]

2- پاروز  : نزد ِشبانان ِستاره شناس ِ بومی ِ کوهستان ِ لاله زار ِکرمان، به معنی ِ خاور و مطلع ِ برآمدن ِ ستاره ای ، پیش از طلوع ِ آفتاب است که به گمان ِ این شبانان ، ستاره ای نحس می باشد و هر ماه سه بار یا هر ده روز یک بار، از اُفُق ِ خاور سر بر می آورد و در پایان ِ روز ِدهم ، در چاه ِ باختر افتاده ، بامداد ِ روز ِ یازدهم و بیست و یکم ، از نو نمایان می شود. از این رو، عوام ِشبانان، سفرکردن [و بردن و چراندن ِگلّۀ خویش] به سوی ِمحلّ برآمدن ِ آن ستاره را بدشگون دانسته و بدان سمت نمی روند.

امّا متن ِ شعر ِ "پائیز ِسرد ِلاله زار":

سایۀ سرما ، دوان ، به جانب ِ پاروز
کوه پُراز برف و، دشت پُر از سوز

ابر، دُژم روی و خسته و غمگین
تار و سیه کرده روی و بَرِ روز

ولوله افکنده در گلۀ میش
زوزۀ گُرگ ِدرندۀ کین توز

زاغ، به باغ ِ فسرده، صاحب و ارباب
خانه نموده به سر و خم شده و قوز

جوی، چو ماری سفید، مُرده و بی جان
یخ زده از سوز ِسرد ِ نفسدوز

پیکر ِعُریان ِدشت، مَدفن ِ گُلها
دامن ِپُرچین ِ کوه، در قُرُق ِ یوز

قاقِم و راسو، به تنگ ِلانه خزیده
جای به ویرانه کرده، جُغد ِبداندوز

کبک سرش را به زیر ِبرف نموده
تا که نبیند چه کرده سوز، در این روز

در پائیز ِسرد ِپیش ِ رو و زمستان ِ پس از آن (زمستانی که شاید در آن  بازهم ، سلامتان را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است...!؟) ، دلهای ِهمه تان گرم و آفتابی باد. فعلا ً یاحقّ. 


 


 
comment نظرات ()
 
 
أُختاپوس صد پا!...
نویسنده : مجید ملک - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
 

موقعی که داشت در کشور ما انقلاب می شد(سال57)، من یک کودک ِهفت ساله بودم.پدرم مثل ِاکثریت ِمردم ِآن زمان، جزو انقلابیون بود و گاهی دست مرا هم می گرفت و با خودش به راهپیمائی ها یا تحصّن ها علیه رژیم شاه می برد. در آن روزها، حتّی قلب ِمن، که یک بچّه  کوچک بودم، نسبت به شاه و رژیم ِپهلوی،غرق ِکینه بود و اوضاع به شکلی درآمده بود که هرکس، هر راست و دروغی که راجع به جنایت ها و دزدی ها و غارتگریهای شاه و دوروبری هایش می گفت، همۀ ما، فوری باور می کردیم!...

حدود یک ماه به واقعۀ تلخ و جنجالی ِ به آتش کشیده شدن ِ"مسجد جامع ِ کرمان" [که البته گفتند :« شاه ، آن را به آتش کشید!» ، والبته ما هم باور کردیم!؟] ، باقی مانده بود و چون این واقعه در اواخر مهرماه57 رخ داده است، می توانم با اطمینان بگویم ، درست سی و یک سال ِقبل، و در شهریورماه همان سال بود.

شهرهای ایران، و از جمله شهر ِما، کرمان، شلوغ و به هم ریز بودند و هر روز در گوشه ای، یک اتفاق ِتازه می افتاد... در همان روزها، "سینما رِکس آبادان" هم، آتش گرفته بود و در کرمان هم این خبر دهان به دهان، نقل میشد و می گفتند :«نزدیک چهارصد نفر از هموطنان آبادانی ما، موقع تماشای ِفیلم معروف "گَوَزنها" [فیلم "مسعود کیمیائی" با شرکت "بهروز وثوقی"، که من هم اندکی قبل از همین روزها ،آن فیلم را به اتفاق عمویم ، که دانشجوی مهندسی علم و صنعت بود و از تهران آمده بود، در سینما "پارامونت" کرمان (شهر تماشای امروزی) دیده بودم] زنده زنده، در آتش سوخته اند!...» ، و البته این فاجعۀ هولناک ملّی هم، به شاه ِ سفّاک و جنایتکار، نسبت داده می شد و ما هم، البته باز باور می کردیم!؟...

خوب یادم هست که  در آن روزهای شهریور57 و طی ّ روزها و ماههای بعد تا پیروزی انقلاب ،چه همزادپنداری ِعجیبی با هموطنان ِ داغدیده و رنج کشیده مان در سرتاسر ِ ایران داشتیم و حقیقتا ً غم و ناراحتی آنها را، غم و ناراحتی خودمان می پنداشتیم و چون اطمینان داشتیم که همۀ این آتشها از گور ِشاه ِخائن، برمی خیزد،  در راهپیمائیها و تحصن های نقاط مختلف کرمان،با تمام ِ وجود و از ته ِقلب و با مُشتهای گره کرده فریاد میزدیم : «کتاب ِقرآن را، رکس ِ آبادان را، مسجد ِکرمان را،.....شاه به آتش کشید، شاه به آتش کشید، شاه به آتش کشید[!؟!]....»

امّا در یکی از همان روزهای شهریور57 بود، که ما(من و پدرم و چند نفر از دوستها و همکارانش که همگی در حال اعتصاب بودند) جلوی درب ِمسجد جامع کرمان، حوالی مشتاقیه ایستاده بودیم...جزئیات این واقعه ای که می گویم،خیلی واضح و روشن در ذهنم مانده است، چراکه چنین روزی در زندگی ِمن، نادر بود و  چون در آن روزها ، خبرِ آتش گشودن ِمزدوران ِشاه، به روی مردم کرمان و تیر خوردن چهار نفر از همشهریهایمان نقل میشد، مادرم خیلی اوقات به پدر اجازۀ بیرون بردن ِمرا نمی داد و این که من در آن روز در جمع انقلابیون ِدوآتشه بودم، یک استثناء محسوب میشد:

پسر ِ جوانی، که موهای ِ بلند ِمدل ِ هیپی[یا به قول آن روزگار :مدل ِ"بیتِلی"(بیتل به معنای: سوسک!؟)] و شلوار ِ پاچه گشاد پوشیده بود، با لبخند و حال و احوال، به طرف ِپدرم و دوستانش آمد...خوب یادم هست که او، در گرمای شهریور ماه کرمان، یک کت ِسفید ِچهارخونه به تن کرده بود و تعداد زیادی، کتاب و کاغذ و عکس، دستش بود...این جوان ِخنده رو، انگار از قبل پدرم و دوستان ِانقلابیش را می شناخت و می خواست به آنها تعدادی اعلامیه و کتاب بدهد که به خانه ببرند و بخوانند...

بعدها فهمیدم که بسیاری از آن کتابهای کم ورق و جزوه مانند، که همۀ آنها آرم مخصوصی بر جلدهایشان داشتند،سخنرانی ها و نوشته های "دکترعلی شریعتی" هستند و کاغذ ها هم، اعلامیه های رهبرانقلاب و سایر شخصیت های مبارز، بوده اند که البته من در آن زمان از هیچکدام از این کتابها و اعلامیه ها، مطلقا ً سر در نمیاوردم!...امّا در آن روز بخصوص، چشم ِمن در بین ِ کتابهائی که آن جوان، به پدرم ارائه می کرد، به جلد ِیک کتاب ِکوچولو خورد، که عنوانش با سایر ِکتابهای او، اندکی فرق داشت!....اسم ِآن کتاب ِبسیار کم ورق و که جلدی کاغذی و سفیدرنگ داشت، بود : «أختاپوس ِصدپا!»

من که در آن زمان، به تازگی کلاس ِاول ِدبستان را تمام کرده بودم و قرار بود یک ماه بعد به کلاس دوّم بروم، به شدّت شیفته ی کتاب قصّه های شیرین و کوچک وکودکانه ای از قبیل ِ: «خوک ِشیک پوش» و «گربۀ چکمه پوش» و «هانسل و گرتل» و «فیل ِمهربان» و «سوپرمن» و « شیر بدجنس» و.....[کتابچه های مصوّری که هنوز  هم خیلی هاشون را حفظ کرده ام!؟]، بودم و بنابراین با دیدن ِ کتاب کوچک «أختاپوس ِصد پا!» ، به این خیال ِخام یا تصوّر ِباطل گرفتار آمدم که انقلابیون برای کودکان ِانقلابی [!؟]هم فکری کرده اند و این کتاب، یک کتاب کودکانه است!؟....

این بود که کتاب را گرفتم و در حالیکه از پدرم می پرسیدم که : " بابا جان! «أختاپوس»  دیگه یعنی چه؟!.." ، مشغول ورق زدن ِکتاب شدم!......خوب یادم هست که پدرم درحالیکه سعی داشت به من حالی کند که این کتاب به درد ِ بچّه ها نمی خورد و آن را به زبان ِخوشی از من پس بگیرد، جواب داد : "أختاپوس ،یعنی هشت پا!..."

و من که شکل ِ"هشت پا" را بارها و بارها در یکی از کارتونهای ِقشنگ ِتلویزیون ِ"شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتشتاران" (که البته حالا برایمان شده بود: "شاه خائن و جنایتکار"!؟! ) ، دیده بودم [کارتونی که  به گمانم از گروه کارتونهای إمریکائی ِ "عنکبوت"(مرد عنکبوتی امروزی!) ، "سوپر مَن" ، "بَتمن" و "زن استثنائی"  بود وهنوز هم صحنه هائی از آن را، در ذهن دارم] ، و خوب می دانستم که "هشت پا" فقط هشت تا پا دارد و نه صدتا!؟...، فوری پرسیدم :  "پس چرا این نوشته : صد پا...؟؟! "

پدرم که در آن هیر و ویر ِشلوغی و شیرتوشیری ِمسجدجامع، کم کم داشت حوصله اش از دست ِفضولی های ِمن سر می رفت، با دستپاچگی، پاسخی داد که آن پاسخ، تابحال و برای همیشه در ذهن ِمن ثبت شده است!...او گفت : "منظورش حیوون ِ دریائی هشت پا نیست!...منظورش شاه ِخائن است!؟!..."

               *         *          *

دیروز  در بین کتابهای قدیمی پدرم ،(که از همان قدیم ندیم ها به زور تصاحبشان کرده ام!؟! )، در حال ِجستجو بدنبال ِ همان کتابها و کتابچه های جزوه مانند ِ اوایل ِانقلاب بودم که بیشترشان را در همان بحبوحۀ انقلاب و از مسجدجامع ِ کرمان بدست آورده بودیم ، و در یکی از آنها که عنوان ِ "گزارشی کوتاه، درباره جمعۀ سیاه" داشت (و جلد و مشخصاتش عینا ً و بدون هیچ تفاوتی، شبیه همان کتابچۀ "أختاپوس صدپا" بود)، تمامی گزارشها و اخبار ِمربوط به واقعۀ هفدهم شهریورماه ِ میدان ِژاله ی تهران، به نقل از جراید و خبرگزاریهای خارجی ثبت شده بود.

راستش قصد داشتم که در چنین روزهائی و بمناسبت ِسی و یکمین سال ِاین واقعۀ دردناک، در وبلاگم  به تحلیل ِکوتاهی در مورد ِاین واقعه بپردازم [کاری که شاید آن را در یکی دو روز ِآینده انجام دادم] ، که ناگهان چشمم خورد به همان کتابچۀ کذائی ِفوق الذکر، یعنی"أختاپوس ِصدپا!"... ، و با اینکه قبلا ً هم چند باری آن را خوانده بودم، باز هم گرم ِ خواندن شدم... چراکه یادم بود که مضمون ِاصلی ِاین کتاب ِکوچک، که توسط ِگروههای تندروی انقلابی (احتمالا ً "حزب زحمتکشان")، چند ماه قبل از پیروزی ِانقلاب تهیه و تکثیر و توزیع شده بود،  جنایات و بخصوص مفاسد ِاقتصادی ِشاه و خاندان ِسلطنتی و درباریان بود و چون با کمال ِتأسف این روزها نیز در کشورمان، حرفهائی بسیار شبیه به همان حرفهای ِ سی سال ِقبل و البته این بار در مورد ِ حاکمان و زمامداران ِ دیگر و دور و بری های ِ آنها، زده می شود، می خواستم ببینم که  آیا تاریخ در  زمانی نه چندان دراز و در عرض ِسی سال هم، می تواند تکرار شود یا خیر؟!...

البته نتایجی که من از خواندن ِمجدد ِ "أختاپوس ِصدپا" گرفتم ، بسیار شگفت انگیز و باورنکردنی بود!....آنقدر شگفت انگیز ،که جرأت  و جسارت ندارم بسیاری از آن نتایج را، اینجا ودر این وبلاگ، مطرح سازم!؟....اما چون، همانطور که گفتم، این مجموعۀ افشاگرانه، در شهریورماه57 و جلوی مسجدجامع ِکرمان بدستم رسیده بود، دیدم که بی مناسبت نیست که تنها قسمتهائی از مقدمۀ  این "أختاپوس ِصدپا" را برایتان در اینجا نقل کنم تا شاید به کمک آن بتوانید، برخی دیگر از "أختاپوسهای صدپا" و بلکه "أختاپوسهای هزارپا"!؟ ، در  دورۀ خودمان را، بهتر و بیشتر بشناسید!....

قسمتهائی از متن را که با رنگ ِمتفاوت، مشخص کرده ام، بخشهائی هستند که هریک از شما عزیزان، می تواند کلمات موجود در آن بخشها را، به دلخواه خود!؟ ، به کلماتی دیگر، تغییر دهد و به این ترتیب مطلب را ، در مورد ِهر عصری که دلش خواست!؟ ، مثلآ درمورد ِعصر ِکنونی، صادق سازد :

« به نام ِ خداوند ِدرهم کوبندۀ ستمگران

وَ نُریدُ أن نمُنَّ علیَ الذینَ استُضعفوا فی الأرض، وَ نَجعَلهُم ائمّة و نَجعَلَهُمُ الوارثین.

و چنین اراده کرده ایم که مستضعفین ِزمین را، امامان و وارثین ِخویش بر روی ِزمین کنیم.

(سورۀ مبارکۀ قصص ، آیۀ شریفۀ5)

شاه ِ ایران درحالیکه آخرین نفسهای ِ عمرش را، می کشد و در این اواخر نیز ،خوشبختانه به اختلال ِحواس، مبتلا گردیده است، همچنان به آدم کشی هایش، در کوچه و خیابان ، شهر و روستا ادامه می دهد. و متأسفانه عاملین ِ چنین جنایاتی، افرادی از خود ِملّت بنام ِ"ارتشی" می باشند که ناخودآگاه در مسیر ِ اهداف ِ ضدّ انسانی و ضدّ اسلامی ِشاه قرار گرفته اند و تصور می کنند که او، مقام ِ خداگونه دارد و با پیروی از او، و قتل ِ عام  جوانان و مردم ِبیگناه ، عملی صحیح انجام می دهند.

ما ، ضمن ِ ابراز ِ تأسف و انزجار ِ خویش، از این عمل ِغیر ِانسانی، برای اینکه افراد ِارتشی با ایمان ولی ناآگاه ، متوجّه شوند که این کشتار ِ آنها، به نفع ِ چه کسانی تمام می شود و به ضرر ِ چه کسانی؟ ،جُزوۀ حاضر را که بدستمان رسیده است، انتشار می دهیم.

باشد تا کلید ِ فهمی برای ِ همۀ آن کسانی که واقعیّات ِپشت ِپرده را، هنوز درک نکرده اند باشد و آنگاه با پیوستن ِبرادران ِ ارتشی به صفوف ِمردم ِ ایران، هرچه زودتر رژیم ِ سفّاک ِ پهلوی نابود و  جمهوری ِاسلامی ایران برقرار گردد.

امّا قبل از بیان ِ این واقعیّات، لازم است به اطلاع ِ همگی برسانیم که طبقۀ حاکمه یعنی خاندان ِپهلوی و اطرافیانشان ، از طریق ِ طرح ِ انواعِ و اقسام ِ حیله ها و نیرنگ ها، از قبیل ِ زیارت رفتن، خواب نما شدن، سخن از شعائر ِمذهبی راندن ، قرآن چاپ کردن و.....، درصدد برآمده اند تا ملّت ِمسلمان ِ ایران را فریب داده و اموال و ذخایر ِ ارزشمندی مثل ِنفت ِ آنها را، به تاراج و یغما ببرند و چون در این اواخر بخصوص، با روش ِ مذکور، ادامۀ غارت ِ خویش را، ممکن نمی دیدند ، لذا به روش ِ دیگری بنام ِ استبداد و قتل ِعام ِ مردم، متوسّل شده اند. و چه کسی است که نداند در این سالهای گذشته و بخصوص در این یک سال ِ اخیر، چه جوانان ِ برومند و با ایمانی از این مرز و بوم، بدستور ِ مستقیم ِشاه ،کشته و شهید شده اند؟ و کدام خانواده است که فرد یا افرادی از اعضایش شهید نشده باشند؟

اما همه می دانیم که وعدۀ خداوند جامۀ عمل خواهد پوشید و دیر یا زود جمهوری اسلامی ایجاد خواهد گردید و آن وقت است که ملت ِمسلمان ِایران_طبقۀ مستضعف_ انتقام ِ همۀ جنایاتی را که در این پنجاه سال اخیر  صورت گرفته است، از خاندان ملعون ِ پهلوی و نوکران ِ بله قربان گویش خواهد گرفت  وکلیۀ اموال و ثروتهای ِ آنها در داخل و خارج ، به نفع ِ دولت ِ اسلامی ، یعنی در مسیر ِ اهداف ِهمۀ مردم ِایران، مصادره خواهد نمود.

ألیس َ صُبح ُ بِقَریب.»


این تقریبا ً تمام ِ مقدمۀ "أختاپوس ِصدپا" ست که خواندن ِ آن، تردیدی در تکرارهای ِتاریخ باقی نمی گذارد. این نوشته همانطور که از فحوای ِ آن پیداست، حدود ِپنج ماه قبل از پیروزی ِانقلاب نوشته و منتشر شده است و شاید اگر أختاپوس ِصدپای ِ آن روزگار، هشدارهای اگرچه کمی بی انصافانۀ متن ِ فوق را جدّی می گرفت، سرنوشت ِتا حدودی متفاوتی پیدا می کرد...درس ِ دیگری  هم که مطالعۀ تاریخ، و تفکّر در مضمون ِنوشته هائی چون نوشتۀ فوق (و اساسا ً کُلّ ِکتاب ِ"اختاپوس صدپا") به ما میاموزد این است که : گاهی ملتی از فرط ِ خشم و کینه به زمامدارانشان، نسبتهای ناشایست ِاغراق آمیز و بی انصافانه ای می دهند و بعد، وقتی که آن زمامداران رفتند و زمامداران ِ تازه ای بر کرسی ِحکومت نشستند، این زمامداران ِ تازه، چندین برابر ِ همان نسبتها را، به صورت ِعملی و به گونه ای بی رحمانه، بر سر ِ همان مردمان می آورند!؟....راستی کسی فهمید که به جای کلمات مشخص شده در متن فوق ، چه کلمات یا عبارات ِدیگری می توان گذاشت؟!....امیدوارم در این جایگزینی موفق باشید! ، امّا فعلا ً یاحقّ.


 
comment نظرات ()
 
 
یادی از همایون صنعتی زاده کرمانی
نویسنده : مجید ملک - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦
 

خبری تلخ و کوتاه دیروز از خبرگزاری معتبری مثل بی-بی-سی در سرتاسر دنیا پخش شد.خبر مربوط به ما کرمانی ها بود و در همین کرمان ِما اتفاق افتاده بود ، اما افسوس که ما کرمانی ها هم مثل بسیاری از دیگر مردم ِ ایران و دنیا، خبری که در بیخ گوشمان اتفاق افتاده بود را، از همان خبرگزاریها دریافت کردیم وبه موقع نفهمیدیم که روزگذشته و در گوشه ای از همین کرمان ِخودمان، چه اتفاق ِدردناک و فاجعه باری رُخ داده است:
«همایون صنعتی زادۀ کرمانی ، شاعر، نویسنده و مترجم دهها عنوان کتاب و ناشر ِصدها عنوان کتابِ دیگر ، بنیانگزار دائرة المعارف "مصاحب" ، بنیانگزار شرکت ِسهامی ِکتابهای جیبی ، مؤسس و نمایندۀ مؤسسۀ انتشاراتی امریکائی ِ "فرانکلین" در ایران،مبتکر وناشرنخستین کتابهای درسی مدارس ایران به سبک جدید، مؤسس و بنیانگزار ِدهها شرکت و مؤسسۀ فرهنگی، تجاری،صنعتی، کشاورزی و....ازقبیل : "گلاب زهرا" ، "شرکت سهامی چاپ اُفست" ، "کاغذ سازی پارس" ، "کشت مروارید کیش" ، "شهرک صنعتی و توریستی خزرشهر" ، "رُطب زهره" و..... ،ادامه دهندۀ راه ِپدر و پدربزرگ خویش (مرحومان :عبدالحسین و حاج اکبرصنعتی زادۀ کرمانی) در پایه گزاری و حفظ و نگهداری ِپرورشگاه و یتیمخانۀ معروف ِ"صنعتی" در کرمان و.....و از همه مهمتر یک کرمانی ِبا تمام ِوجود عاشق ِکرمان ، پس از یک دوره ی بیماری ، در روز چهارشنبه چهارم شهریورماه هشتاد وهشت، در سن هشتاد و چهار سالگی و در "کرمان" درگذشت تا پس از یک زندگی پُربار و مملو از فراز و نشیب که آن را در"تهران" و در مسافرتهای بسیارش به سرتاسر ِنقاط جهان سپری کرده بود، به همگان و بویژه به انبوه آدمهائی که در زندگیش به نحوی ازانحاء (ولو از طریق خواندن کتابهایش) با وی سروکار داشتند، ثابت کند:
                سر همان جا نه که باده خورده ای!....»
آری!....استاد بزرگوار و دوست داشتنی ِ من ، همشهری پرشور و خستگی ناپذیر وفرزانۀ ما کرمانی ها ، هموطن ِفعّال و خادم وعاشق ِهمه ی ما ایرانی ها و کسی که هرکس در هرکجای دنیا و در هرنقطه از این کرۀ خاکی از سرگذشتش و شرح مجاهدات و تلاشها و فعالیتهایش آگاه شود، محال است که سر ِتعظیم در برابر ِشخصیت ِاین کرمانی ِکم نظیر فرو نیاورد، به سوی جایگاه ِابدی ِخویش سفر کرد و سر ِشوریده و تن ِخستگی ناپذیرش، سرانجام در گوشۀ کوچکی از خاک ِپاک ِ سرزمین ِ آباء و اجدادیش، کرمان، آرام گرفت...افسوس...افسوس و صدافسوس...
این سطور را با دیدگانی اشکبار می نویسم ، بیشتر به دو دلیل :
دلیل اوّل اینکه در طی چندین سال ِاواخر ِعمر ِ"مرحوم همایون صنعتی زاده کرمانی" ، که ایشان از شرّ ناملایماتی که در"تهران" و جاهای دیگر برشان رفته بود و نیز به خاطر ِعشق به سرزمین آباء و اجدادیشان ، کرمان ، بدینجا پناه آورده بودند و بیشتر اوقاتشان را در کرمان و در روستای زیبای "لاله زار" طی می کردند، متاسفانه از طرف ِبرخی همولایتی ها نیز، به ایشان کم لطفی هائی شد و مثلا ًیک بار که برای ِاولین و آخرین بار، دوست و استاد ِآزاداندیش و همشهری فرزانه ام "سید احمد سام" [که همراهان ِاین وبلاگ، تفقد شاگردنوازانۀ ایشان نسبت به حقیر را، در پستهای قبلی آن دیده اند]، در یکی از مجلات ِخویش (ادبستان یا فصل نامۀ کرمان) ، مصاحبه ای از استادهمایون صنعتی زاده کرمانی درج نمود، با کمال تأسف ، عده ای از همشهریان ِاصولگرایمان ، به سرعت به میدان آمدند و ضمن ِطاغوتی و مروّج فرهنگ غرب دانستن ِ استادصنعتی  و نثار کردن انواع ِ اهانت ها و زخم زبانها به ایشان، اقدام بی سابقه ی "سید احمد سام" ، در درج ِ تنها همین یک مصاحبه با مردی چنین بزرگ را، تخطئه نمودند و عجیب دل ِاستاد صنعتی زاده کرمانی را شکستند!.....
دلیل دوم ناراحتی ِعمیق ِمن، از این بود که از نخستین روز ِنوشتن در این وبلاگ ، که با نام ِ "اینجا کرمان است" ، قرار بود قدم ِ کوچکی در معرفی ِبزرگان و اندیشمندان و خادمان ِ بعضا ً گمنام ِ کرمانی بردارد ، در نظر داشتم یک مطلب ِبسیار ویژه در ارتباط با این مرد ِبزرگ بنویسم و اندکی از احساس و احترام ِ بسیار زیادی که در قلبم برای ِ ایشان قائل هستم ، سخن بگویم  و خدمتشان عرض کنم که : «ای استاد ارجمند و دوست داشتنی و بزرگ من ،هنوز هم درهمین کرمان شما، کسانی هستند که اگرچه هرگز دوران ِ شهرت ِبین المللی و اقتدار و نفوذ ملی شما را درک نکرده و ندیده اند تنها شما را درچندین سال پس از انقلاب  و درحالیکه شبیه پائینترین طبقات اجتماع لباس می پوشیدید و با دوچرخه ای ساده از خیابانهای غبار گرفته کرمان عبور می کردید یا در روستائی کوچک از روستاهای کرمان و مثل سایراهالی به زندگی پربار خویش ادامه می دادید، دیده اند ، اما با اطلاع از سرگذشت شما وبا خواندن کتابهای شما ،نه فقط شما را شخصیتی طاغوتی و غربزده نیافته اند ،بلکه در سیمای شما چهره ی یک انسان ِفعال و خستگی ناپذیر و کم نظیر دیده اند که با تمام وجود و از صمیم قلب، عاشق ایران و کرمان است واز هیچ تلاشی در راه اعتلای وطنش مضایقه نکرده است و.....»، امّا دریغ و صد دریغ که آن قدر برای نوشتن چنین مطلبی، امروز و فردا کردم، که این اتفاق شوم و دردناک افتاد و استاد از دست رفت.....و حالا در بهترین شرایط ، من هم مثل ِ خیلی های دیگر، به مُرده پرستی متهم می شوم که البته حقم نیز هست که اصلا ً همه ما ایرانی ها و همۀ ما کرمانی ها به خوی ِمرده پرستی عادت کرده ایم......
تألم من برای از دست دادن ِزنده یاد"همایون صنعتی زاده کرمانی" ، بدلایل دیگری نیز هست که نمی توانم بسیاری از این دلایل را، امروز و در اینجا بیان کنم و فقط این مطلب را نوشتم تا به همۀ دوستان و همراهان ِعزیز و دوست داشتنی این وبلاگ اعلام کنم که ممکن است تا چند روزی مثل حالت ِعادی و همیشگیم نباشم، به بعضی از دوستان نتوانم سر بزنم و جواب محبتهایشان را بدهم یا مقالاتی مثل مقاله آن دوست عزیزی که نمایندۀ خبرگزاری فارس بود و علیه من مقاله ی تندی نوشته بود و قول داده بودم جوابش را بنویسم، پاسخ بدهم یا برعکس از آن عزیزان و مهربانانی که با نگاه تاییدی از من و وبلاگم یاد کرده بودند، با یاد کردن متقابل تشکر کنم یا جواب همه کامنتهائی که اینجا گذاشته شده و احیانا ًمی شود، بدهم و یا..........، چراکه من خیلی غمگین و ناراحتم و احساس می کنم دوباره به افسردگی که این چند روز خوب شده بود، باز می گردم و شاید هیچوقت دیگر.......بگذریم!...اما دوستان بدانید به یاد دوست و استاد از دست رفته ، به همۀ شما دوستان عزیزم که اکثرا ًبسیار جوانید از صمیم قلب عشق می ورزم و به یاد تک تک شمایم وانشاءالله خیلی زود به روزهای خوب عادی برمی گردیم....روزهای آینده اگر یادداشتی بگذارم حتما به یاد صنعتی خواهد بود و از آنها که احیانا ً از همین حالا سعی خواهند کرد مرا بواسطۀ حرف زدن از یک طاغوتی ِغربزده!؟!؟!...با تهدید و فحاشی از میدان به در کنند، می گویم که از زدن ِحرف ِحساب و یاد کردن ازکسی که بنظرم بزرگترین خدمتها را به ایران و به کرمان کرده است، واهمه ای ندارم...اما فعلا یا حق.

پ-ن :چندین مقاله و مصاحبۀ بسیار خوب در مورد زنده یاد "همایون صنعتی زاده کرمانی" در وبسایت ِبی بی سی وجود دارد(صفحۀ مربوط به خبر درگذشت ایشان ، همین امروز، بعلاوۀ لینکهایش) که مؤکدا ً به دوستان ِ علاقمند و کسانی که می توانند از کمند ف ی ل ترینگ ِ نظام مقدس جمهوری اسلامی عبور کنند! ، توصیه می کنم که بروند و ببینند و بخوانند تا بفهمند که کرمان امروز چه فرزندی را از دست داده است؟

نیم ساعت پس از نوشتن اضافه شد:

با این که در قلب تابستان به سر می بریم، هوای امروز کرمان عجیب پائیزیست!...ابر ِغلیظی سرتاسر شهر را فراگرفته است، باد ِنسبتا ًشدیدی می وزد ،صدای برخورد برگها و شاخه های درختان به هم هیاهو و همهمۀ عجیبی ایجاد کرده است ،صدای گنجشکهای وحشتزده که انتظار چنین وضعی را در گرماگرم تابستان نداشته اند، از دور به گوش می رسد ، صدای رعد وبرق هم هست و از ابرهای پائیزی ِآسمان ِتابستان ِکرمان، گهگاه قطرات باران می چکد....به یاد ندارم که هیچوقت در این موقع ِتابستان، هوا ی  کرمان اینگونه پائیزی و دلگیر شده و در آن چنین بارانی باریده باشد!!.....آری!...درست فهمیدید!...حتی دل ِخود کرمان هم  برای از دست دادن فرزندش "همایون" گرفته است و حتی خود ِ کرمان هم دارد از سر درد گریه می کند!!.....

فقط آنها که هم اکنون در کرمانند و هوای ِ عجیب ِکرمان را در این لحظات می بینند، خوب می فهمند که من چه می گویم...


 
comment نظرات ()
 
 
یک بعد از ظهر درست مثل امروز بعد از ظهر
نویسنده : مجید ملک - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 

یک خواهش مهم: آنها که احساساتشان زود جریحه دار می شود، لطفا ً این پست را نخوانند!،چراکه به قول گفتنی (و همانطور که "بی-بی-سی" ِفتنه گر! هم، گاه می گوید)، حاوی صحنه های فوق العاده فجیع و دردناک و باورنکردنی است!؟

پنجاه و شش سال قبل یعنی در سال1332 خورشیدی هم، 28مرداد ماه یک روز چهارشنبه بود. چهارشنبه ای گرم و آفتابی در شهرمن، "کرمان"! ... درست مثل همین امروز، که هم چهارشنبه ،28مرداد است و هم هوای کرمان حسابی گرم و آفتابیست!...
پس درست در یک روز با مشخصات ِهمین امروز بوده است که در آن، در همین کرمان ِما ، برادر ِبزرگ ِ همین "منوچهر سخائی" (خوانندۀ مشهور و خوش صدای ِباریتون دراماتیک ، یعنی همان سبک خدابیامرز "ویگن دردریان") ، که سید ِ اولاد ِپیغمبر هم بود، به فجیع ترین و هولناکترین شکل ِممکن به قتل رسید:
....در چنین روزی بود که فریادهای «زنده باد مصدّق ،مرگ بر شاه» صبح ، با برگشتن ِورق ، دربعد از ظهر همان روز تبدیل شد به: «جاوید شاه ، مرگ بر مصدّق»!؟....اتفاقی که بعد ازظهر چهارشنبه28مرداد دربسیاری ازنقاط ایران، و ازجمله بخصوص در کرمان هم افتاد...
در بعد از ظهر روزی شبیه امروز بودکه کسانیکه با قلبهائی مملو از کینه و نفرت سالهای سال، بی صبرانه انتظار رسیدن چنین بعداز ظهری را کشیده بودند، به محض برگشتن ورق به سراغ ِ رئیس ِکل ِشهربانی کرمان، "سرگرد سید محمود سخائی" رفتند و با نامردمی کینه ورزانی دیگر، او را زنده و سالم به چنگ آوردند!...اما لحظاتی بعد وباز هم در چنین بعد از ظهری:
....در طبقۀ فوقانی ِساختمان ِستاد لشگر کرمان، جمعیت ِ خشمگین "سخائی" را به طرز وحشیانه ای و به قصد کشت،با چوب و چماق و چاقو و مشت ولگدحسابی کتک زدند و سپس بدن ِآش و لاش او را، از طبقه ی دوم ِساختمان ستاد لشکر، به محوطه (حیاط) جلوی آن پرتاب کردند...جائی که عدۀ زیاد دیگری از افراد ِخشمگین و به روایتی اراذل و اوباش، منتظر ِعقده گشائی و تسویه حساب با "سخائی" بودند!!.....
 در چنین بعد از ظهری بود که بدن مصدوم و زخمی ِ"سخائی" به میان جمعیت افتاد و کتک زدن ِ وحشیانه همچنان ادامه پیدا کرد...
لحظه ای بعد  و در چنین بعد از ظهری که گفتم پس از برگشتن ورق فرارسیده بود،جیپ ِنظامی "تیمسار سرلشکر امان پور"، فرمانده لشکر نظامی ِکرمان[که عموی همین خانم" کریستین امان پور"،خبرنگار جنجالی کانال"سی ان اس" باشد]، از گرد راه رسید و به اصرار ِجمعیت خشمگین و یا شاید هم به خواست ِخود ِتیمسار، جیپ ِنخراشیده و سنگین وزن نظامی(از نوع ویلیس) ، یک یا چند نوبت از روی جسد ِنیمه جان ِ"سخائی" عبور کرد!...
در چنین بعد از ظهری بود که جمعیت خشمگین یا همان اراذل و اوباش ِمعروف(که لابد معرف حضور همه ی دوستان و سروران مکرّم هستند!) ، بدین حد بسنده نکردند و پای جسد نیمه جان یا حتی بی جان ِ"سخائی" را، با ریسمانی کلُفت به ته خودروی جیپ ِنظامی بستند و به سبک فیلمهای کابوئی ، وحشیانه و بی رحمانه بر روی آسفالت ِ داغِ خیابانهای کرمان کشیدند!!...
در یک بعد از ظهر عین ِهمین امروز بعد از ظهر بود که مردم بیچاره و بینوای کرمان ، همانها که تا بدان روز راه خودشان را رفته  و کار خودشان را کرده بودند و در هیچیک از مجادلات و درگیریهای منحوس سیاسی-نظامی ِمنجر بدین صحنه ی فجیع در شهرشان، کوچکترین دخالتی نداشتند ، وحشتزده و هاج و واج، خودروی جیپ نظامی را دیدند که به آرامی در خیابانهای منتهی به "میدان مشتاق" حرکت می کرد در حالیکه انگار تکّه گوشت ِ بزرگ و خونینی را با طناب پشت ِ سر خود می کشید!... و عده ی زیادی از همان اراذل و اوباش یا همان نظامیانی که لباس شخصی به تن کرده بودند، «جاوید شاه و مرگ بر مصدق»گویان ، و در حالیکه چوب و چماقهایشان را در هوا می چرخاندند، بدنبال جیپ ویلیس ِنظامی به راه افتاده بودند....آری!...در چنین بعد از ظهری بود که هیچیک از مردم کرمان نتوانست جلوی این فضاحتها و فجایع و همینطور فضاحتها و فجایعی که دقایقی بعد اتفاق افتاد را بگیرد!!...
در چنین بعد از ظهری، در میدان مشتاق کرمان ، اراذل و اوباش و همینطور نظامیان لباس شخصی پوشیده و همینطوربرخی اعضای احزاب سیاسی رقیب مصدق،  یعنی تمامی کسانی که "سخائی" زمانی تهدید کرده بود که چوب به آستین و یا جای دیگر! آنها خواهد کرد ، به منظور عقده گشائی و انتقام، رضایت دادند که شبیه چنین کاری، این بار با جسد خود "سخائی" انجام گیرد!؟ : جسد را برهنه کردند،چوبی به ماتحت آن فرو نمودند و آن را به حالت عمودی در خاک میدان مشتاق علم کردند و یا اصطلاحا جسد را به حالت به دار آویخته در آوردند!....
بر حسب اتفاق، میدان مشتاق جائی بود که یکصد سال قبلتر، "مشتاقعلیشاه اصفهانی" [که سیم چهارمی بنام خود به سه تار افزوده بود و آیات شریفه ی قران را با نغمه ی ملکوتی همین سازعرفانی در هم میامیخت و می خواند] ، درست در همین نقطه و به طرزی همین قدر فجیع و دلخراش، توسط متحجرین مذهبی و باز هم اراذل و اوباش ، سنگسار شده و به قتل رسیده بود...گوئی باز هم تاریخ درست در همان نقطه در حال تکرار بود...
  اما تراژدی خوفناک و تکان دهنده ی قتل "سرگرد سخائی" دراینجا به پایان نرسید!!...چراکه باز در چنین بعد ازظهر چهارشنبه ای و در چنین 28مردادی و در ادامه ماجراهای فوق الذکر:
کامیون سیاهرنگ وبد قواره و فوق العاده کریه ِمرده شورخانه یا همان غسالخانه ی کرمان ، به میدان مشتاق و روبروی نقطه ای که چوب به ماتحت جسد فروکرده و آن را برپا داشته بودند، رسید...راننده ی کامیون سیاهرنگ مخصوص مرده کشی، پسر مرده شور کرمان بود، که فورا از کامیون پائین پرید و یک کارد بزرگ سلاخی از اطاق کامیون برداشت و با خنده ای نفرت انگیز و زهرآگین به حالت دویدن خود را به جسد رساند....
 بله!...در یک چنین بعد از ظهری این جوان لات و چاقوکش برای اینکه از همگنانش عقب نمانده باشد، آلت تناسلی آن را با کارد برید و با نهایت بی شرمی و وقاحت آن را در دهان جسد گذاشت....
"خسرو معتضد" ، تاریخدان صدا و سیما ،در کتاب "ناکامان کاخ سعد آباد"، مدعیست که از یک کرمانی شنیده است که دراین بخش ماجرا!؟ ، فرد دیگری هم وارد شده و او نیز بیضه های جسد را بریده و به تکه پاره های یونیفرم او دوخته است!؟....
راستش را بخواهید از توصیف این واقعه ی شوم و بغایت دردناک که در یک چهارشنبه درست مثل همین امروز [یعنی در روز چهارشنبه28مرداد1332] و در همین کرمان خودمان روی داده است، چنان متالم و متاثر شدم که امروز دیگر نمی توانم ادامه ی این یادداشت را بنویسم!...حتی دیگر حوصله و توان این که برگردم و متن فوق را ویراستاری و اصلاح کنم نیز، ندارم...
اما شماها که غریبه نیستید...راستش می خواستم با توجه به اوضاع روز به این نتیجه برسم که متاسفانه هنوز هم در جامعه ی ما و حتی  در همین کرمان خودمان ، هستند کسانی که دلهاشان را نسبت به کسان دیگر از کینه انباشته اند و بی صبرانه منتظرند تا اگر روزی خدای نکرده و زبانم لال ورق برگشت!، به سراغ آن کسان بروند و شاید اگر دستشان برسد، فجایع هولناک آن چهارشنبه سیاه(که صدبار بیشتر گفتم که درست مثل همین امروزبود!؟) را ، دوباره و چند باره تکرار کنند....
حال در پایان یک سئوال: براستی برای جلوگیری از تکرار چنین صحنه های فجیع و هولناکی در آینده چه باید کرد؟!....اگر عمری باقی بود و حوصله و توانم برگشت، در روزهای آینده، هم درمورد واقعه ی شرم آور فوق [که ممکن است پیرامون آن سئوالات بسیار پیش بیاید] با شما عزیزانم سخن خواهم گفت و هم آنچه که پیرامون پاسخ این سئوال به ذهنم می رسد را مطرح خواهم کرد...اما تا آن زمان ، دو تصویر از پنج تصویری را که به نظر من منجر به چنین واقعه ی شومی شده است و آنها را قبلا برای استفاده در مقاله ای با عنوان "روزی که ورق برگشت" ،تایپ کرده ام ، در ادامه ی همین مطلب می گذارم...هرکس  به موضوع علاقمند  شده است، می تواند برود و این دو تصویر را بخواند و اگر مایل شد که من تصاویر بعدی را زودتر بنویسم، به من اطلاع بدهد...اما فعلا یا حق.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
امان از دست این "یزدی"ها!؟.....ادامه(2)وتمام(3)
نویسنده : مجید ملک - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
امان از دست این یزدی ها!؟...(2)
نویسنده : مجید ملک - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
 
گزارش یک تقلب انتخاباتی در قرن گذشته و حلالیت طلبی از متقلبین!؟
نویسنده : مجید ملک - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸
 

یکی از دوستان من که پزشکی علاقمند به تاریخ است و درعین حال از دوران دانشجوئی اش کار روزنامه نگاری هم می کند،یک ستون خاص خود در یکی از نشریات هفتگی دارد که هر هفته درآن ستون یک موضوع تاریخی را به بحث می گذارد وطی این بحث تاریخی و از طریق شبیه سازی ومقایسۀ اوضاع حال وگذشته،سعی می کند برخی مسائل روز را هم تجزیه و تحلیل کند.

این دوست خوب که علاقه ی مشترک او ومن به تاریخ(بویژه تاریخ معاصر) باعث تداوم دوستی مان شده است،چند روز قبل مطلبی برایم نقل می کرد که جالب بود وبه نظرم رسید خواندن آن مطلب در این وبلاگ برای شما هم خالی از لطف نباشد.دکتر می گفت:

«دوسه هفته ای مانده به انتخابات کذائی بیست ودوم خرداد،ضمن مشورت با سردبیر نشریه مان تصمیم گرفتم که محتوای ستون تاریخی ام را به بحث انتخابات اختصاص دهم و از آنجاکه در آن روزها زمزمه هائی از احتمال تقلب در انتخابات پیش رو و لزوم شرکت گستردۀ مردم در انتخابات برای جلوگیری از آن به گوش می رسید،بهترین سوژه را موضوع "تقلب در انتخابات" تشخیص دادم وسعی کردم که در نوشته ی تاریخی ام به اثبات این نکته بپردازم که:

در تاریخ معاصر ایران،همواره کسانی که اقدام به نادیده انگاشتن آراء مردم و اعمال تقلب در انتخاباتهای مختلف کرده اند ،نه فقط در دوران حیات خویش بلکه در کل تاریخ،تبدیل به شخصیت های فوق العاده منفوری شده اند و در مجموع تاریخ ایران نام متقلبین انتخاباتی را در سیاهترین صفحات خود درج نموده است،طوریکه مثلا بعدها خویشاوندان این متقلبین(از جمله به خصوص فرزندان،نوه ها،نبیره ها ونتیجه هایشان) از این که وابسته و خویشاوند اینان هستند،احساس شرم می کنند!...

اما از آنجاکه در تاریخ مشروطیت ایران به جز چند مورد استثنائی تقریبا هیچگاه انتخابات کاملا سالم و بی عیب و بدون تقلب برگزار نشده بود،نمونه های تاریخی قابل ارائه در این مورد بسیاربسیار متعدد بودند و از همین جهت بنا را بر آن گذاشتم که نمونه ها را از تقلب های انتخاباتی صورت گرفته در پیشینه ی استان خودمان،کرمان،که با تاریخ آن آشنائی بیشتری داشتم،نقل نمایم.این بود که به سراغ کتاب "شرح زندگانی من" (تاریخ اجتماعی واداری دورۀ قاجاریه)،اثر ارزنده ی "میرزا عبدالله خان مستوفی" رفتم و برخی از ماجراهائی که او از تقلب های انجام شده در یکی از انتخاباتهای اوایل مشروطه (در شهرهای مختلف از جمله شماری از شهرهای ایالت کرمان)روایت کرده بود را، برای نقل و بررسی در ستونم برگزیدم.

تقلب گزارش شده توسط مرحوم"مستوفی" به یکی از انتخاباتهای برگزارشده در عصر پادشاهی "سلطان احمد شاه قاجار" مربوط می شد ودر میان شهرهائی که تقلب انتخاباتی در آنها انجام گرفته بود، نام دوسه  شهر از شهرهای استان کرمان همچون "سیرجان" به چشم می خورد.به عنوان مثال در این گزارش از نحوۀ انتخاب فرمایشی و تقلبی شخصی به نام "مشارالملک" بعنوان نمایندۀ سیرجان سخن به میان آمده و برخی از واکنش های مردم این شهر نسبت به این انتخاب تقلبی(در واقع انتصاب) به اختصار شرح داده شده بود.

در واقع نام "مشارالملک" در شرایطی به مدد یک تقلّب کوچولو(!؟!) از صندوق رأی به در آمده بود که وی نه سیرجانی بود و نه اصلا به عمرش سیرجان را دیده بود!، و متقابلا مردم سیرجان هم کوچکترین شناختی از وی نداشتند و اساسا چشمشان تا آن لحظه به جمال بی مثال او روشن نشده بود....!؟

در متن جلد سوّم کتاب مرحو م "مستوفی" ،در باب این تقلّب انتخاباتی عین تلگرافی که مردم سیرجان پس از درآمدن نام "مشار الملک" به تهران مخابره کرده بودند،آمده بود که من(=دکتر)هم متن تلگراف را(که عاری از ذوق و لطافت نبود) در مقاله ی خودم آورده بودم.این تلگراف چنین بود:


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
وای به روزی که بگندد نمک
نویسنده : مجید ملک - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸
 

رسول گرامی اسلام,حضرت محمد(ص)فرمایش زیبایی دارند که به یک روش علمی تجربی متداول در قدیم برای جلوگیری از فساد چیزهای فاسدشدنی اشاره دارد.ایشان میفرمایند:  «برای هرچیز چون فاسد شود علاجی هست وآن علاج نمک است اما چون خود نمک فساد  یابد؛هیچ معالجه ای برای آن وجود ندارد.»                                                     درتاریخ اجتماعی کرمان هم موارد زیادی می توان سراغ گرفت که درآنها از "نمک" بعنوان پیشگیری یا درمان فساد استفاده می شده است مثلا خود من به خوبی از دوران کودکیم  به یاد دارم که هنگام سفر به شهر دوست داشتنی سیرجان به اتفاق پدربزرگم به مغازه ای در میدان "شیوه کشی" این شهر می رفتیم که کارش "دبّاغی"بود.                                 "حاج رضادبّاغ" که صاحب این مغازه بود تعداد  بسیار زیادی پوست گوسفندِ تازه را در ستونهای مرتفع متعدد روی هم انباشته می کرد ونمک تنها ماده ای بود که برای جلوگیری از فساد وگندیدگی پوستها در لابلای انها میریخت. البته می توان مثالهای متعدد دیگری از این کاربرد ضدفسادِ نمک یادآوری نمود وهمه انها را مصادیقی از فرمایش رسول خدا(ص) در مورد نمک دانست،امّابه نظر می رسد که منظور اصلی ایشان از این فرمایش نه طرح یک واقعیت ساده وپیش پاافتاده علمی،بلکه اشاره به نقش بسیارتابسیار مهمّ مقوله ی زمامداری ورهبری وفرماندهی در جوامع انسانی بوده است


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
 



<